ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٣ - رويكرد غرب و مسيحيت به معنويت و مهدويت
غيرمتقى و غيرصالح خواهند شد.
دائماً مستضعفان زمين در مقاطع خاصى به طور دورهاى سرنوشت جامعه را تحت اختيار خودشان قرار مىدهند ولو اينكه بعد از يك مدتى از دست مىدهند! آن جامعه نهايى خصوصيتى كه دارد رهبرى تام معصوم، عليهالسلام، است يعنى آن چيزى كه از طرف تمام فلاسفه تاريخ غرب و شرق مغفولٌ عنه واقع شده رهبرى معصوم است و رهبرانى كه متصل هستند به معصوم و حكم خودشان را از او مىگيرند، ارتباط مستقيم دارند و تقوا و پارسايى آنها به قدرى است كه سرنوشت جامعه بشرى را تحت تأثير قرار مىدهند، آن چيزى كه در طول دوران تاريخ نبود، به هر حال ما جامعه نبوى را در مدينةالنبى مىتوانيم يك جامعه موعود تصور كنيم، جامعهاى كه وعده داده شده بود به امم پيشين مثل مسيحىها، اما، به خاطر نبود نفرات كافى كه صحبت رهبر معصوم جامعه را بفهمند و اجرا بكنند و وصاياى او را جامعه عمل بپوشانند صورت واقعيت به خود نگرفت.
حدوداً ١٤٠٠ سال است كه ما با سيرى از بحرانها در جوامع انسانى مواجهايم. در جامعه موعود مهدوى تفاوت اين است كه حضرت به همراه يارانى قيام مىكند كه آن ياران هر كدام تالى تلو معصوماند بهطور تام، فلاسفه غربى به اين مطلب توجه نكردند يعنى اگر حتى ساختن آينده موعود را بر عهده بشر گذاشتهاند، بر عهده نسل بشر گذاشتهاند و بر عهده نخبگان جامعه گذاشتهاند، نه شخصى كه از حدود وجودى انسانهاى عادى برى است، و به همين خاطر هم احساس نياز به خواستههاى نفسانى ندارد. و به همين ترتيب رهبرانى كه در هرم قدرت آن جامعه قرار مىگيرند هم بنابر علو يا مقام و مرتبه خود پيروى از آن معصوم مىكنند. بنابراين من عرايضم را در يك جمله خلاصه مىكنم كه جامعه موعود مهدوى بارها تكرار شده است، با اين تفاوت كه رهبرى در اين جوامع، پس از مدتى از دست معصوم خارج شده است و يا رهبرانى در كنار رهبر معصوم نبودهاند كه آن فرهنگ را تعميق ببخشند.
حجةالاسلام سبحانى: به نكته خوبى اشاره كرديد من چند محور ديگرى به نظرم مىرسد. كه يكى از تفاوتهاى مهم اين است كه آينده جهان از نظر قرآن و تفكر شيعى يك آينده روشن و شفاف است. آينده قاطع و غير قابل تغيير آن هم نه بر اساس حدس و احتمال، بلكه بر اساس يك سنتى كه آن هم هيچ تغير و تبديلى در آن نيست. يعنى انسان مؤمن وقتى با اين نگاه آينده جهان را مىبيند همه آن آرزوها، آمال و ارزشها را در آن متجلى مىبيند. در مقابل همه آن آيندههايى كه ديگران ترسيم كردهاند كه حتى در شفافترين آنها كه انديشه ماركسيسم باشد ابهام و تاريكى هست. يعنى شما وقتى كه كمون نهايى ماركس را مىخوانيد مىبينيد هزاران ابهام در آنجا وجود دارد. حتى مىبينيد كه در كمون با اساس آن مبانيئى كه ابتدا بنا بود يعنى آنچه ديالكتيك و ديالكتيك تاريخى را رقم مىزند، در آنجا منافات با آن دارد و نظر او را تأمين نمىكند. انسان مىماند كه اگر قرار است تاريخى بماند تا آن جامعه موعود تحقق پيدا بكند، پس چرا اين آرزوها و آمال را برآورده نمىكند و براى خودش يك ساز ديگرى مىزند؟ در تفكر شيعى اين قضيه كاملًا روشن و شفاف است. نكته ديگر اين است كه آيندهاى كه ما در تفكر شيعى داريم يك آينده اميدبخش و روح افزا و شورانگيز است، برخلاف آيندهاى كه در انديشههاى ديگر مطرح مىشود. كسانى كه آينده پوچ و مبهم و در واقع نابسامان و آشفتهاى را ترسيم مىكنند؛ حتى كسانى كه خواستند سامانى به اين وضع بدهند آيندهاى كه ارايه مىدهند آيندهاى