ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٦ - ايّام حج
با صداى بلند گريه كرديم. هتل ما نزديك مسجدالنبى بود. اسمش هتل «دله» بود. چه هتل بزرگ و شيكى. به طبقه بالا رفتيم، جلسه اى گذاشتند و بعد كليد اتاق ها را دادند. فوراً غسل كرديم و به طرف مسجدالنبى رفتيم. تا چشمم به حرم خورد باز گريه ام گرفت. احساس خوبى داشتم كه از نزديك شاهد اين گنبد سبز هستم. هر وقت گنبد مسجدالنبى را توى تلويزيون مى ديدم آرزو مى كردم كه آن را از نزديك ببينم و حالا مى ديدم و خوشحال بودم.
نماز تحيّت را كه دو ركعت بود خوانديم. پدرم جاهاى مختلف مسجد را نشانم داد. نماز مغرب و عشا را كنار محراب پيامبر خوانديم، كمى دعا كرديم. خيلى زود مأموران عربستان آمدند و همه را از حرم بيرون كردند. ساعت تازه ٩ شب بود. من از اين كار آنها خيلى ناراحت شدم. رفتيم داخل حياط و همان جا تكيه داديم به يك ستون نشستيم و زل زديم به گنبد سبز پيامبر. اما باز مأمورى آمد و ما را بيرون كرد. يك كمى پشت نرده هاى قبرستان بقيع ايستاديم. دعا كرديم. همه مردم گريه مى كردند، اما من در تاريكى قبرها را نمى ديدم. برگشته بودم و به گنبد سبز پيامبر نگاه مى كردم كه خيلى قشنگ بود ...
پنجشنبه ١١/ ٦/ ٧٨
امروز به من خيلى خوش گذشت. صبح زود ما را به احد بردند. قبر حضرت حمزه آنجا بود. پدرم در مورد جنگ احد حرف زد. من آن را در فيلم محمد رسول الله ديده بودم و باورم نمى شد كه حالا از نزديك آنجا را مى ديدم. پدرم از همه فيلمبردارى كرد. بعد من با دوربين از قبر حضرت حمزه فيلم گرفتم.
از آنجا يك دسته تسبيح خريديم. آنجا هوا خيلى گرم بود. من تشنه شدم. به داخل اتوبوس رفتيم و كمى آب خورديم.
به مسجد «ذوقبلتين» رفتيم. مسجدى كه در آن دستور تغيير قبله مسلمانان از مسجدالاقصى به مسجدالحرام به پيامبر داده شد. دو ركعت نماز خوانديم. كمى هم فيلم گرفتيم. بعد ما را به منطقه خندق بردند. آنجا هم زيارت كرديم. من يك راديو كوچك و يك وسيله بازى براى خودم خريدم. بعد دو ريال داديم و نفرى يك شيشه نوشابه خريديم. در آن هواى گرم واقعاً مى چسبيد. دلم خنك شد. عليرضا هم همان وسيله بازى را خريده بود.
نزديك ظهر بودكه ما را به مسجد «ردّالشمس» بردند. جايى كه در آنجا اتفاق عجيبى افتاده بود. روزى پيامبر در آنجا خوابيده بود، سرش روى پاى حضرت على، عليه السلام، بود. پيامبر نمازش را خوانده بود. اما حضرت على، عليه السلام، هنوز نمازش را نخوانده بود. تا اينكه خورشيد غروب مى كند. پيامبر كه از خواب بيدار مى شود، مى بيند حضرت على، عليه السلام، ناراحت است. وقتى متوجه مى شود حضرت على نماز عصرش را نخوانده، پيامبر دعا مى كند و خورشيد به عقب برمى گردد و حضرت على، عليه السلام، نمازش را مى خواند.
ما هم در آنجا دو ركعت نماز خوانديم.
گفتند سر قبر مادر حضرت رضا، عليه السلام مى رويم. من خيلى خوشحال شدم. فكر مى كردم جاى زيبايى است. به دنبال مسجدى زيبا مى گشتم. اما هيچ خبرى نبود. بعد ديدم مردم به طرف يك قبرستان خرابه مى روند كه درش هم بسته بود. گفتم اگر قبر مادر امام رضا، عليه السلام، اينجا باشد پس اين كافرها به يك زن هم رحم نكرده اند ...
شنبه ١٢/ ٦/ ٧٨
به حرم رفتيم. كلى قرآن خوانديم. من نماز هم خواندم. براى مادر و مادربزرگ و پدربزرگم هم نماز خواندم. حتى براى مشكل مسكن هم دعا كردم. شب باز به حرم رفتيم، خيلى دلم مى خواست قبر پيامبر را ببينم. اما مأمورها نمى گذاشتند. چه قيافه هاى زشتى دارند. وقتى به حرم نزديك مى شدم تا از سوراخ در قبر پيامبر را ببينم، جلو ما مى آمدند و با بداخلاقى مى گفتند برو. از دست آنها حرصم درآمد. همه را از حرم بيرون كردند. توى حياط نشستيم. پدرم دعا مى خواند و من با «گيم» بازى مى كردم. مردى جلو آمد. ترسيدم فكر كردم كه مى خواهد گيم را بگيرد. اما مرد مرا بوسيد و يك شيشه عطر به من داد و گفت پاكستانى هستم. مرا دعا كنيد وقتى او رفت من همان جا دو ركعت نماز براى او خواندم.
دوشنبه ١٥/ ٦/ ٧٨
امروز هم به حرم رفتيم و هم به بازار. قرار است فردا به مكّه برويم. اصلًا دلم نمى خواهد يك ساعت هم از مدينه دور بشوم. دارد گريه ام مى گيرد. نمى توانستم دفتر خاطراتم را بنويسم. اما پدرم مى گويد بنويس ...
سه شنبه ١٦/ ٦/ ٧٨
امروز ساكهايمان را تحويل داديم. ساعت ٣ به طرف مسجد شجره رفتيم. قرار بود در آنجا محرم بشويم. من خيلى خوشحال شدم. توى لباس احرام يك جور ديگرى شده بودم. روحانى كاروان برايم حرف زد. بعد به طرف مكّه حركت كرديم ...
امروز صبح به طرف عرفات رفتيم. در بين راه كوهى را نشانمان دادند كه غار ثور در آن بود. بعد به عرفات رفتيم و در منا ايستاديم. به شيطان سنگ زديم. در راه برگشت كوهى را ديديم كه غار حرا در آن بود. بالا نرفتيم و برگشتيم به هتل.
غروب به حرم رفتيم و بعد برگشتيم به هتل و شام خورديم و حالا هم مى خواهم بخوابم.
سه شنبه ٢٣/ ٦/ ٧٨
اصلًا دلم نمى خواهد ديگر دفترچه خاطراتم را بنويسم. قرار است امشب برگرديم به تهران و من خيلى ناراحتم.
دوست دارم چند روزى ديگر بمانيم اما ...