ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٩ - ولايت مولا
است كه خداوند متعال- خالق او- در قرآن كريم از اين آفريده اش با عناوينى نظير ظلوم، جهول، كنود، عنود، نادان، مفسد، سفاك و خون ريز، لجوج، و اهل مجادله و دعوا ياد كرده است. چنين موجودى به خودى خود نمى تواند درك كند كه ولايت امام، ولايت الله است و ياراى آن را ندارد كه صفات، حركات و سكنات او را درك كند. او نمى تواند بفهمد علم، قدرت، اراده، جلالت و عظمت او به چه اندازه است، و نفسيات و ملكات او در چه حد و منزلتى است. اگر بشر بخواهد مبنا قرار بگيرد، نتيجه اش همين شرايط آكنده از ظلم، تباهى، گمراهى و دهن كج كردن به امام (ع) مى شود كه مى بينيم. اين ها همه اش به خاطر اين است كه ما براى خودمان اعتبار قائل شده ايم، خودمان را آدم فرض كرده ايم، و روى خود تا اين حد حساب كرده ايم كه من هرچقدر مى دانم امام هم بايد همان قدر بداند و هر قدر كه من آدمم امام هم بايد همان قدر آدم باشد. براى همين است كه اگر امام در ميان ما هم ظاهر بشود، او را نمى شناسيم.
خيلى عجيب است بايد اول خداى قادر داراى عظمت، جلال، كبريا، قدرت و ... را شناخت، صفاتش را خوب درك كرد، و بعد سراغ سفيرش رفت، كه او فرستاده اى به سوى ماسوى الله دارد كه به هيچ زمان و مكانى محدود نمى شود. تمام انبياى پيش از خود را استخلاف كرده است. بايد براى خدا همچون سفيرى فرض كرد كه هم بر اندام حكومت الهى راست ايد و هم لكه ننگ و عار براى خداوند به حساب نيايد.
ولايت خداوند، ولايتى مطلقه است كه در تمام موجودات جريان دارد. هيچ جنبنده و متحرك، نبات و جماد، و مخلوق و حتى ذره اى از آفريدگان خداوند نيست كه مشمول اين عنايت نباشد. تمام ملائك بر ولايت محمد و آل محمد (ص) مباهات مى كنند. اين ولايت و حكومت در مرتبه بعدى نامش نبوت و گاه رسالت مى شود.
رسالت، نبوت و امامت، همه عين ولايت اند. تنها تفاوت ميان رسول خدا (ص) و على بن ابى طالب (ع) منصب بالاترى است كه رسول اكرم (ص) داشته اند. ايشان هميشه مى فرمودند:
على منى بمنزلة هارون من موسى إلّا أنّه لا نبى بعدى.
[جايگاه] على، نسبت به من نظير [جايگاه] هارون نسبت به موسى است، جز آن كه بعد از من پيامبرى نخواهد بود. [هارون خليفه و وزير موسى (ع) بود.]
ايشان- پيامبر و على (ع)- هر دو ولى مطلق خدا بوده اند و اولى به نفس مخلوقات. با اين حال على بن ابى طالب (ع) نسبت به مقام بالاتر رسول خدا (ص) در برابر ايشان اظهار خضوع مى كردند.
روايات زيادى در كافى و غير آن داريم كه گفته اند، غير از رسول و نبى كه به آن ها وحى مى شود، امام هم «مُحدَّث» است. محدّث به كسى مى گويند كه ملك با او حرف مى زند و او ملك را نمى بيند. ملك مطلب را در گوش محدث بيان مى كند، و يا آن را به قلب او القا مى كند. دوازده امام ما (ع) و حضرت فاطمه صديقه، ام الائمة النجباء أم أبيها- صلوات الله عليها و على ابيها و بعلها و بنيها- اين صفت را داشتند و هيچ كس جز ايشان چنين مقامى نداشته است. اين تعبير را به خصوص در زيارات حضرت زهرا (س) مى توانيد ببينيد.
جمعى از برادران اهل سنت معاصر ما با استناد به اين روايات آمده اند هو كرده اند كه شيعيان قائلند به ائمه آن ها وحى مى شود. «موسى جارالله» در الوصيه، «سيد محمود عبوسى» در السنة و الشيعة و «احمد امين» در فجر الاسلام و در الصراع و برخى ديگر آمده اند با اين مطالب داد سخن داده اند كه اين مكتب، مكتب كفر و ضلال است. آخر وفتى پيامبر ما پيامبر آخرالزمان بوده، نبايد به كس ديگرى پس از او وحى شود.
ما جواب مفصلى به اين مطالب در جلد پنجم الغدير داده ايم. امروزه حرف هاى دور از انصاف زيادى درباره تشيع، در خارج مرزها مى نويسند و مى گويند. حدود هشتاد درصد از اين كتاب هايى را كه درباره ائمه ما نوشته اند، بايد به دريا ريخت. اين دست اعتراضات ناشى از بى سوادى و جهل نويسندگان آن هاست. گمان مى كنند ما اين مطالب را از خودمان مى گوييم آن ها اگر سراغ منابع اصلى خودشان مى رفتند، مى ديدند از طريق «عبدالله بن عباس» در صحيح بخارى و مسلم و ديگر منابع، از رسول اكرم (ص) روايت كرده اند كه فرمودند، «هر پيامبرى بعد از خودش از امتش امام و خليفه اى دارد كه محدث است» و محدث را دقيقاً همان طور شرح داده اند كه در منابع ماست و ما مى گوييم؛ يعنى شخصى كه ملك با او حرف مى زند يا مطلب را به قلبش القا مى كند و او ملك را نمى بيند. آن گاه ادامه مى دهد كه اگر بنا باشد در امت اسلام هم پس از من (پيامبر) يك نفر باشد، «عمر بن خطاب» است. پس آن ها هم قائلند كه محدث با ملك در ارتباط است ولى بعد بايد حرف هايى كه محدث به ملك نسبت مى دهد با ترازوى قرآن و سنت سنجيد. البته اگر اين ترازو به ميان ايد، راحت مى توان حرف زدن يا حرف نزدن با ملك را فهميد. به عبارت ديگر مفهوم محدّث، يك مفهوم اسلامى است، و نه مذهبى؛ تنها اختلاف در مصداق است.