ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٤ - پير چنگى
پير چنگى
اسماعيل شفيعى سروستانى
نمىدانم براى تو پيش آمده يا نه! منظورم رويارو شدن با سؤالى است كه نتوانى جوابى روشن و قانع كننده براى سؤال كننده آماده كنى.
يكى دوهفته پيش، وقتى از كلاس بيرون مىآمدم دانشجويى پيش من آمد و بىمقدمه پرسيد:
آقا! راستى ما براى چه به اين دنيا آمدهايم و بعداز اينكه از اين دنيا رفتيم چه بر سرمان مىآيد؟
سؤال غيرمنتظره بود!
گفتم: شايد الآن نتوانم جوابِ كاملى به اين سؤال بدهم اما، حداقل مىتوانم بگويم براى چه چيزهايى به دنيا نيامدهايم. بهويژه در هنگامهاى كه همه چيز مثل آهويى تيزرو با سرعت در حال فرار است. مثل روزگار و عمر، و همه آنچه كه پيرامون ما مىگذرد.
مىگويند ستارهاى در دور دستِ آسمان است كه ١٢ ميليون سال نورى طول مىكشد تا نورش به زمين برسد. حالا با يك حساب نه چندان ساده مىتوانى دريابى ميان ميلياردها كهكشان و منظومه، چند ميليارد ستاره و سياره در حال نور افشانى است و آسمان بالاى سر ما چقدر طول و عرض دارد. تازه اين همه هم به طور دائم در حال باز شدن هستند.
عجب عالمى است! با اين همه گاهى چنان احساس دلتنگى مىكنم كه هستى را با همه طول و عرضش مثل قفس تنگ مىبينم. در ميان همه آنچه در دنياى آشكار و هويدا پيرامون ما را گرفته هيچ چيز به اندازه تماشاى آسمان و مطالعه آن آدمى را حيران و متعجب نمىسازد.
در جايى مىخواندم كه چيزى حدود يك ميليارد كهكشان در آسمان پهناور وجود دارد كه علىرغم آنكه هر كهكشان چند صد و شايد چند هزار ميليون ستاره و سياره را در خود جاى داده، تا كهكشان ديگرى قريب به يك ميليارد سال نورى فاصله دارد. تازه اين تنها آسمان فراروى ماست و نه چيزى بيشتر. در جايى هم خواندهام كه:
خداوند دوازده هزار عالم دارد كه هركدام از اين عوالم بزرگتر از هفت آسمانها و هفت زمينها هستند.[١]
در ميانه اين همه عالم عجيب و دور و دراز، از مشتى خاك، آدم را آفريدند، در كالبدش روح دميدند و همگان را براى تماشايش فراخواندند.