ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٤ - ميزگرد فرهنگى- قسمت دوم
هم به تبع آن تغيير خواهد كرد يعنى نوع خانواده، نوع مشاركت سياسى، نوع مشاغل؛ اين، خلاصه و چكيده صحبت آنهاست، من نتيجهاى كه مىخواهم بگيرم اين است كه اگر دقت كرده باشيد هم فرانسيس فوكوياما كه قائل به پايان يافتن تاريخ و رسيدن انسان به يك مرحله از تمدن است كه به نام تمدن ليبرال- دمكراسى مىشناسد (يا تمدنى كه هم حس قدرشناسى بشر شده است و هم رفاه طلبى او) بنيادش بر پيشرفت اقتصادى است و تكنولوژى يعنى نمود شهوت و غضب. هم هانتينگتون تمدن برتر را تمدنى مىداند كه فرهنگ خودش را با وسايل پيشرفته صنعتى به ديگران انتقال بدهد، و هم تافلر مركز و خاستگاه اين تمدن را غرب و علىالخصوص امريكا مىداند. يعنى هر سه قائلين به اين نظريات چه از ديدگاه فلسفى چه از ديدگاه سياسى و چه از ديدگاه تكنيكى، قائل به اين هستند كه اقتصاد برتر و صنعت شكوفاتر آينده جهان را رقم خواهد زد، و هر ملتى كه از قوه اقتصادى يا قوه صنعتى و يا ارتباطاتى پائينتر برخوردار باشد شكست مىخورد.
حجةالاسلام سبحانى: آقاى ميرزايى به نظراتى كه الان در قرن بيستم علىالخصوص از دهه پنجاه به بعد مطرح است اشاره كردند، من مىخواهم يك نكتهاى را اشاره كنم كه اساساً انگيزه طرح چنين ايدهها و ديدگاههايى چيست؟ و چرا ما در دهههاى اخير مىبينيم اين نوع نظريات بسرعت رشد مىكند؟ يعنى به جاى فلسفهبافى در باب تاريخ، به جاى نگرشهاى خيلى عميق و ژرف به مسائل تاريخى، مواجه هستيم با يكسرى نظريهپردازيهايى كه بيشتر شكل مدينه فاضله افلاطون را دارد و آرمانسازى است. آن هم آرمانسازى فقط در عرصه جامعه، نه آرمان سازى بر اساس يك مبناى فلسفى مشخص. در واقع اين نشاندهنده بنبستى است كه مكتبهاى فلسفى در قرن نوزده و بيست در عرصه تحليل مسائل تاريخى آينده جهان با آن مواجه شدهاند. درست است كه اين انديشهها روز به روز رونق مىگيرند، اما اين رونق را نبايد به پاى اين گذاشت كه واقعاً غرب براى آينده جهان حرفى براى گفتن دارد. به نظر مىرسد كه اينها دليل بر اوج انحطاط و در واقع شكست نظرياتى است كه چندين قرن غرب را وانديشمندان غرب را با خودش همراه كرده و تمدن غرب را شكل داده است. غرب بعد از پنج قرن تجربه اين تمدن، الان مواجه با چند بنبست اساسى است و براى اين بنبست بايد چارهاى بينديشد. يكى از اين بنبستها، بنبست تمدن است يعنى اصل خود تمدن دچار مسأله جدى است، تمدن را با همين رويه نمىشود نگه داشت و اين روند ادامه ندارد. مشكل دوم مسأله انسان است، يعنى پرسش از هويت انسان و بحرانى كه هويت انسان در قرن بيستم با آن مواجه است. يعنى على رغم همه پيشرفتهاى ظاهرى و مادى، آنچه كه تجربه تمدن غرب است انحطاط فرهنگى، روحى و شخصيتى انسان است. يعنى همه اين كاروان تمدن براى اين به حركت درآمد تا انسانى كه پيشقراولان اين تمدن تصوير مىكردند كامجويى كند و به ثمر بنشيند، اما امروز رسيدهاند به اينكه حتى همان كامجويى مادى عادى هم در اين تمدن دوامى نخواهد داشت. حالا بحرانهاى مختلف روانى كه الان در غرب با آن مواجهاند، بحران شخصيتى به وجود آمده براى انسان در درون اين نظام پيچيده جهانى و نظام ارتباطات امروزى ديگر قابل عرض اندام نيست و ديگر حرفى براى گفتن ندارد و چيزى براى عرضه احساس نمىكند، اينها مشكلاتى بود كه متفكران غرب را به اين نكته رساند كه بايد براى برپانگهداشتن اين تمدن و براى حلّ معضلاتش پياپى نظريهپردازى كنند. يك جملهاى ياسپرس دارد در كتاب آغاز و انجام جهان، جمله خيلى جالبى است، همانطور كه مىدانيد ياسپرس از آخرين نظريهپردازان اگزيستانسياليسم است، يعنى كسى است كه در عين حالى كه بر مبناى