ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٥ - نماز اوّل وقت
گذاشتم، آن ها تنها گفتند كه بسيار متأسفند. من هم با انگليسى دست و پا شكسته، از اين كه با من همدردى كردند و ابراز تأسف كردند، تشكر كردم.
البته، اين فاصله زياد، حسنى هم داشت، اين كه مرا منظم كرده بود. صبح زود از خواب بر مى خواستم و پس از صرف صبحانه مختصر، و آماده شدن خودم را به ايستگاه اتوبوس مى رساندم و من يكى از مسافران هميشگى اتوبوس آن مسير شده بودم. با صندلى مخصوص خودم. صندلى هاى طرف چپ اتوبوس، اولين رديف، كنار شيشه. چند سال، همه چيز، به همين نظم و روزمرگى پيش مى رفت، تنها موردى كه كمى جا به جا مى شد، نمازم بود. اما هميشه مى خواندم، شايد پس و پيش، اما ترك نمى شد. فقط يك بار كه خيلى دلم سوخت، روز جمعه اى بود، به دليل فشار درس زياد كه بايد چند واحد را با هم پاس مى كردم و هم واحدهاى جديدى مى گرفتم، شب خسته و درمانده، داشتم براى خواب آماده مى شدم كه تازه يادم افتاد، نمازهاى ظهر و عصر و مغرب و عشا را هنوز نخوانده ام. برخاستم و هر چهار تا نماز را خواندم. دلم خيلى گرفت. از شما چه پنهان ... خيلى هم گريه كردم. به خودم دلدارى دادم كه تقصير من چيست كه اين جا جمعه تعطيل نيست. نه صداى اذانى، نه قرآنى، نه ذكر توسلى، بعد به خودم نهيب هم زدم، خب، آن ها اعتقاداتى هم ندارند، امام زمانى (ع) هم ندارند. اين تويى كه منتظر يك روز جمعه اى، آقايت ظهور كند. و اگر همان جمعه موعود، امروز بود چه؟
از خودم كلافه شدم. چرا كه هيچ وقت كلاس هايم دير نمى شد. هميشه جز اولين سرويس اتوبوس بودم، علتش، شايد، اضطرابى بود كه از خواب ماندن يا دير شدن كلاس هايم داشتم. اين كه نمى خواستم به عنوان يك شرقى، خصوصاً ايرانى، انگشت نما شوم.
اضطرابى كه تا آن روز خاص و آن اتفاق، هيچ گاه براى نماز نداشتم. ترس از گذشتن وقت نماز. نگرانى از تأخير افتادن آن.
آن اتفاق شيرين بود كه ديدم را نسبت به نماز كاملًا عوض كرد ...
- اى بابا اين هم شد حرف، مگر مى شود؟
شاگرد راننده با آن تن بلند صدايش مرا متوجه خودش مى كند، به روى خودم نمى آورم كه در عالم ديگرى سير مى كردم. پلك هايم را باز مى كنم. شوفر باز هم حرف مى زند.
- آهان! قوربون آدم چيزفهم، پس اگر قبول دارى كه سخت است، خب دست بردار، داداش من!
سرم را مى چرخانم تا طرف صحبت كمك راننده را ببينم.
زن و مرد جوانى، كودك شيرخوارشان را در بغل گرفته اند و مى خواهند تا براى تعويض جا و لباس كودك، اتوبوس توقف كند ... پير مردى كه كنار نشسته و حالا در روشنايى روز، چهره آفتاب سوخته اش كاملًا نمايان است، با عصا سمت كمك راننده اشاره مى كند كه:
- پسر جان! هى نگو، تا قهوه خانه نگه نمى داريم. بلكه كسى احتياج پيدا كرد. حكم خدا كه نيست. شايد، ماشين خراب شد، شايد كسى نياز پيدا كرد، وقتى مجبور شوى، نگه مى داريد ....
شاگردكه مى خواهد خودش را از طرف مؤاخذه، خلاص كند، مى گويد:
آخر، خدا را خوش مى آيد، ملت معطل بشود كه چى، اين بچه، خودش را خراب كرده، بد مى گويم، دكتر جون؟
نگاه ها روى صورتم مى نشيند، مات نگاهش مى كنم. دل شوره ام براى نماز زياد مى شود.
دست سنگين شاگرد كه دستمال يزدى تيره اى دور مچش بسته، روى شانه ام مى نشيند:
- طبق برنامه، بايد ساعت ٣ بعد از ظهر، قهوه خانه باشيم. هر كسى هر كارى دارد، بگذارد ساعت ٣، قهوه خانه، هان؟
زبانم در دهانم نمى چرخد. ساعت ١٢ اذان ظهر گفته مى شود و تا ساعت ٣، ...
چشمانم از پشت شيشه شفاف و ته استكانى عينكم روى صورت استخوانى وسياه شاگرد، خيره مى شود. نمى دانم چرا يك دفعه، جسارت مى كنم و مى گويم:
- براى نماز كه بايد نگه داريد! سر اذان ظهر، ... هر جا كه باشد ... هان ...
مى زند زير خنده. حرفم، آن قدر برايش بى اهميت است كه بدون جواب مى رود و روى صندلى خودش كنار راننده كه در آيينه نگاهم مى كند مى نشيند. پيرمرد كنار دستى ام، عملًا بلند مى گويد:
- چرا نگه ندارد؟ قصه نماز با قصه هاى ديگر توفير دارد. نماز اول وقت، خيلى فضيلت دارد ... خيلى ...
- فضيلتش به جا پدرجان! اما ملت نبايد معطل شود. ساعت ٣ قهوه خانه، هر كسى هر كارى داشت، آن موقع ...
شوفر اين حرف ها را كه مى زد، همچنان با عرقچين دور گردنش را خشك مى كرد. چندشم مى شود،