ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٦ - تا به كى مهجورى؟
تا به كى مهجورى؟
مريم ضمانتىيار
- از شمشير دشمن خون مىچكد آنها به خون شيعه تشنهاند.
- سالهاست عباسيان لحظهاى شيعيان را راحت نگذاشتهاند.
- مگر امويان غير از اين كردند؟
- نه ... به خدا نه ... هر كدامشان كه روى كار آمدند جز آزار و اذيت نسبت به امامان معصوم و شيعيان كارى نكردند.
جمعيت همه با هم حرف مىزدند. خدمتكاران خانه در رفت و آمد بودند و هر لحظه ميهمان تازهاى وارد مىشد.
- كار را به جايى رساندهاند كه امام حسن عسكرى، عليهالسلام، با ما هم از پشت پرده حرف مىزند.
- درست مثل امام هادى.
- چرا بايد بين ما و آنان پرده و حجاب باشد؟
- كار ائمه بدون حكمت نيست. حتماً در اين كار حكمتى نهفته است. آنها بهتر مىدانند چه مىكنند. من آمدهام حرف بزنم و بگويم. آمدهام بگويم ما چه بايد بكنيم.
- من هم همينطور.
- فقط منتظر على بن زلال هستيم.
- احمد بن هلال هم بايد بيايد.
بفرمائيد ... آنها هم آمدند.
اين دو شيعه خاص امام هم كه وارد شدند همه چشم براه امام ماندند. دلها در سينهها بىقرارى مىكرد كه صداى پاى آشنايى نفسها را در سينه حبس كرد. امام حسن عسكرى بود كه به اتاق مىآمد. جوانى خوش سيما و نورانى با قامتى بلند و استوار. نگاه نافذ و مهربانش عمق جان همه را روشن كرد. به احترام ورود امام همه از جا برخاستند؛ همه بعد از سلام و درود به سيماى نورانى امام خيره بودند و كسى حرفى نمىزد.
عثمان بن سعيد دل به دريا زد و گفت: يا بن رسولالله! آمدهايم چيزى را از شما سؤال كنيم كه ... كه خودتان بهتر مىدانيد.