ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣ - عهد گرگى، عهد قوچى
گامى به عقب، وقتى ميان شب و روز، نه شب و نه روز، عهدى مملو از جهش هاى ناقص و حركت هايى بى تداوم، تولّايى بى تبرّا و تبرّايى بى تولّا، دستى كه دور مى سازد و پايى كه به پيش مى كشد، ميلى براى تجربه روز و دلى بسته شب.
چه بسيار مردان كه در مسلخ ترديد، به كام اهل ظلم غلتيدند و در قربانگاه بى همتى خود، شبيخون خصم بر اردوگاه را به تجربه نشستند.
دستى كه شمشير انتقام را از نيام برمى كشد اما، ديگر بار در غلافش پنهان مى سازد، ناگزير به اين تجربه است. هر چه هست عهدى و دوره اى ديگرگون است در ميان ترديد در وفاى به عهد يا گسست آن.
سوم، عهد ميزان؛ دوره ترازو، رفتنى تمام، چرخشى تمام در ميانه ميدان، تجربه صبحى طلوع كننده، پرشى بلند تا آستانه مهر و اعلام «نه» بر فرزند خواندگان سياهى و لبيك تمام به امام مبين. تولايى و تبرايى توأم و تمام. نيك بخت مردمانى براى دهش بزرگ و پذيرش تامّ ولايت.
نه عهد گرگ و نه خوى گرگى، هيچ كدام مستعدّ پذيرايى و پذيرش امام مبين نيستند، به همان سان كه در عهد قوچ، و خويى چون خوى قوچ، زمينه اين امر مقدس فراهم نمى شود. گويا اين ضربات تازيانه و آتش تجربه بلا و دورى است كه فرزند آدمى را متوجه و متذكر اين معنى مى كند كه: «بى او رفتن محال است». اين تجربه، فرمان ناگزير و اراده آسمانى نبود. اين خوى گرگى و ناسپاسى بود كه آدمى را در ورطه هولناك افكند، ورنه به قول آن رسول گرامى اسلام (ص) اگر مردم بر محبت على بن ابى طالب گرد مى آمدند خداوند جهنم را نمى آفريد.[١] به همان سان كه حضرت مولانا صاحب الزمان (ع) فرمودند:
«اگر شيعيان ما كه خداوند توفيق طاعتشان دهد، به عهدى كه با ما داشتند، وفا مى كردند فيض ديدار ما از آنان سلب نمى شد».
عهد ميزان، عهد طلب و تمناى ميزان و تسليم بى چون و چرا و ترديد آدمى در برابر «ميزان حق» و «صراط مستقيم» است. چنان كه فرمودند: «علىٌ ميزان العمال».
ورنه بهره جستن و برخوردن از خانه اهل بيت (ع)، در هر عصر و عهدى جارى بوده چنان كه امروز نيز هست.
مراجعه و برخوردن بسان آن فرزند ناخلف دانشمند، متضمن هيچ رهايى، و ظهور و ديدارى نيست. بررسى فراز و نشيب هاى گذشته در صحنهحيات انسان، برخوردهاى گوناگونى با ميزان حق را نشان مى دهد.
١. جماعتى چنان بر آبشخور زندگى غنودند و بى خيال از پرسش و پاسخ به دم غنيمت دانى مشغول شدند كه گويا هيچ ميزان و محكى براى سنجش، و هيچ چشمى براى مشاهده در ميانه هستى نيست.
٢. جماعتى با تجربه «خود ميزانى»، انانيت و خودكامگى را امام خويش ساختند و بر سرخود و همگنان آن آوردند كه ديده ايم و خوانده ايم.
٣. جماعتى ميزان و صراط حق را به مسخره گرفتند و بر طبل لامذهبى و شرك و ارتداد كوبيدند.
٤. و جماعتى اندك، در هواى خلاصى از عهد گرگى و خوى قوچى و ترديد، دست به آسمان برداشتند و در جان آرزوى تجربه ميزان حق و عدالت را پاس داشتند.
جماعت آخر، خيل منتظرانند كه خود را تسليم ميزان حق ساخته اند تا شايد عهد دورى به سر رسد و «دوران طلايى تسليم» و «عدالت خواهى» برسد.
اين «عهد جمعى» و تسليم عمومى مؤمنان است كه مجال حضور ميزان حق در عرصه تاريخ را ممكن مى سازد. اين «آمادگى براى پذيرش حق» است كه خوى گرگى را از انسان «غاصب» دور مى سازد و او را مستعد شهود و تجربه حقيقت ناب مى كند.
وا اسفا از خوى ترديد و دو دلى قوچ، گاه براى گذار از جوى خودكامگى، و انانيت و فرعونيت چنان دورخيز مى كند گويى كه به يكباره بر سر همه ما سوى الله چهار تكبير زده و خود را مى رهاند. اما، در آخرين لحظه مى ايستد، به خود باز مى گردد، خودكامگى پيشه مى كند و رأى خود و كام خود را كافى و كامل فرض مى كند.
«انتظار و آمادگى»، عين تجربه «عهد و عصر ميزان» است. عهد تسليم همه چيز به آستان امام حق و ميزان اعظم الهى؛ بى آن كه هجمه بلا و سيل خصم لحظه اى ترديد در تسليم ايجاد كند. شايد حسب همين پيش نياز است كه ما را متذكر استمرار در انعقاد عهد در هر صبح گاه ساخته اند.
ظهور تمام قد عهد قلبى در «قول و فعل»، ميوه «تسليم محض» را به بار مى آورد. اين تسليم محض آدمى است كه ميدان فراخ و مجال ظهور «ولايت» امام مبين را سبب مى شود. اعمال ولايت به نحو تام و اتم، سبب انهدام ابنيه شرك و نفاق، و باعث اضمحلال و سقوط همه مظاهر طاغوت از عرصه وساحت حيات مادى و فرهنگى انسان مى شود.
واسپسن عذير، جفاى اشباح الرجال و نامردى آنان كه در صحنه فراخ غدير حاضر و ناظر «عهد با ولى» بودند همه مجال را براى اعمال ولايت امام معصوم (ع)، از بين برد و بر خلق عالم طى ده ها قرن آن آمد كه خوانده ايم و اينك نيز در پى آن در اقصا نقاط عالم شاهد و ناظريم اينك بايد از خود پرسيد بر كدامين عهد مؤمن و در كدامين خوى مسقريم؟ ما را تا «عهد ميزان» چند منزل فاصله است؟
خدا بر آشكار و نهان جمله خلايق آگاه است.
سردبير
پى نوشت:
[١]. كلينى، محمدبن يعقوب، كافى، ج ٨، ص ٣٦٢؛ مجلسى، محمدباقر، بحارالانوار، ج ١٤، ص ٤٩٧.
[٢]. مجلسى، همان، ج ٣٩، ص ٢٤٨.