ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٨ - ١ پيروزى شگفت ملت ايران در جنبش تنباكو
من شعبان»؛ بگو به ميرزا (يعنى امام مجدّد شيرازى) كه فلان شخص به تو مىگويد: چرا از فلان سيّد غفلت كردى؟ اگر بگويد كه گفت اين را به تو، بگو: آن كس كه تو را در شب [نيمه شعبان] انگشتر داد. گويد من گرسنه بودم و چيزى نداشتم كه بخورم به جهت آنكه وقت حركت از نجف به واسطه ضيق وقت نتوانستم آذوقه تهيه كنم پس فرمود: كأنّك جائع و اعطائى قرصين هما حديث عهد بالخبز فيهما من حرارة النّار؛ گويا تو گرسنهاى و مرا دو قرص نان گرم و تازه عطا فرمود و من از اين امر تعجب كردم كه در اين بيابان فقر همچنين چيزى عادتاً ممكن نيست و به خاطرش القا شد كه اين بزرگوار امام عصر عليه السلام است. در اين حال از نظرم غايب شد. پس در حسرت و تأسف ماندم كه با آن همه اشتياق تمام كه داشتم بعد از شناختن از نظرم غايب شد، با آنكه بيابان وسيعى بود و آن حضرت نزد من بود و رجاء واثق در نجاح امر خود مرا حاصل شد تا به سامرا آمده خانه ميرزا رفتم، گفتند به حمّام تشريف برده من رفته ديدم از اندرون به مسلخ مىآيد و چون روى جامه خود نشست من نزديك رفته دست او را بوسيده شرح حال گفتم تا رسيدم به قول حضرت حجت عليه السلام كه فرمود: «الّذى اعطاك الخاتم ليلة النّصف من شعبان»، مرا در بر كشيد و از پيشانى من بوسيد و فرمود: بيا به خانه من. رفتم در سامرا ماندم و در آن مدّت كه در آنجا بودم مرا يوميّه مىداد، آن قدرى كه به يوميّه من كفايت مىكرد. پس برگشتم به بغداد و مشغول تجارت شدم و وسعت معاش، مرا حاصل گرديد».
مرحوم علامه حاج شيخ آقا بزرگ تهرانى، تراجم نگار بزرگ عصر ما، كه كتاب الذريعه از رشحات قلم اوست، از مرحوم آيتالله ميرزاى نائينى مشهور نقل مىكند كه گفت:
عالم فاضل با ورع و پرهيزگار، حاج شيخ ابراهيم تجريشى تهرانى، در سال ١٣١٧ ق، اوان تشرّفش به عتبات، براى من چنين نقل كرد كه: روزى همراه بعضى از افاضل، به حضور علّامه حاج ملا على، قدّس سرّه، [مرجع تقليد متنفّذ پايتخت در عصر ناصرالدّين شاه] رسيديم. در خلال صحبت فرمود: آيا دوست نمىداريد كه امروز چيزى را كه نزد من مخزون و محفوظ است به شما نشان دهم؟ سپس ما را به درون كتابخانهاش برد و با كمال احترام نوشتهاى به خط و مهر مرحوم ميرزاى شيرازى از محلّى ممتاز بيرون آورد و بوسيد و به دست ما داد و گفت: اين نوشته ارزش بسيارى دارد و نزد من به مثابه نوشتهاى است كه از امام ابومحمّد حسن عسكرى صادر شده باشد و به فرزندانم وصيت كردهام كه هنگام دفن من آن را در كفنم بگذارند. در اين نوشته، توصيه بعضى از سادات بزرگوار قزوين شده است.
قضيه از اين قرار است كه يكى از رجال بزرگ دولتى كه با شاه نيز خويشاوندى داشت بخش عمده املاك اين سيد را غصب كرده بود. سيّد، به شكايت از او، نزد من به تهران آمد و مدّتى مديد براى دفع ظلم از خويش ملتجى به من گرديد و من از آنجا كه مىدانستم گرفتن حقّ سيّد از غاصب مزبور، به خاطر مقام مهمى كه وى در دستگاه دولت دارد، براى من مقدور نيست، اقدامى نكردم تا اينكه از مساعدت من نوميد شد. در اين اثنا، سه تن از خواص اصحاب من- در عالم عامل سيّد محمّد تقى تنكابنى و دو تن ديگر كه نائينى اسمشان را فراموش كرده بود- عازم عتبات شدند و سيد نيز با آنان به راه افتاد. او در راه كراراً مىگفت كه قصد من از اين تشرّف، اظهار شكايت از مظالم وارده نزد ميرزاى شيرازى در سامراست.
سيّد محمد تنكابنى و دوستان همراهش پس از بازگشت از عتبات نقل كردند كه: پس از ورود به سامرا، امكان ديدار با ميرزا برايمان ميسر نشد جز آخرين شبى كه فرداى آن روز قصد خروج از سامرا را داشتيم. اوّل شب به خدمت ميرزا رسيديم و سيد متظلم نيز در اين ملاقات با ما بود. وى داستان ستمى را كه بر وى رفته بود براى ميرزا بازگو كرد و توضيح داد كه مدّتى مديد در تهران مانده و براى حل مشكل خويش به من- حاج ملا على كنى- متوسل شده و اصرار كرده ولى من كمكى به وى نكردهام.
تنكابنى و دوستانش گفتند: ميرزا از ما پرسيد كه چنين بوده است؟ و ما گفتيم: بلى، امّا حاج ملا على كنى جداً معذور بود، زيرا فرد غاصب در دولت و دربار مقام و موقعيت بسيار مهمى داشت و حقيقت حال را براى او شرح داديم. ميرزا گفت: اگر حضرت آقاى حاج ملاعلى كنى قادر به گرفتن حق اين مرد نباشد، من از او عاجزتر خواهم بود، زيرا من جز به او نامه نخواهم نوشت و او نيز قادر نيست به فرياد اين مرد برسد. و با