ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٩ - سفر غيبى
سفر غيبى
سيد جمال الدين حجازى
مرحوم سيد غلامرضا كسايى، داماد علامه امينى، اعلىاللّهمقامه، كه خود از دانشمندان زاهدبود مىگفت:
دريكى از مدرسههاى علميه تبريز مشغول تحصيل بودم خادم مدرسه مردى بسيار باتقوى ودرستكار بود كه وظايفش رابخوبى انجام مىداد وروحيات عجيبى داشت. غالباًساكت به نظر مى رسيد، ازگناهان پرهيزمىنمود، هرگزلب به غيبت بازنمى كرد وعلاوه برنطافت مدرسه و امورى كه به آنها موظف بودبه ديگران نيز كمك مىكرد و كارهايى هم كه جزو وظايفش نبود، از روى صداقت واخلاص انجام مىداد. مثلًا اطاق محصلين رابدون هيچ چشمداشتى جارو مىزد و گاهى لباسهاى آنها رامىشست، اگر مىديد طلبهاى مى خواهد براى خريد به بازار رود فوراً جلو مىآمد و مىگفت: آنچه لازم داريد من برايتان تهيه مىكنم. سپس زحمت خريد و حمل مايحتاج او را به عهده مىگرفت. حتى از اينكه آفتابه ديگران راپر كند، ابائى نداشت وچنان با صفا و مهربان بود كه در قلب همه جا داشت.
نيمه شبى براى تطهير و وضو از اطاق بيرون آمدم. در حجره رابستم و به راه افتادم، اما وقتى مقابل اطاق خادم رسيدم در نهايت تعجب ديدم نورى در حجره او مىدرخشد كه گويى خورشيد در آنجا طلوع كردهاست. چون در آن روزگار هنوز برق درحجرههاى مدرسه نبود از مشاهده آن نور عجيب در آن دل شب سخت حيرت نمودم و براى كشف اين راز جلو رفتم تا در بزنم، اما همينكه نزديك شدم صداى گفتگويى به گوشم رسيد و دانستم خادم باكسى صحبت مىكند.
از يك طرف نمىخواستم بر او وارد شوم و نيمه شب سرزده نزد وى بروم، از سوى ديگر كنجكاو شده بودم كه بدانم با چه شخصى سخن مىگويد و آن نور بهت آور چيست كه جذبه خاصى دارد.
ناچار قدرى پيش رفتم و پشت در به گوش ايستادم. مكالمه دو نفر را شنيدم كه به آرامى با هم حرف مىزدند. صداى خادم را تشخيص مىدادم، چون با آهنگ او آشنا بودم اما صداى شخص ديگر را نمى شناختم و باآنكه تن صدايش را مىشنيدم ولى كلماتش را درست نمىفهميدم.
ساعتى گذشت و من همچنان متحير ايستاده و به گفتگوى آن دو كه برايم مبهم و نامفهوم بود، گوش مىدادم. ناگهان متوجه شدم صدا قطع شد و نورى كه همانند آفتاب درخشش داشت خاموش گرديد، در اين هنگام ديگر طاقت نياوردم و محكم در زدم.
خادم پرسيد: كيست؟
من نام خود رابردم و گفتم: من هستم در را باز كن!
وقتى در را گشود و چشمش به من افتاد، سلام كردم و پرسيدم: اجازه مىدهى وارد شوم؟
گفت: بفرماييد.
درون اطاق رفتم و نشستم. اما نه كسى غير از او آنجا حضور داشت و