ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٥ - پير چنگى
همه كه جمع شدند و آمدند ندايى رسيد كه:» مبارك باد بر آفريننده اين زيباترين از ميان آفريدهها «!
شايد تا حالا حدس زده باشى كه با اين مقدمه دور و دراز چه مىخواهم بگويم!
چه كسى باور مىآورد كه اين همه، براى اين باشد كه آدمى به دنيا بيايد، بخورد، بخوابد و پس از آن دراز به دراز رو به قبله بخوابد و ديگر هيچ!
از همينجا است كه با حساب سادهاى مىتوان دريافت براى چيزى مثل خوردن و خفتن و ساير چيزهايى كه در رديف آن قرار دارد و همه ما به آنها عادت كردهايم و گاه اصل و بنيان همهچيز به حسابش مىآوريم به دنيا نيامدهايم. حتماً چيزى در اين ميانه هست كه من از آن بىخبرم. رازى شگفت كه مىتواند باعث و بانى خلقتى چنين عظيم باشد. چيزى كه بهترين آفريده خدا براى آن خلق شده، حتى اگر غافلانه از كنارش بگذرد. چنان كه هزارها و ميليونها و ميلياردها نفر به سادگى از كنارش گذشتهاند و گورستانها را از پيكر بىجان خود انباشتهاند.
راستى قصه پير چنگى را شنيدهاى؟
همان را مىگويم كه مرحوم مولوى در مثنوى هفتاد منىاش آورده است.
«پيرچنگى»، پيرمردى كه عمرى را به نواختن چنگ گذرانده بود يك روز، وقتى كه پيرى، تنهايى و شكستگى به او روى آورد، چنگش را برداشت و رو به قبرستان به راه افتاد. روى سنگِ گورى نشست و شروع به نواختن كرد. حالا نزن و كى بزن.
پيرچنگى بى آنكه به اطراف خود توجهى داشته باشد مىنواخت و مىنواخت و در دل با خداى خود نجوا مىكرد:
«خيلى سال است كه مىنوازم. اما، حالا ديگر، آنقدر دل گرفتهام، آنقدر از هرچه اطرافم را گرفته خسته و دل زدهام كه همه را رها كرده در ميانه گورستان و زمينِ داغ و تفتيده براى تو چنگ مىنوازم. نمىدانم صداى سازم را مىشنوى يا نه؟
اصلًا بعداز آن همه سال و ماه كه هيچگاه روى به تو نداشتهام، به صداى ساز شكسته و دل شكسته ترم گوش مىسپارى؟
آمدهام تا اين بار تنها براى تو چنگ بزنم. تنها براى تو!
بشنو!، صداى چنگ پردرد و دل خراش مرا كه از تنهايى مىنالد.
خيلى وقت بود كه دلم مىخواست اين ساز را براى كسى بنوازم كه تاب شنيدن صدايش را از ميان تارهاى پير و فرسوده و دستهاى لاغرو چروكيده داشته باشد. صداى چنگ پيرِ پيرمردى كه خون دلش را با اشك چشمها و تارهايى كه به سختى بالا و پايين مىروند آميخته است.
آخر، دانستهام تا به امروز، همه آن كسانى كه صداى چنگِ مرا شنيدهاند، دروغ زنى بيش نبودند. يا دست كم اينچنين مىنمودند كه صداى نالههاى مرا مىشنوند. امّا هيهات! دير دانستم. دير. مىشنوى؟! دارم براى تو ناله مىكنم تنها براى تو و ديگر هيچ.»!
پيرمرد همچنان مىنواخت. گونههاى پير و چروكيدهاش از اشكِ چشم و عرق پيشانى خيس خيس شده بود.
خيلى وقت بود كه گرسنگى و تاب و توان را از دستهايش برده بود امّا، در آن وقتِ روز، دست و پنجههاى او نبود كه مىنواخت. تپشهاى قلب او بودند و جانِ خستهاى كه از راه رگها و پنجهها بر تارهاى چنگ فرو مىآمدند.
وِلولهاى برپا شده بود. در آن موقع از روز، گورستان خالى از هر رهگذر بود، امّا درون پيرِچنگى مملو از صدا شده بود. چشمها را بسته و همه وجود را بر تارهاى پير چنگ مىريخت و در دل مىناليد:
«دلم از مدار سالهاى دورى و غفلت خارج شده، ديگر اين پنجههاى پير هيچ پردهاى را نمىدانند. در اين گورستان مثل آن است كه چنگِ من در چنگ قلبِ من اسير آمده و مىنوازد. امّا، تنها براى تو ...! چه خوب مىدانم همين يك بار است كه قلبم چنگ را برداشته و مىنوازد.»
صدا قطع نمىشد! با اينكه ديگر چنگ از دستانِ پيرچنگى رها شده و بر زمين افتاده بود و پيرمرد با دستهايى گشاده و چشمانى دوخته بر آسمان بر سنگِ داغ گورستان رها مانده بود.
مثل آن بود كه پيرچنگى، همه آنچه داشت و همه آنچه در سالهاى دراز زندگى در كنج قلب و گنجخانه سينه مخفى داشته بود بر تارهاى چنگ فروريخته بود.
همه داشتههاى نهان به صدايى بدل شده بود كه تا به آسمان بالا مىكشيد. پيرمرد روى سنگ رها مانده بود امّا، صداى چنگِ پير تمامى نداشت.
از گورستان و از زمين رها مىشد و تا به دل آسمان پر مىكشيد. فكر مىكنم همه چنگهايى كه در عالم بودند و همه آدمهايى كه در آرزوى شنيدن زيباترين صداى چنگ لحظه شمارى مىكردند، صداى چنگ پير چنگى را شنيده بودند. شايد هم همنوا با او در دل گريسته بودند. كسى چه مىداند؟
يكى مىگفت: «پير چنگى را برده بودند».
\*\*\*
يك بار چنگ زدن بيشتر نيست. شايد من اين گونه فكر مىكنم. امّا يك بار چنگ زدن بيشتر نيست. تنها آن بارى كه قلب بر تارهاى چنگ فروآمده شد. مثلِ شاعرى كه در همه عمرش فقط يك غزل سروده باشد، فقط يك غزل كه از جزيرهاى دور بر سطح متلاطم دريايى بىكران براى دوستى رها شده است.
مثل بازيگرى كه يك بار بازى مىكند. حتى اگر صدسال بر صحنه آمده باشد. آن يك مرتبه، قلبِ بازيگر است كه خود را بر صحنه آشكار مىسازد.
وقتى كسى، مثل پيرچنگى چنگ را به دست قلبش سپرده باشد تا بنوازد، همه چيز درهم مىريزد. همه آنچه كه ظاهرى از زندگى دارند امّا به حقيقت عارى از» زنده بودن «اند.
ورنه همگى، جز بازى خوردهاى بازنده در ميان اين آسمان و زمين فراخ نيستند.
حيف كه عاجز بودم از دادن پاسخى در خور به دانشجويى كه از چگونه بودن و چه كردن پرسيده بود.
حيف ...!
پىنوشت:
[١]. شيخ صدوق، خصال، ص ١٧٢؛ علامه مجلسى، بحارالانوار، ج ٥٤، ص ٣٢٠.