ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٨ - زرينه هاى سياه
زرينههاى سياه
شيدا سادات آرامى
جوان در حالى كه پايش را لاى در گذاشته بود تا جلوى بسته شدنش را بگيرد، خشمگينانه فرياد زد:
- فكر نكن، اگر در خانهات بمانى، دست كسى به تو نمى رسد. مطمئن باش مىروم و با مأمور باز مىگردم.
و در اين حال، خود را از ميان در به داخل كوچه كشيد. در خانه يك باره به هم كوبيده شد و صداى آن بر صورت سكوت كوچه چنگ انداخت ... كوچهاى نه چندان دراز، كه از كنار هم قرار گرفتن چند خانه گلى در كنار هم تشكيل شده بود. كوچهاى ديوار به ديوار كوچههاى فرعى مثل هم.
آفتاب شهر كوفه مثل هميشه گرم و سوزان مىتابيد و شهر را يكسره در گرمايى طاقتفرسا گداختهتر مىكرد. همه چيز به خوبى سپرى مىشد. تا آنكه در همان خانه، ميان همان كوچه نه چندان دراز بار ديگر كوبيده شد.
در خانه با صداى زوزهاى به نرمى باز شد و غلامى تنومند با احتياط به بيرون سرك كشيد. به دنبال او، زنى با دودلى پايش را گذاشت داخل كوچه و با پاى ديگر در را نگه داشت تا پشت سرش بسته نشود. سپس رو به جوانى با موهايى ژوليده كه لباس بلند عربى نيز در بر داشت و به ديوار روبه رو تكيه داده بود، گفت:
- رفتهاى برايم مأمور آوردهاى؟ به خيالت مىخواهى مرا از محكمه بترسانى. من براى پولهايم زحمت كمى نكشيدهام تا بتوانى به راحتى آن را از چنگم درآورى.
- جوان زهرخندى زد و گفت:
- تو نيز هر چه مىخواهى، خودت را ميان كنيزان و غلامانت پناه بده اما بدان خيانت در امانت جرم كمى نيست. آن هم در