ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٥ - مناجات اميرالمؤمنين
در ميانشان هيبتى ديگر داشت. رسيدند و ايستادند و او جلوتر از همه ايستاد. با دست به سوى تو اشاره كرده و فرمود: «بيا جلو».
بىاختيار از زمين كنده شدى و چيزى نگذشت كه در برابرش حاضر بودى. ادبى كه از هيبتش در وجودت ريخته بود سر به زير انداختى. سوار نامهاى به دستت داد و گفتى: «آقا! اين چيست؟»
لبهاى خوشتركيبش به حركت در آمد، تنت لرزيد.
«اين حكم مأموريت توست، فرمانده همه اين نيروها تويى»
با كلامش به همراه دلت فرو ريختى. او خود آقا بود. دستانت به تمناى دامنش برخاست. مىخواستى قول شفاعتش را در روز محشر بگيرى، امّا آقا رفته بود. مدتى حيران برجا ماندى و بعد نشستى و صورتت را در ميان دستانت گرفتى و زار زار گريستى، آنقدر كه چيزى نمانده بود از نفس بيفتى. صداى گريه، همسرت را هم از خواب بىخواب كرد از گريهات پرسيد، خوابت را برايش نقل كردى و او در خوشحاليت شريك شد. صبح روز اعزام وقتى راه مىافتادى قلبت از اطمينان لبريز بود. در شب عمليات عنايتهاى آقا را بارها به چشم خود ديدى. نيروهاى عراقى در پشت تنگه رقابيه به دست بچههاى آن دو گردان طعم تلخ شكست را چشيدند.[١]
پىنوشتها:
[١]. پادگان آموزشى سيدالشهدا كه بيشتر با نام روستاى همجوار خود معروف است.
[٢]. خاطره از دفتر يادداشتهاى شهيد على تجلايى.
مناجات اميرالمؤمنين
خداوندا آنانكه به تو دل دادند انيسى مهربان و دوستى روشن مهر و نازنين يافتهاند.
الهى، آنان كه بر تو توكل دارند، بناى اميدشان بر پايهاى متين و محكم استوار است.
تويى كه از پيدا و پنهانشان خبر دارى و آشوب ضمير آشفتگان را هم از آنها آشكارتر مىبينى.
اسرار نگفته را به تو مىگويند و هرچه مىخواهند از تو مىخواهند.
در جهان مىگردند و فراز و فرود زندگى را مىپيمايند. سير آفاق مىكنند و در فضاى انفس پرواز مىنمايند.
از اينهمه گشت و گذار و از اين همه سير و سياحت ترا مىجويند و در اعماق درياها و اوج آسمانها تو را مىطلبند.
الهى، اينان در غربت پراكندهاند و سخت بىكس و بىآشنا به سر مىبرند، جهانيان از عاشقان تو بيگانهاند و منفعت جويان از سوز دل آنان بىخبر.
الهى هر آندم كه از وحشت تنهايى به تنگ آمدند با ياد تو سرگرم مىگردند و با دورنماى وصال تو خوشحال و شادمان مىشوند.
خوشند كه شب هجران به پايان خواهد آمد و طليعه دلنواز وصل آشكار خواهد شد.
اينان، همچو پرتويى كه به خورشيد بازگردد و نظير قطرهاى كه در دريا فانى شود هستى اندك خود را در اقيانوس بىكران وجود محو خواهند كرد و در آغوش ابديت فرو خواهند رفت.
خدايا، عاشقان تو چون از حوادث گيتى رنجور شوند به تو پناه مىآورند و سختى بار مصائب را با نوازش عشق تو آسان به منزل مىرسانند.
اينان مطمئناند كه زمام امور بدست توست و بر كاخ هستى جز اريكه سلطنت جاودانت كرسى ديگرى نيست.
الهى، دامنه لغت كوتاه است و هيجان ضمير بىپايان.
دل مىخروشد وجان مىنالد، معانى در صندوق سينه در هم انباشته است، كوو آن واژهاى كه بتواند ترجمان احساسات باشد و اسرار دل را بىپروا فاش سازد.
پروردگارا، آندم كه زبانم راز نگفته، خموش گردد و گفتارم، در آغاز، به پايان رسد، تو اسرارم را نگفته بدان و شكوايم را بىنگارش، بخوان، مرا به مصالح فردى واجتماعى دلالت كن و مقدّراتم را به سعادت محيط سوق ده، اگرچه آرزوى من سخت دشوار است، امّا در پيشگاه عظمت تو و قدرت تو، اى خداوند مهربان بسيار ناچيز و آسان انجام مىشود.
لأنكَ عَلى ما تشاءف قدير ...
نهجالبلاغه
خطبه اول، ترجمه جواد فاضل