ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٩ - سنت هاى نيكو
سنتهاى نيكو
يكى از فرزانگانى كه با علم، عمل و تقواى خود، تاريخ اسلام و به ويژه تشيع را عطرآگين نمود، محمدبن حسينبن موسىبن محمد، معروف به سيد رضى برادر سيد مرتضى علمالهدى (رض) است. همانگونه كه در شرح حال آن بزرگوار آمده است او از هيچ كس، حتى از پدرش چيزى قبول نمىكرد و از كسى انتظار كمك نداشت. همين امر باعث شده بود كه مورد اعزاز، اكرام، اطمينان، احترام و وثوق عام و خاص قرار بگيرد و در شمار نخبگان تاريخ درآيد.
در اينجا به شرح يك نمونه از زندگى اين بزرگواران مىپردازيم.
ابواسحاق ابراهيمبن هلال صبائى حكايت مىكند: روزى در حضور وزير ابىمحمد مهدى نشسته بودم كه نگهبان خبر آورد سيد رضى اجازه ورود مىخواهد. وزير با شنيدن اين خبر رنگ چهرهاش تغيير نمود. نوشتن را رها كرد، با هول و هراس و اضطراب به استقبال سيد شتافت و با نهايت خضوع و خشوع و انكسار با ايشان برخورد كرد، و نيز هنگام خداحافظى همچنان تا دم در ايشان را بدرقه كرد. من از مشاهده اين جريان شگفت زده شدم و علت آن را از وزير پرسيدم. او در جواب گفت:
بين من و سيد جريانى رخ داده كه باعث وثوق و گرايش من به ايشان شده و آن اين است كه: وقتى خداوند فرزند پسرى به ايشان عطا فرمود، من مبلغ يك هزار دينار در طبقى نهاده، به عنوان هديه و مبارك باد براى او فرستادم. ايشان آن وجه را مرجوع نمود و فرمود: وزير ميداند كه من از هيچ كس چيزى نمىپذيرم. بار ديگر، آن هديه را ارسال داشتم و گفتم: بگوييد اين وجه براى آن مولود است و مربوط به شما نيست. مجدداً هديه را پس فرستاد و فرمود: كودكان ما نيز چيزى را از كسى قبول نمىكنند. بار سوم، آن طبق را فرستادم. گفتم: بگوييد اين مبلغ براى آن زنى باشد كه قابله آن مولود بوده است. باز ايشان طبق را بازگشت داد و فرمود: وزير مىداند كه زنان بيگانه قابله زنان ما نمىشوند، بلكه قابله
آنان از زنان قبيله خودمان هستند و آنها هم چيزى از كسى قبول نمىكنند. بار ديگر آن هديه را ارسال داشتم و گفتم: اين مبلغ مال طلبههائى است كه در محضر شما تلمّذ مىكنند. آن جناب فرمود: آقايان طالب حاضرند، هر يك هر قدر مىخواهد بردارد. آن گاه از ميان همه طالب تنها يك طلبه برخاست، يك دينار از داخل طبق برداشت و آن را پاره كرد، قسمتى از آن را نگه داشت و بقيه را در همان طبق گذاشت.
پس سيد رضى از او سؤال كرد كه چرا چنين كردى؟ آن طلبه گفت: از آن جا كه ديشب سوخت روشنائى نداشتم و به روغن چراغ محتاج شدم و كليد خزانه شما كه وقف طلاب است حاضر نبود، بنابراين از فلان بقال مقدارى روغن چراغ قرض گرفتم. اينك مقدارى از اين دينار بريدم كه قرض خود را ادا كنم. از آن پس سيد رضى دستور داد به عدد طلاب كليد براى خزانه ساختند و به هر طلبهاى يك كليد داد كه ديگر بار در مضيقه قرار نگيرند. به هر حال آن طبق هديه را منهاى يك پاره دينار مرجوع نمود و همين امر باعث وثوق من به ايشان شد.[١]
پىنوشت:
[١]. برگرفته از: قصصالعلماء، ص ٤١١.