ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٩ - معجزه توسل
درس بخوانم، شما را بشناسم، نه اين كه آن ها را بشناسم. آمده ام ببينم دين چيست؟ علت بدرفتارى آن ها با من چيست؟ اين حرف ها را زدم و رفتم. به خانه كه رسيدم، ديدم وجودم به هم ريخته، فطرتم به هم ريخته. اصلًا نمى توانستم حضورم را ثابت كنم. اصلًا نمى دانستم بايد چه كار كنم. آن قدر به هم ريخته بودم كه فكرهاى عجيبى داشتم. ثانيه اى بر من نمى گذشت كه سؤالى به فكرم نيايد كه چرا به اين شكل نماز مى خوانيد، چرا قبول نمى كنيد؟ سئوالات عجيبى بود كه حتى الان از يادآورى اش به لرزه مى افتم. نمى دانستم، واقعاً چه كار كنم. با همسرم صحبت كردم. همسرم گفت كه چه فرق هايى بين آن ها و ما هست؟ گفتم: هيچ فرقى ندارند، جز از جهت امامت. وگرنه قرآن كه يكى است، پيامبر كه يكى است، خدا كه يكى است. ما هم كه امام على (ع) را قبول داريم. حسن (ع) و حسين (ع) را قبول داريم. خوب چه فرقى مى كند؟ پس همين طور كه به شما پيغام رسيده نماز بخوانيد. من باز فكر كردم و روز دوم شروع كردم به نماز خواندن. موقعى كه ايستادم، بدنم مى لرزيد، كه ما چرا به اين صورت نماز مى خوانيم و از اين دسته افكار.
همان شب منتظر هديه اى الهى بوديم. من بيرون خانه، پايين بودم، در همان روزها يا دو، سه روز بعد از آن بود كه همسرم با گريه آمد پايين. گفتم: چه شده؟ چه خبر است؟ گفت: در خانه ما يك نفر ديگر هست. گفتم: هيچ كس نيست. گفت: هست، با من نماز مى خواند، زمانى كه من بلند مى شوم، با من بلند مى شود. وقتى من مى نشينم، با من مى نشيند، وقتى دعا مى كنم با من دست هايش را بلند مى كند. گفتم: نه، اين چيزها ممكن نيست. خودم مى دانستم يك اتفاقاتى صورت گرفته و يك مسائلى هست، و واقعاً وجود دارد. ولى باز گفتم: شما خيال كرده ايد. رفتيم و با هم خانه را گشتيم، هيچ كس نبود. شب دوم كه من با دوستانم بيرون صحبت مى كردم و بر روى يكى از مسائل شيعيان بحث مى كرديم، دوباره خانم ام در حالى كه فرزندمان در آغوشش بود، به پايين دويد و گريه مى كرد. گفتم: چه شده؟ گفت: باز هم آن آقا آمد پيشم. گفتم: كسى نيست. گفت: الان كه داشتم نماز مى خواندم با من نماز مى خواند. (با هم بالا رفتيم) روزهاى بعد كه به همين شيوه نماز را ادامه مى دادم، خودم هم احساس مى كردم، ديدم كسى دست مرا گرفته و مرا از تاريكى به روشنايى آورده. زندگى مان عوض شده بود اعتقاد من در مورد شيعه، كه اصلًا شيعه را قبول نداشتم و منكر آن بودم، عوض شده و خيلى به شيعيان محبت پيدا كرده، و علاقمند شده بودم. نه اين كه علاقه من از روى كتاب باشد، نه، چون كتاب هم نمى خواندم. آن يك معجزه بود ان شاءالله خداوند و همه ائمه (ع) مرا ببخشند.
قبل از آن مهرى را كه با آن نماز مى خوانيم مى زدم، نسبت به شيعه، علماى شيعه و كتب شيعه خيلى بى احترامى مى كردم. با بچه ها كه صحبت مى كرديم، به شيعيان مى خنديدم و مى گفتم كه شما براى سنگ نماز مى خوانيد و ... اما پس از اين اتفاق مثل اين كه اصلًا اين حرف ها نبود. چون ما جدّمان شيعه بوده و از شيعه هم هستيم، خيلى سال ها هم شيعه بوديم. خودم تعجب كردم. گفتم كه حتماً اين حرف هايى كه شيعيان مى گويند، واقعاً درست است. مشكلاتى كه داشتم، اصلًا نمى دانم چى شد و كجا رفت. تمام نيازمندى هايم برطرف شده بود، از نظر درسى و علمى هم به دين اسلام علاقمند شده بودم. چون جدّ ما هم يكى از علماى بزرگ بود كه به خط خودش قرآنى هم داريم كه الآن در منزل ماست. نمى دانم چرا قبل از آن نخواسته بودم اسلام را ياد بگيرم، و دينم را بشناسم، اما پس از آن اتفاق يك مرتبه ديدم واقعاً اين مسائل خيلى لذت دارد. خيلى به آن ها علاقمند شدم، و درس ها را شروع كردم.
زمان زيادى نيست كه به راه راست هدايت شده ام يادم هست كه يك ثانيه نمى شود كه خدا را شكر نكنم كه حداقل قبل از مرگم، راه راست را به من نشان داد. بعداً همسرم مى گفتند كه آقا اين جا آمده اند، مى گفتند وقتى دعا مى كنند ميان دست هاى من، دست هاى بچه اى مى آيد و ... خودم هم اين اتفاقات و حرف ها را قبول داشتم ولى نمى خواستم به همسرم بگويم (چون آن ها اين مسائل را يك جور ديگر تعبير نكنند) زمانى كه خداوند به ما فرزندى داد به من خبر رسيد، كه اين همان دستى است كه مى گفتم و اين همان بچه است، گفتم: شكر خدا.
خدايا شكرت كه دست مرا گرفتى و مرا رها نكردى، ائمه (ع) با اين كه من ارزشش را نداشتم، دست مرا گرفتند و مرا بردند و از ائمه (ع) خيلى جواب گرفته ام، نه يك بار.
\* تاريخ تشيع شما چه زمانى است؟
اواخر سال ١٣٨١
\* لطفاً درباره عامل تشيع خودتان توضيح دهيد؟
توسل به امامان (ع). من از طريق توسل به تشيع رسيدم، اين راه را پيدا كردم و مى دانم كه هر كسى توسل و اعتماد به امام داشته باشد، موفق مى شود، و همين اتفاق برايش مى افتد، همان طور كه براى من افتاد. و شما كه برادران من هستيد و اين جا تشريف داريد، بدانيد