ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥١ - زرينه هاى سياه
حرفها، مال دنيا چه ارزشى دارد كه به خاطر آن بخواهم دروغ بگويم يا تهمتى بزنم ...
ام سالم كه از آن همه گستاخى جوان، به ستوه آمده بود، صدايش را بلند كرد و گفت:
- دروغ مىگويى، آنقدر آسان و راحت كه پيداست، حرفه و شيوه زندگىات، از همين راه است. از خدا بترس كه به خاطر همين مال، كه تو آن را بىارزش مىخوانى، آبرويم را نزد اهل خانهام بردى.
با اشاره قاضى، مأموران ام سالم را آرام كرده و سر جايش نشاندند. قاضى پس از مكثى طولانى، خطاب به حاضران گفت:
- طبق آنچه در اين مجلس گفته شد چون
اُم سالم به شرط مورد تعهد خود در مقابل امانت گرفته شده، عمل نكرده و خصوصاً خود به اين موضوع اعتراف كرده، و با توجّه به آنكه هبيره، قصد شكايت نداشته و خواهان جريمه و مجازات نيز نمىباشد؛ طبق رأى صادره در اين محكمه، ام سالم از همين امروز و پس از ختم جلسه، موظّف مىشود كه مبلغ يكصد دينار زر، ...
- صبر كنيد! شما را به خدا صبر كنيد! ...
صداى لرزان ام سالم بود كه با اين درخواست، زاويه نگاه ها را به سمت خود چرخاند ...
- چه شده؟ چرا مانع خواندن حكم مىشوى؟
- جناب قاضى! از شما درخواستى دارم و آنكه، قبل از آنكه، حكم نهايى خوانده شود و من ملزم، به انجام آن شوم، از شما مىخواهم تا اجازه دهيد، اين موضوع نزد «ابا الحسن»، علىبن ابى طالب (ع)، بيان شود تا ايشان نيز، نظرشان را اعلام فرمايند ...
صداى اللهاكبر جمعيت كه بدينگونه، حمايت خود را از نظر و پيشنهاد ام سالم، نشان مىدادند، به هوا برخاست. و قاضى، گرچه بارها قضاوتش را با رأى ابالحسن به پايان رسانده بود، درخواست او را به آسانى پذيرفت. و ديرى نپائيد كه همگى در پيشگاه قضاوت علىبن ابى طالب (ع). حاضر شدند ...
موضوع بار ديگر از ابتدا بيان شد. و على (ع) صبور و با حوصله و گاه با طرح سؤالاتى از هبيره، كه معلوم نبود چرا دائماً پيشانىاش خيس عرق مىشد و نيز از ام سالم، موضوع را دنبال مىكرد. پس از لحظهاى، سكوت همه جا را فرا گرفت، هر كس در نظرش حكمى را صادر مىكرد. همه منتظر بودند تا ببينند، اين بار، ابوالحسن چگونه مىخواهد، حقّى را به صاحبش برساند. يكى پيش خود گفت: شايد حق با هبيره باشد، اگر راست گفته باشد و صَخَر به او هم خيانت كرده باشد، بالاخره بايد به هر طريقى، مال از دست رفتهاش را به دست بياورد. و ديگرى خيره به چهره مستأصل ام سالم، با خود انديشيد، او هم تقصيرى ندارد. خب، در آن موقعيت حساس، چه بايد مىكرد. شايد من هم اگر جاى او بودم، همين كار را مىكردم. و كس ديگرى فكر كرد، صد دينار طلا از بيتالمال به هبيره بدهند و همه را خلاص كنند. اما گويا در ذهن على (ع)، افكار زيادى وجود داشت.
- اوّل آنكه، هبيره از كجا مطمئن بود كه صَخَر را هيچگاه ملاقات نخواهد كرد تا پول خويش را از او مطالبه كند.
- دوّم آنكه؛ فاصله زمانى سه روز، دقيقاً پس از باز پسگيرى زرينهها، توسط صخر، خود جاى سؤال داشت. و ديگر دريافتن نگرانى و افكار مشوش هبيره، در وقت سخن گفتن، براى چشمان تيزبين و هوش سرشار ابوالحسن (ع) كار دشوارى نبود ...
با وجود همه اين مسائل، در ذهن خود، اين سؤال را مطرح كرد كه:
- اگر هبيره و صخر، با ام سالم شرط كرده بودند، تا اگر يكى در غياب ديگرى آمدند و امانت را مطالبه كردهام سالم نبايد، امانت را تسليم كند. پس چگونه است كه به فرض بى اطلاع بودن هبيره از آمدن صَخَر، او نيز به تنهايى نزد ام سالم آمده و امانت را مطالبه كرده؟
پس در اين وقت، ديدگان نافذ و سياهش را به چشمان كم نور و نگران هبيره دوخت و پرسيد:
- آيا تو شرط تسليم امانت را محترم مىشمارى؟
- معلوم است كه برايم محترم است. يا اباالحسن! اگر غير از اين بود، كار به اينجا نمىكشيد. وقتى صخر تنها و بدون حضور من براى طلب امانت رفت، ام سالم وظيفه داشت كه از تسليم امانت خوددارى كند تا وقتى كه هر دو نفرمان حاضر باشيم.
پس حضرت على (ع) بىدرنگ فرمود:
- (پس در اين صورت) ام سالم نيز وظيفه دارد كه از تسليم امانت به تو نيز خوددارى كند تا وقتى كه هر دو نفرتان براى تسليم امانت حاضر شويد. با اين حكم خردمندانه. صداى تكبير و بانگ شادى جمعيت، چون صاعقهاى، دل فضا را شكافت و لبخند رضايت، بر چهره مردم و از همه بيشتر بر لبان خشكيده ام سالم نقش بست. همه مىدانستند كه بىشك، صَخَر فكر مىكرد كه در خانه، انتظار او و كيسه زرينهها را مىكشد و اما قاضى، با نگاهش، على (ع) را پيروز از قضاوتى ديگر، و با همان آرامش هميشگىاش زير نظر داشت. و هر چه فكر كرد به خاطر نياورد، اين بار، براى چندمين مرتبه است كه پس از قضاوت على (ع) او، اين جمله را بر زبان جارى مىكند: «لَوْلا عَلى، لَهَلك عُمَر».
پىنوشت:
\* با استفاده از كتاب قضاوتهاى حضرت على (ع)