ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٦ - نماز اوّل وقت
مى گويم:
- آقاى عزيز فكر نمى كنم، اتفاق خاصى بيفتد اگر به درخواست چند نفر، اتوبوس توقف كوتاهى داشته باشد، هم حال و هواى مسافران عوض مى شود. اما ما به نماز اول وقت خود مى رسيم و هم آن خانم و آقا، به كودكشان.
- شما كه اين همه اهل كمالاتيد، مى خواستيد برنامه نمازتان را با ساعت حركت اتوبوس هماهنگ كنيد.
- درست صحبت كنيد. لطفاً آن پارچه را اين قدر به سر و صورتتان نكشيد. آن هم مقابل ديد مسافران ...
بحث دارد بالا مى گيرد كه پيرمرد مى گويد:
- چرا اين قدر خون خودتان را بى جهت كثيف مى كنيد. ببينم پدرجان! مگر نذر دارى؟ هان؟ نذر دارى كه نمازت را اول وقت بخوانى؟ بى حوصله مى گويم:
- نخير، حرف نذر نيست. من براى خودم دليل خاصى دارم. هر كدام از مسافران هم بدشان نمى آيد، تا هوايى تازه كنند.
زمزمه هاى خفيفى در اتوبوس پيچيده، هر كسى چيزى مى گويد. و در اين ميان، پيرمرد كنجكاو شده تا از موضوع من سر در بياورد. پس بار ديگر و باز هم با صداى بلند مى پرسد؟
- نگفتى چرا اين همه اصرار مى كنى، دليلت را بگو، بلكه همه بشنوند، و همگى مثل تو شويم.
به دنبال سكوت من، بعضى ها درخواست پيرمرد را تكرار مى كنند. شاگرد هم ساكت شده و دمغ روى صندلى، لم داده. براى رهايى از سنگينى نگاه ها، و وادار كردن راننده، براى توقف اتوبوس، چاره اى جز بيان خاطره آن روز نمى يابم، پس لب تر مى كنم و مى گويم: من به عزيزى قول دادم ... راستش را بخواهيد از پنج سال پيش و به دنبال عزيمتم به خارج از كشور، جهت ادامه تحصيل در يكى از دانشگاه هاى لندن، هميشه اميد داشتم كه روزى درسم به پايان برسد و با افتخار و سربلندى و اخذ مدرك به ميهنم برگردم. همه چيز به خوبى پيش مى رفت تا آن كه يك روز كه قرار بود، آخرين امتحان اخذ مدرك فارغ التحصيلى ام، برگزار شود. اتفاق عجيبى افتاد.
اتوبوسى كه بايد مرا به مركز شهر لندن مى رساند، با سرعت هرچه تمام تر، مثل هر روز، بر بدن زبر و خشك جاده پيش مى رفت. طبق معمول، نماز صبحم را كمى قبل تر از حركتم به سوى ايستگاه خوانده بودم. و از خداوند خواسته بودم كه مرا به خاطر اين همه تأخير در نمازم ببخشد. بادى كه از لابه لاى درختان و چمن زارهاى دو طرف جاده، روى صورتم مى نشست را هنوز به خاطر دارم. آن روز شوق خاصى داشتم. روز امتحان فارغ التحصيلى ام و تعيين كننده زحمات چند ساله ام. در فكر بازگشت به ايران بودم كه ناگاه متوجه شدم سرعت اتوبوس رفته رفته كم شد، تا آن كه از مسير جاده به كنارى، هدايت شد و يك دفعه خاموش شد.
راننده اتوبوس فرياد كشيد و گفت:
- اوه، لعنتى! حالا چه وقتش بود؟
- اتفاقى كه طى اين سال ها، هرگز اتفاق نيفتاده بود، اينك در شرف وقوع بود. اتوبوس بى هيچ علتى، يا حداقل، علتى كه راننده با سوابق و تجربياتش از آن سر در بياورد، خاموش شده بود. به ساعتم نگاه كردم. هفت و سى دقيقه بود و من در حالى مى بايد ساعت هشت و سى دقيقه به مركز شهر مى رسيدم كه تازه نصف مسير، طى شده بود. من نيز نگران و اندوهناك، به دنبال ساير مسافران كه از دير شدن سر كار يا به هم خوردن قراردادهاى شركتشان، دچار اضطراب بودند، از اتوبوس پياده شدم. برگه ها و جزوه ها را درون كيفم گذاشتم و كيف در دست، كنار جاده ايستادم، تا بلكه شايد، اتومبيلى در آن صبح زود از آنجا عبور كند و مرا از ميان آن همه مسافر منتظر و مستأصل، انتخاب و سوار كند ... خيلى زود ياد مادرم افتادم. اين كه در آخرين تماس تلفنى ام وقتى خبر بازگشتم را شنيد، كلى ذوق زده شده بود ...
ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود. ترس از دست دادن همه چيز. ترس از به هم خوردن همه برنامه ها. چندين بار طول اتوبوس را قدم زنان طى مى كنم و تا مى توانم صلوات مى فرستم. ذكر مى گويم و دعا مى خوانم. برخى، متوجه اذكار و حركات و اشك هايم شده اند، برايشان جالب شده ام. چند ثانيه بهت زده نگاهم مى كنند. به مغزم فشار مى آورم، تا راه چاره اى پيدا كنم. نمى شود. راننده همچنان با تيغ جراحى اش- آچار- به جان اتوبوس افتاده ... مى خواستم از غصه منفجر شوم كه ناگهان جرقه اى در ذهنم روشن مى شود. ياد سفارش مادرم در شب قبل از سفر مى افتم. توسل به امام زمان (ع)؛ گوشه اى نشستم، قوز كردم و در خودم شكستم و با زبان دل و با زبان سر شروع به راز و نياز و توسل كردم. گريستم، چون كارى به جز آن، از دستم بر نمى آمد. گريستم به خاطر همه تلاش هايى كه طى