ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧١ - رويكرد غرب و مسيحيت به معنويت و مهدويت
جامعهشان حاكم شده است كه به صلاح رسيدهاند. خوب شما مىبينيد هم حركت تاريخ و هم آينده تاريخ بر اساس سنت و اراده است. اما چگونه قابل جمع است؟ مگر مىشود اين دو تا را با هم جمع كرد؟ قرآن مىفرمايد: سرّ اين قضيه در سنت الهى است، يعنى اگر شما سنت را به معناى قانونمندى علمى كور دانستيد، چنانكه در فلسفههاى مادى مطرح است از اين سنت مادى و اين قانونمندى هيچگونه گريزى نيست و انسان مقهور اين سنت است، يعنى يا شما بايد انديشههاى ماركسيستى- ليبراليستى را بپذيريد و انسان را فداى اين چرخه سنت و قانونمندى كنيد، يا بايد بشويد مثل اگزيستا نسياليستها. انسان آزاد است و در واقع بيچاره و درخود ماندهاى كه هيچ كارى از او نمىآيد و سرنوشت تاريخ را قانونمندى طبيعت و جامعه رقم مىزند و انسان خودش است و اختيارهاى كور كه هيچ مبنايى هم ندارد. اما در تفسير تاريخ قرآن، سنت قانون طبيعى نيست، نظام علّى و معلولى نيست به معناى رايج در فلسفه غرب، سنتى است برگرفته از سنتالهى، يعنى خداوند است كه چنين سنتى را در نظام گيتى قرار داده است، همان خداوندى كه اراده را هم براى انسان رقم مىزند. سنت تاريخى، سنت اجتماعى بگونهاى تعبيه شده كه اراده آزاد انسانى در تغيير آن نقش بازى مىكند و همه اينها در نهايت به يك اراده بر مىگردد. در واقع تعارض ظاهرى ميان سنت و اراده در مفهوم ربوبيت و در مفهوم ولايت در مفهوم قرآنى آن حل مىشود. يعنى سنت، قانون حاكم بر اراده نيست. قانونى است كه تحت ولاى الهى شكل مىگيرد. اراده انسان هم تحت ولايت الهى است، اگر شما مىگوييد اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا؛[١] اين انسان تحت ولايت الهى قرار مىگيرد. همين خداست كه ولايت تاريخ را هم به عهده مىگيرد. همين خداست كه ولايت جامعه را هم به عهده مىگيرد. مفهوم ولايت در تفسير قرآنى در واقع آن نكته اساسى است كه مىآيد حد فصل مابين مفهوم سنت و اراده قرار مىگيرد. ازا ين ديد مىبينيم فلسفه تاريخ و آينده تاريخ از ديدگاه قرآن چيزى است كه در نهايت بر اساس يك اراده مطلق رقم مىخورد و آن اراده در دل خودش ارادههاى انسان را هم دارد. اما نه ارادهاى كه در معارضه با اراده خدا باشد. اين چنين نيست كه انسانها بتوانند بر سنت خداوند غالب بشوند. خداوند يَفْعَلُ ما يَشاءُ؛[٢] است، يَفْعَلُ ما يُرِيدُ،[٣] فعال مايشاء است، آنچه كه او بخواهد بر سرنوشتها حاكم مىشود. اما در سرنوشت تاريخ، در نهايت تاريخ، در فرايند تاريخ، اين به معناى اين نيست كه انسان صد در صد مقهور اراده خداست، خير، انسان است كه رقم مىزند سرنوشت خودش را، اما اگر من توانستم سرنوشت خودم را و قوم خودم را رقم بزنم معنايش اين نيست كه سرنوشت تاريخ را هم رقم بزنم، خداوند صالحان را حاكم مىكند. من مىتوانم صالح باشم، مىتوانم غيرصالح باشم، ما مىتوانيم آن قومى باشيم كه مورد نصرت خداوند باشيم، بر اساس سنت الهى، و مىتوانيم قومى باشيم كه از بين برويم و قوم ديگرى جاى ما را بگيرد و سنت خداوند در تاريخ رقم بخورد. اين است كه از نظر قرآنى مفهوم اساسى كه بايد از تاريخ بگيريم اين است كه كل تاريخ جامعه انسانى، سرنوشت انسانها در كل و در برايند نهايى همه اعمال به اراده انسان بازمىگردد. قرآن اراده الهى سنتهايى دارد كه سرنوشت آدم را بر اساس حاكميت صالحان رقم مىزند. حاكميت مستضعفان را رقم مىزند، حالا در درون اين تفسير نكات ديگرى را ما در قرآن داريم كه بحث آن به تفصيل مىگرايد، شما ببينيد خداوند وقتى مىخواهد سرنوشت اقوام را، سرنوشت ملتها را و اوج و حضيض تمدنها را تصوير كند چه عواملى را دخيل مىداند؟ يعنى هر كدام از آن