آفريدگار جهان - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٦٢ - دليل دوم آنكه هستى از خود دارد
هستى بخشيده خود نيز موجود است، در اين صورت مىپرسيم كه آيا وجود اين موجود دوم از خودش مىباشد يا آن هم از ديگرى است؟
اگر از خود اوست، پس ادّعاى دانشمندان الهى ثابت شده و اگر وجود آن نيز از ديگرى سرچشمه گرفته، بحث را به آن موجود (سوم) منتقل كرده و سؤال خود را تكرار مىكنيم و همچنين ...
هر گاه اين سلسله علل و معلولها در جايى متوقّف شده و به جايى برسد كه ديگر ما فوق آن علّتى وجود نداشته باشد (وجود آن از خود باشد)، باز ادّعاى دانشمندان الهى ثابت مىشود و اگر رشتههاى علل و معلولات به همين طريق پيش برود و به جاى ثابتى نرسد (علل تا بىنهايت جلو برود) در اين صورت مطلب، سر از تسلسل در مىآورد كه آن هم به شهادت برهان عقلى و وجدان سالم انسانى باطل است كه توضيح آن خواهد آمد.
به عبارت ديگر، پس از اينكه پذيرفتيم كه در جهان وجودى هست، ناچاريم يكى از دو راه را انتخاب كنيم؛ يا اين وجود را يك وجود ازلى و جاودانى بدانيم كه هستى آن از خود است و در هستى، هيچگونه احتياجى به ديگرى ندارد و به اصطلاح واجب الوجود است و يا اگر خودش چنين نباشد، بايد علّت اوّليه آن را وجودى بدانيم كه اين صفات را داشته و واجب الوجود باشد، كه در اين صورت به وجود خداوند اعتراف كردهايم، ولى اگر با هيچ يك از اين دو احتمال موافقت نكنيم، بلكه معتقد باشيم كه اين موجود، معلول وجود ديگرى است كه آن هم به نوبه خود علّتى دارد و خلاصه به وجودى كه هستى آن از خود اوست منتهى نمىگردد؛ در اين صورت بايد به وجود يك سلسله لايتناهى از علل و معلولات معتقد باشيم كه در اصطلاح آن را تسلسل مىنامند كه آن هم از نظر عقل و فطرت محكوم است.