ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٨ - معجزه توسل
معجزه توسل
تشرف ابوالواحد ابويف از تسنن به تشيّع
اشاره:
ابوالواحد ابويف، از طلاب چچنى در حوزه علميه قم است. وى از جمله تشرف يافتگانى مى باشد كه از مذهب تسنن به تشيع گرويده است. همان طور كه مى دانيم تغيير مذهب امر چندان راحتى نيست و به قول خود او، وى دومين چچنى شيعه يافته است و فرد اول را به شهادت رسانده اند.
اما حادثه اى شگفت و جالب توجه موجب تشرف ابوالواحد بوده است. در گفت وگويى كه در همين باره با وى صورت گرفته، آن حادثه را به همراه پاسخ چند پرسش از اين مستبصر جويا شده ايم كه آن را به حضور شما گراميان تقديم مى كنيم باشد كه بيش از پيش موجبات استحكام اعتقادى ما را فراهم آورد.
\* آقاى ابوالواحد ابويف، ضمن تشكر درخواست مى كنيم جريان ورود خود به ايران و تشرف به مذهب تشيع را براى ما بيان فرماييد.
واسطه آمدن من به كشور ايران، پدرم بود، كه به علت شغلش به ايران رفت و آمد داشت، به زيارت قم مى آمد و در تهران تجارت مى كرد. او به من مى گفت كه شما بايد به كشور ايران بروى و درس بخوانى؛ گفتم: چه درسى و چه رشته اى؟ من تازه مدرسه را به پايان برده بودم. پدرم به من گفت كه ايران دينش اسلام و مذهبش شيعه است، گفت دانشگاهى هست و مى توانى درس بخوانى. وارد اين مدرسه كه شدم ديدم كه دين اصلى و كلى ايران، اسلام و مذهبشان، شيعه است.
شيعه را براى ما به گونه اى ديگر تعريف كرده، و گفته بودند كشتن آن ها حلال است. اصلًا نبايد به آن ها سلام كنيد و يا حرف بزنيد. من چون سنى «شافعى» بودم، حرف هايشان به دلم نشسته بود و هيچ اعتنا و اعتمادى به آنچه شيعيان و اساتيد من مى گفتند، نمى كردم.
شش ماه بعد كه به كشورم بازگشتم، به پدرم گفتم كه ديگر به مدرسه نمى روم. پدرم گفت: چرا؟ گفتم: خوب، به دانشگاه مديترانه كه بهترين دانشگاه است مى روم؛ از لحاظ مالى هم كه مشكلى نداريم. پدرم گفت: شما همان جا برويد، من راضى نيستم كه شما در دانشگاه مديترانه تحصيل كنيد.
با اين كه علاقه نداشتم ولى چون خواست پدرم اين بود، دوباره برگشتم. همين طور سه، چهار بار رفتم و برگشتم. آخرين بار كه آمدم، مشكلات زيادى پيدا كردم و رفتم پيش يك آقايى، از مسئولان تا با ايشان ملاقات كنم. ايشان هم گفت، كه دو ساعت ديگر با شما صحبت مى كنم. منتظر ايستاده بودم كه يك نفر ديگر آمد و با رفتار بدى به من گفت: براى چه آمدى اين جا؟ چه كار دارى؟ گفتم: مى خواهم با حاج آقا صحبت كنم. گفت: نه، نمى خواهد. گفتم: خودشان گفته اند كه با من صحبت مى كنند. گفت: نه؛ به من گفتند كه نمى خواهند با شما صحبت كنند. گفتم: خوب، اگر نمى خواهند، باشد. بيرون رفتم.
از آن جا كه اهل تسنن شافعى هم امام زمان (ع) را قبول دارند، با خودم گفتم اين شيعه ها يك حرف هايى مى زنند كه اگر مشكلى برايتان پيش آمد، توسل كنيد، بخواهيد و حتماً جواب قطعى مى گيريد. من هم حقيقتش، اعتقادى نداشتم، اما به خاطر اين كه يك نفر از نسل آن ها- امامان (ع)- كه سيد بود و با من اين رفتار را كرده بود، ناراحت شده بودم. گفتم: يا امام زمان (ع) چرا با من اين گونه رفتار مى كنند؟ من از آن كشور آمده ام اين جا