ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٧ - اعلام ولايت
گفت و به راحتى مولا را به دوستى و محبت تفسير مى كنند.
\* چرا امام على (ع) حتى با وجود درخواست هاى حضرت زهرا (س) براى احقاق حقّ خود به اقدامات جدى تر دست نزدند؟
در پاسخ به پرسش قبلى هم اشاره كردم كه حضرت على (ع) به شرايط توجه داشتند. وقتى ايشان مى بينند كه جامعه آمادگى پذيرش خلافت ايشان را ندارد، طبيعى است كه اقدام جدى و پى گيرى مدام نداشته باشند.
آن دوره يك مقطع حساس بوده از طرفى «بحران ردّه» پيش آمده بود وعده اى از دين برگشته بودند، از طرف ديگر روميان از منطقه شمال آماده حمله به داخل سرزمين اسلامى بودند و در كنار همه اين ها عده اى يك نفر را پذيرفته اند و با او بيعت كرده اند و در چنين شرايطى امام (ع) اصلًا صلاح نمى بينند كه يك بحران داخلى هم به وجود بياورند. امام (ع) در نهج البلاغه اشاره مى كنند كه ديدم عده اى از دين برگشته اند، روميان هم كه سرزمين هاى اسلامى را تهديد مى كنند و علاوه بر آن ديدم از آن گوسفندى كه ما شيرش را دوشيده ايم اگر بخواهيم با آن برخوردى بكنيم مثل اين است كه به ظرف شير لگد زده و آن را واژگون كرده باشيم. اين بيان به خوبى نشان مى دهد كه مصلحت برتر دين، سكوت را اقتضا مى كرده است. شما فكر كنيد اگر امام پافشارى مى كردند و دست به اقدامات مسلحانه مى زدند- خيلى ها هم به ايشان چنين پيشنهادى دادند؛ ابوسفيان گفت، اگر تو بيايى من با تو بيعت مى كنم و مدينه را از سواران پر مى سازم، عباس هم به نحو ديگرى همين پيشنهاد را مطرح مى كند- ولى امام على (ع) زير بار نمى روند و نمى خواهند اتحاد مختصرى كه الان وجود دارد از بين برود. امام (ع) منتظر بهبود شرايط بودند تا متهم به قدرت طلبى و دنيا گرايى نشوند.
\* لطفاً درباره ماجراى ردّه بيشتر توضيح بدهيد.
همان طور كه مى دانيد در مدتى كمتر از يك هفته پس از رحلت پيامبر (ص) بحث رده پيش آمد. مرتدان برخلاف نگاه يك سويه مورخان اهل سنت سه دسته بوده اند: يك دسته از آن ها از دين برگشته بودند. اين ها همان فرصت طلبان بى دين عرب بودند. اسلام آوردن اين ها به جهت حكومت اسلام بر مناطق آنان و ناتوانى در مقابله با سپاه اسلام بود. اسلام سطحى را بدون هيچ عملى پذيرفته بودند. پيامبر (ص) كه از دنيا رفتند، اين ها گفتند پيامبر و هر چه با خودش آورده بود، همه اش رفت و تمام شد و ما به آن عروبت، باديه نشينى و چپاول هاى خودمان برمى گرديم. چون زكات را باج مى دانستند از پرداخت آن امتناع مى ورزيدند.
دسته دوم كسانى بودند كه ادعاى نبوت كردند و به آنان «متنبّيان» مى گوييم. اين ها نه تنها دين نداشتند بلكه دنبال تأسيس يك دين جديد بودند. «اسود انسى» و «طليحه» در زمان حيات پيامبر (ص) چنين ادعايى را داشتند كه اولى در همان ايام كشته شد و دومى هم پس از رحلت پيامبر (ص). دو نفر ديگر هم پس از رحلت پيامبر (ص) ادعاى خود را مطرح كردند و چون جايگاه ادبى خوبى در شعر و نحو و ... داشتند، از اين فرصت استفاده كردند، و با سرودن اشعار مدعى قرآن آوردن شدند. بعضى هم جادوگرى مى كردند تا مردم را مسحور خودشان بكنند.
دسته سوم كسانى بودند كه مسلمان بودند و به يك مسئله اعتراض داشتند و آن هم خلافت كه خليفه بايد انتخاب مى شد و شايستگى خلافت را داشته باشد. اگر شما اشعار «قبيله كنده» يا برخى قبايل ديگر را نگاه كنيد اكثراً به بحث نصّ اشاره مى كنند و اسم امام على (ع) را مى آورند كه منصوص خداوند است و در غدير به چنين جايگاهى منصوب شده اند. اين ها به اين نوع انتخاب معترض بودند و به حضرت على (ع) نظر داشتند و مى گفتند اگر اين ها همان را كه سيد بطحا (ص) برگزيده بوده انتخاب مى كردند ما به او زكات مى داديم.
مانعان زكات دو دسته بودند؛ يك دسته كه آن را باج مى دانستند و اين ها همان مرتدان دسته اول بودند و با