ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٥ - ميزگرد فرهنگى- قسمت دوم
اگزيستانسياليسم حركت مىكند، اما ليبراليسم را هم بخوبى شناخته است و عناصر ليبراليسم را درون نظريه خودش آورده است. ماركسيسم و سوسياليسم را هم شناخته است و سعى مىكند كه از نقاط مثبت آنها در نظريات خودش استفاده بكند، حاصل بحثى كه او در آن كتاب و در بعضى از مباحث ديگرش در رابطه با فرجام جهان مىكند همين است كه مىگويد ديگر انسان امروز براى آينده خودش چيزى براى زندگى نمىشناسد. جالب اين است كه او به عنوان يك متفكرى كه خيلى هم خوشبين است (و شايد يكى از خوشبينترين متفكران اگزيستانسياليسم همين ياسپرس است) و يك چنين انسانى مىخواهد به ما اميد بدهد و به جهان غرب اميد بدهد، مىگويد كه يك نكتهاى در فرهنگ غرب دارد اتفاق مىافتد و اتفاق هم افتاده است (كه اين نشان مىدهد كه ما خيلى هم به آخر خط نرسيدهايم) و آن ترس انسان غرب از همين فرجام است. مىگويد همين كه ماترسيدهايم در اين عصر و به دست و پا افتادهايم كه انسان دارد له مىشود و لگدمال مىشود، اين نشان دهنده اين است كه انسانيت بتمامه نمرده است. يعنى آدميت هنوز زنده است، اگر آدميت هم بكلى از بين رفته بود همين ترس هم وجود نداشت. بعد وقتى كه مىرسد به آنجايى كه مىخواهد راه حل ارايه بدهد و بگويد چه بايد كرد. راه حلى كه ارايه مىدهد همان چيزى است كه الان دارد اتفاق مىافتد و بعضى از نظرياتش را اشاره كردند، او مىگويد تنها چاره ما اين است كه شما بياييد نظريهپردازى كنيد براى آينده جهان، مىگويد مهم نيست كه اينها درست است يا نه؟ درستى و غلطى اينها اهميت ندارد. مهم اين است كه اينها اميد را و شوق را در دنياى غرب حفظ مىكنند يعنى نمىگذارند كه اين كاروان تعطيل بشود و اين انسان از پا دربيايد و اينها لااقل مىتوانند يك آيندهاى فراروى ما بگذارند كه اميد به حركت و اميد به تلاش را در جامعه غربى حفظ كند. من نمىدانم آن كسانى كه اين نظريات را پرداختهاند چقدر از ياسپرس متأثر بودهاند؟ اما لااقل در تحليل اين قضيه و پيشگويى آينده به نظر مىرسد كه نظرش صادق است، شما ببينيد كه در خود همين نظريات كه پرداخته مىشوند هيچ كجا مبناى مشخصى عرضه نمىشود. يعنى اينطور نيست كه وقتى تافلر مىآيد يك نظريه را مطرح مىكند يا هانتينگتون مطرح مىكند، اينها براساس يك مبناى فلسفى خاصى باشد (آن چيزى كه ما در افلاطون يا فارابى داريم) هيچ مبنايى ندارد فقط يك حدس است، يك گمانى از آينده تاريكى كه تمدن غرب با آن مواجه است، اين حدسها كه پياپى هم در غرب مىآيند الان ديگر دارد يك شكل ژورناليستى به خودش مىگيرد و از حالت نظريهپردازى دارد بيرون مىآيد. به قول يكى ازنويسندگان غربى كه غيب گويى در غرب دوباره رواج پيدا كرده است. واقعاً اين حالت غيبگويى خودش نشاندهنده اوج انحطاط فلسفههاى
ادامه در صفحه ٦٨