ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥١ - از گودال تا گودال
«برادرا! مىدانم كه دلتان مىخواهد در تشييع فردا شركت كنيد. امّا اين را بدانيد كه، همينكه شما اينجا هستيد، همينكه اين پيكرها را از زير خروارها خاك بيرون مىكشيد، همه و همه پيش خدا اجر مىبريد. اگر زير تيغ آفتاب و سوز سرما اينجا نباشيد و زحمت نكشيد، پس تشييعى نخواهد بود. خانوادههاى مفقودين همچنان چشم انتظارند ...»
صحبتهاى او درست بود، امّا شركت نكردن در تشييع هزار شهيدى كه قرار بود فردا در تهران صورت بگيرد، مسئله كمارزشى نبود، مداح اشكهاى روى صورتش را به چفيه دور گردنش سپرد و ادامه داد:
«برادرا! امشب از گودال قتلگاه گفتم، حيف است از علىاكبر چيزى نگويم. اين خاطره را مىگويم تا بدانيد هر پيكرى كه كشف مىشود يك جفت چشم، بهانتظارش نشسته، يك قلب به عشق آن مىتپد ... مدتها پيش در تفحص، شهيدى كشف شد به نام علىاكبر. ايشان در سال ٥٩، تازه نامزد كرده بود و تعدادى تيرآهن خريد تا خانه بسازد. جنگ كه شروع شد همراه دو برادرش مىرود به جبهه و هر سه شهيد مىشوند. استخوانهاى آن دو برادر سالها پيش در تفحص مناطق عملياتى پيدا شد. امّا استخوانهاى على اكبر امسال پيدا شد. وقتى بچهها جنازه شهيد را بردند، ديدند، مادر شهيد، هنوز تيرآهنهاى علىاكبر را نگهداشته تا او بيايد و ... بيايد و ...»
شب جمعه به نرمى بوى نمى كه از درز سنگر بيرون مىرفت، گذشت. هوا بعد از بارندگى ديشب، بسيار لطيف و صاف شده و تنها آسمان چشم بچهها هنوز ابرى است و هرازگاهى رگبار مىگيرد. امروز طبق قرار هميشگى از تفحص خبرى نيست. و روز نظافت سنگر و وسايل تفحص مثل بيل مكانيكى است. راستش دلم خيلى هواى معراج را كرده و با آنكه ظاهرم نشان نمىدهد، يك لحظه از فكر تهران بيرون نمىآيم. امّا بايد به كارها برسم. جاروى چوبى را دست مىگيرم و شروع مىكنم به جارو كردن پتوى كف سنگر. حمزهعلى و رفيعى هم يك ساعتى مىشود كه رفتهاند سراغ بيل. گلهاى خشك شده جلوى سنگر را كه حالا با وزيدن باد مثل سنگ شده با دست مىكَنَم. بقيه بچهها هم از تداركات برمىگردند تو سنگر. با دستمال مىافتم به جان آينه و بعد هم عكس آقا را گردگيرى مىكنم و مىبوسم كه ناگهان، پرده جلوى سنگر كنار مىرود و قامت رفيعى با لباسهاى گلى و چشمانى گريان، ما را سراسيمه به سوى خود مىكشاند:
- «چيه رفيعى؟ حمزه على كو؟»
- «بيائيد برويم بيرون»
يكى از بچهها گفت: «ببينم، نكند مينى، چيزى ...؟» رفيعى كه با گريههايش قلبمان را چنگ مىزند با سر جواب منفى داد و شروع كرد به حركت. من و ديگر بچهها، به دنبال او به راه مىافتيم. فاصله زيادى تا بيل نيست. بين راه، رفيعى گفت:
«من و حمزهعلى، ديشب گودالى حفر كرديم تا آب باران جمع شود و ما گلهاى چسبيده به بيل مكانيكى را در آن بشوئيم. امّا امروز كه آمديم سر گودال ديديم ...»
قطرات اشك روى گونههايش جارى مىشود. قلبم دارد از سينه بيرون مىزند، مىپرسم:
«چى ديديد؟»
- «ديديم، يك سربند «يا حسين شهيد» روى آب است. با ديدن سربند، دوتايى وارد گودال شديم و گل و لاى زيادى را بيرون ريختيم، تا بالاخره، پيكر مطهر شهيدى را پيدا كرديم ...»
حرف كه به اينجا رسيد، خود را دوان دوان به كنار بيل مىرسانيم. حمزه على پشت فرمان نشسته و زار زار گريه مىكند. يك لحظه احساس مىكنم عزيزى را ازدست داده است. بچهها كنار پاركت روى گلها زانو مىزنند. خوب كه دقت مىكنم، جنازه مطهر شهيد را درون پاركت مىبينم. همه وجودم مىلرزد. ياد توسلات ديشب مىافتم. شهيد، سربند يا حسين شهيد، گودال، آب ... من و رفيعى، حمزهعلى و همه بچهها مىزنيم زير گريه و ناله ...، آفتاب طلائيه هنوز تا وسط آسمان فاصله زيادى دارد كه شهيد بهروى دوش ما بهسوى معراج تشييع مىشود ... پنج، شش نفر بيشتر نيستيم. امّا حرف دعا و شهيد كه مىشود انگار چند برابر مىشويم و صداى گريه و ناله تا فاصلههاى دورتر هم مىرود ...
\* بازنويسى شده براساس خاطره درج شده در روزنامه كيهان شماره ١٧١٠٥.