عوام و خواص در قرآن

عوام و خواص در قرآن - حیدری، احمد - الصفحة ٧٨

آنگاه با خدا عهد مى‌كند كه به شكرانه نعمتى كه به او داده (نعمت قوه و قدرت) «١» پشتيبان مجرمان نباشد. فرداى آن روز، دوباره با همان بنى اسرائيلى برخورد مى‌كند كه با يك قبطى ديگر گلاويز است و يارى مى‌طلبد. همين كه موسى خواست آن قبطى را بزند، او فرياد برآورد كه آيا مى‌خواهى مرا بكشى آن چنان كه ديروز كسى را كشتى و در اين حال مردى دوان دوان سر مى‌رسد و موسى را خبر مى‌دهد كه درباريان در جستجوى اويند، تا به قتلش برسانند و بايد فرار كند و موسى به اميد خدا از شهر خارج مى‌شود و خود را به خدا مى‌سپارد و سر به بيابان مى‌گذارد. بعد از مدتى راه پيمايى در بيابان، به چاه آبى مى‌رسد كه گروهى چوپان از آن براى گوسفندانشان آب مى‌كشند و دو دختر جوان نيز در كنارى جلو گوسفندان خود را گرفته‌اند كه بر سر چاه نيايند. (مشاهده اين وضع براى جوانمردى مثل موسى سؤال برانگيز است) مى‌پرسد كه كار شما چيست؟ و جواب مى‌شنود كه ما گوسفندان را آب نمى‌دهيم تا چوپانان بروند چون قدرت درگيرى با آنان نداريم و پدر ما پيرمرد ناتوانى است. «٢» (و ناچار ما بايد چوپانى كنيم). اين جوانمرد نمى‌تواند مظلوميت دختران را تحمل كند پس چوپانان را كنار زده و گوسفندان آن دو دختر را سيراب كرده، روانه منزلشان نموده و گرسنه و نيازمند به زير سايه درختى براى استراحت پناه مى‌برد و به نجوا به خدايش عرض حاجت مى‌دارد: «خدايا من‌