ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٩ - زرينه هاى سياه
امانت من و دوستم- صَخَر- كه هر دو از توانگران اهل حجاز هستيم.
زن ابرو در هم كشيد كه:
- مراقب حرف زدنت باش، جوان! من نمىدانم كه دوستت خواسته سر تو كلاه بگذارد يا آنكه هر دوى شما قصد داريد سر من حيلهاى سوار كنيد. اما اين را مىدانم كه آنچه، يك سال پيش به من سپرديد، سه روز پيش سالم و بدون كم و زياد، از من باز پس گرفتيد. من آنقدر دارم كه محتاج زرينههاى تو نباشم. آنقدر كه مالم، مالم مىكنى، براى من خرج چند روز كارگران نخلستانهايم است. نه مثل تو، سود يك سال تجارت از شام.
زن و جوان، وقتى به خود آمدند. كوچه باريك از جمعيّت لبريز شده بود و همهمهها نيز با سكوت آن دو، رفته رفته، فرو كش كرد. پس جوان به مردمى كه خيره به او، زن و حتّى مأمورى كه از طرف محكمه براى بردن زن آمده بود، مىنگريستند، كرد و گفت:
- اى مردم! شاهد باشيد كه اين زن به امانتى كه من و رفيقم- صخر- سال گذشته، به امانت، نزدش گذاشته بوديم، خيانت كرد. و با وجود اينهمه تمكّن مالى حتّى حاضر نيست براى جبران خيانتش، بخش اندكى از مالش را به من بدهد. شما را به خدا آيا اين انصاف است؟
لحظهاى بعد، صدايى از ميان جمعيّت به هم فشرده، كه معلوم نبود از آن كيست به حمايت جوان بلند شد:
- اى ام سالم! اين كارها از تو بعيد است. تو كسى نبودى كه بخواهى به امانت كسى خيانت كنى ...
و صدايى ديگر كه از پير بودن صاحب صدا خبر مىداد، رشته كلام را در دست گرفت:
- فكر قيامت را نكردى آخر، روز حساب و كتابى هم هست ...؟
و به دنبال آن صداهاى ديگر به حمايت جوان و محكوميت ام سالم به هوا برخاست. ام سالم، چادر عربىاش را روى سر جابهجا كرد، پس قدمهايش را به مردم سمت جمعيّت روانه كرد و گفت:
- اى مردم! من سالهاى سال است كه در همسايگى شما زندگى مىكنم. كى تا به حال چنين گناهى از من سر زده كه اين بار دوم باشد. از طرفى شما كه هنوز همه ماجرا را نمىدانيد چرا بىجهت، حق از كفم ربوده و به او تقديم مىداريد ... او امانتش را از من باز پس گرفته و اما اينك آمده تا با حيلهاى تازه، كيسهاى ديگر را از آن خود كند.
در اين وقت، مأمور كه از صحبتها كلافه شده بود، قبل از آنكه ام سالم يا جوان بخواهند حرفى بزنند، با قلدرى و به جمعيّت، غرّيد كه:
- اين شهر، براى خود، محكمه و قاضى دارد. بهتر است، به آنجا برويد تا قاضى ميانتان حكم كند. جناب قاضى، به درخواست اين جوان نامهاى پى او گسيل داشت تا بيايم و ام سالم را با خود به محكمه ببرم.
پس از اين صحبتها، كوچه راهى از ميان جمعيّت به هم فشرده لحظه به لحظه باز شد و جوان و به دنبال او ام سالم و پشت سر آن دو، مأمور حكومتى و مردم به سوى محكمه به حركت در آمدند.
زندگى در شهر كوفه، پر هياهو و با جنب و جوش، چون رودى بر بستر نرم و لطيف خاك جريان داشت. همه چيز عادى و مثل هر روز مىنمود، و تنها اتّفاق عجيب و سؤالبرانگيز، عبور جمعيتى با هم، آن هم از ميان كوچه پس كوچههاى شهر بود. همين مسئله، برخى را به سوى جمعيّت مىكشاند تا شعله سركش كنجكاوى خود را با پرس و جو مهار كنند. برخى هم سعى داشتند تا با بساطشان را روى دست و در جمع گروه، عرضه كنند. سبدهاى بافته شده از شاخههاى نخل ... طبقهاى خرما بر سر، جاروبهايى با دسته كوتاه يا دسته بلند، با تلنگرهاى مأمور، گاه پس مىكشيدند، اما چند كوچه آن طرفتر، بار ديگر به مردم مىپيوستند ...
سرانجام به كوچهاى رسيدند كه در محكمه از روبرو نمايان شد. و ام سالم، به ياد آورد دقيقاً يك سال پيش، وقتى اين جوان با دوست خود- صَخَر- سراغش آمدند و سود سرمايه خود را نزد او گذاشتند و هنگامى كه شرط تسليم امانت را با او در ميان گذاشتند، او هرگز گمان نمىبرد، همان شرط، سرانجام پايش را به محكمه باز كند، چون هميشه چنان ساده و راحت كارش را مىكرد و به كسى آزار نمىرساند، تا آنجا كه در بين مردم به ضعف عقل معروف شد. تا مبادا سر و كارش به قاضى و مأمور بيفتد ...
- اين هم محكمهاى كه مىتواند حقّم را از تو باز ستاند ...
با صداى جوان، پرده افكار ام سالم پاره شد. پلكى زد و قطره اشكى داغ از گوشه چشمش به روى گونهاش سُر خورد. كوچه باريك منتهى به محكمه، سخاوتمندانه، سيل جمعيّت را از دل خود عبور مىداد و به درون محكمه سرازير مىكرد. لختى بعد، جوان و ام سالم، هر كدام در جايگاه مخصوص خود، مقابل مسند قضاوت قاضى، حاضر شدند ... دقايق اوّليه پس از ورود، با سكوت سنگين و كشدارى همراه بود. «هبيره»، كه نگاهش دائماً دور تا دور فضاى محكمه چرخ مىخورد، به اين فكر مىكرد كه دگر چه بايد بگويد تا كيسهها را از آن خود كند ... چون به او مربوط نبود، ام سالم، شرط تسليم امانت را عمل نكرده است. و از آن سو، ام سالم كه آرام به نظر مىرسيد، اما درونش طوفانى از وحشت و اضطراب به پا شده بود كه قلبش را دستخوش امواج سهمگين خود ساخته بود: ...
قاضى، به بالش كوچكى كه در جايگاهش بود، تكيه داد و نفسى تازه كرد و به آرامى رو به ام سالم گفت:
- ام سالم تو هستى؟
قلب ام سالم، به يك باره فرو ريخت و خيره به قاضى گفت: