نبوت از ديدگاه قرآن و روايات - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٢٤
شد و پيامبر به منبرش برگشت ... و فرمود: اگر نبود كه من اين تنه را در آغوش گرفتم و دستم را بر او كشيدم، فريادش تا روز قيامت آرام نمىگرفت «١» ٦- اطاعت درخت خرما فاطمه بنت اسد نقل مىكند:
وقتى عبدالمطلب وفات كرد، ابوطالب، محمد (ص) را به خانه ما آورد و من خدمتش مىكردم و او مرا مادر صدا مىزد و در بستان خانه ما چند درخت خرما بود كه هر روز بچهها خرماهاى ريخته شده از درخت را جمع مىكردند و مىخوردند ... من هر روز از آن خرماها يك مشت يا بيشتر براى محمد جمعآورى مىكردم و همين كار را كنيز من نيز انجام مىداد. اتفاق افتاد كه روزى من و كنيزم هر دو آن كار را فراموش كرديم و محمد در خواب بود، بچهها وارد شدند و تمام خرماهايى را كه ريخته شده بود، برداشتند و رفتند ...
پس محمد بيدار شد و داخل بستان گرديد و خرمايى در روى زمين نديد ... محمد اشاره به يك درخت كرد و گفت: اى درخت من گرسنهام. پس ديدم آن درخت شاخههاى خرمادارش را پايين آورد تا اين كه محمد آنچه مىخواست از آنها خورد سپس به جاى خود برگشت. من در شگفت شدم ... وقتى ابوطالب به خانه برگشت، آنچه را ديده بودم، برايش حكايت كردم. او گفت: محمد پيامبر مىشود و تو براى او وزيرى به دنيا مىآورى «٢» ٧- گواهى سنگريزهها به رسالت پيامبر ابن عباس مىگويد:
«بزرگان حضرموت بر پيامبر وارد شدند و گفتند: چگونه بدانيم كه تو فرستاده خدا هستى؟
پس پيامبر يك مشت سنگريزه به دست گرفت و فرمود: اين سنگريزهها گواهى مىدهند كه من فرستاده خدا هستم. در اين هنگام سنگريزهها در دست پيامبر تسبيح گفتند و گواهى دادند كه او فرستاده خداست.» «٣»