ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٠ - از گودال تا گودال
از گودال تا گودال
شيدا سادات آرامى
پنج، شش نفر بيشتر نيستيم. امّا حرف دعا و شهيد كه مىشود، انگار چند برابر مىشويم و صداى گريه و ناله، تا فاصلههاى دورتر هم مىرود. از عصر تا حالا باران بىوقفه مىبارد و بچهها دست از كار كشيدهاند، هرچند از وقتى آخرين شهداى تفحص را به تهران فرستاديم، هيچ شهيدى پيدا نكرديم. طبق برنامه بعد از شام نوبت دعاى كميل است. هرچه به سنگر نزديكتر مىشوم، صداى گريه بيشتر مىشود و اينطور كه معلوم است همه بچهها جمعند و دعا هم شروع شده. گويا در معراج شهدا زياد ماندم، امّا عيبى ندارد. آنجا كه هستم، حتى اگر خالى از شهيد باشد، احساس معنوى خاصى پيدا مىكنم. كفشهاى گلىام را درمىآورم، پرده جلوى سنگر را كنار مىزنم و داخل مىشوم. زير سوسوى نور چراغ، گوشهاى مىنشينم، رفيعى و حمزهعلى هم زودتر از من آمدهاند. سرم را به ديوار تكيه مىدهم، چفيه را كه از باران نمناك شده، روى صورتم مىاندازم، و همه وجودم را به دعإ؛ مىسپارم. با آنكه خيلى از آغاز دعا نگذشته و مرثيهخوانى شروع نشده، امّا صداى گريه سقف سنگر را مىشكافد و تا دل ابرى آسمان نفوذ پيدا مىكند. اصلًا نيازى به روضه خواندن نيست. بغضى كه در صداى مداح جريان دارد، هر شنوندهاى را به اشك مىنشاند، خصوصاً امشب كه همه از درد مشتركى مىناليم. مداح با لحن سوزناكش عبارات دعا را مىخواند و گهگاهى با شهدا نجوا مىكند:
«أتسلطّ النّار على وجوه خَرَّت لغظمتك ساجدة».
ياد گردان كميلىها، حمزهىها بخير ... آنوقتها وقتى به اين قسمت دعا مىرسيدم، بعضى رزمندهها صورت روى خاك مىگذاشتند و ضجّه مىزدند. همان كارها كردند كه ... اى شهيدان، اى رفيقان، حالا ما بعد از سالها آمدهايم سراغتان. آمديم از اين خاك كه اول صورتتان را و بعد بدنهايتان را بوئيد و در آغوش كشيد، شما را پس بگيريم. بگوييم: «اى زمين طلائيه! چند سال رفيقانمان پيش تو بودند، بس است، ديگر بگذار از اين بهبعد مال ما باشد».
مداح بند دل بچهها را بهدست گرفته بود و خيال رها كردن نداشت. كمكم از طلائيه كانالى زده شد به قتلگاه ابىعبداللَّه. غوغايى بهپا شده، با آنكه بغض دارد خفهام مىكند، امّا انگار هرچى اشك داشتم در معراج خالى كردهام و من ماندهام و چشمانى خشكيده. به اطراف نگاه مىكنم. فقط چفيه به چشم مىخورد. همه يكجور و يكرنگند. بعضى انگار، بال بال مىزنند. يكى به سينهاش مىزند و حسين حسين مىگويد و ديگرى آنقدر «يا زهرا» گفته كه ديگر صدايش درنمىآيد. هرچه به پايان دعا نزديكتر مىشويم، اول شور و حال بچههاست. آنقدر كه سنگر هم گنجايش آنهمه فغان و زارى را ندارد و هواى اشك آلود را پس مىزند. خوب مىدانم، بخشى از اين گريهها براى فرداست، امّا خب، چه مىشود كرد؟ از پشت پرده تورى چفيه نگاهم را روى مداح كه تمام قامت ايستاده، متوقف مىكنم. مىگويد: