ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٨٠ - ٢ و العلم المصبوب
مى كنيد ... حال وقت دعاست ... دعايم كنيد تا از اين امتحان بگذرم ... اگر سربلند از اين امتحان نگذرم، زحمت يك عمر شما و خودم به باد رفته است.
سكوت بر سرشان سايه گسترد. اين دوراهى انتخابى كه محمد بر سر آن سرگردان مانده بود، دوراهى دشوار و سختى بود ...
تمام شب خواب از چشمان محمد رفته بود و او چشم از آسمان و ستاره ها برنمى داشت. ساعتى بعد از نيمه شب، ماه هم طلوع كرد و مهتاب حياط كوچك خانه را روشن كرد. پدر و مادر هم هر دو در زمزمه و ذكر بودند. هر انتخابى كه محمد مى كرد آخرت او را تغيير مى داد ...
با صداى خروسخوان سحر، محمد بلند شد و وضو گرفت و نمازش را خواند. مادر كه بلند شده بود تا براى نماز صبح آماده شود محمد را ديد كه سر بر سجده دارد و شانه هايش از گريه مى لرزد. سر به سوى آسمان زيباى سحر بلند كرد و در دل گفت: خدايا تو دعاى مادر را در حق فرزند صالح اجابت مى كنى. محمدم را در انتخاب راه درست راهنما باش و او را از اين پريشان خاطرى نجات بده.
محمد سجاده اش را جمع كرد و آماده حركت شد. مادر جلو رفت و گفت: مى خواهى چه كنى؟
محمد سر به زير انداخت و گفت: تمام ديشب بيدار بودم و فكر كردم. به باغ سيد مى روم و مى گويم كه شرطش را پذيرفته ام. و تا عمر دارم از دخترش مراقبت خواهم كرد. چه بسا در آن جسم بيمار و درمانده، قلبى پاك و رئوف باشد كه خدا به آبروى آن مرا عاقبت به خير كند. چه بسا دل شكسته او را كه از زندگى نااميد است به دست آورم و خدا به واسطه آن بر من ترحم كند ...
مادر سر بلند كرد و پيشانى محمد را بوسيد: مادر به فداى تو ...
و دستهايش را رو به آسمان بلند كرد و گفت: خدايا تو را به عشق «على و فاطمه»، تو را به لحظه اى كه پيغمبرت بين اين دو بزرگوار عقد همسرى بست، محمد من و دختر معصوم سيد را با عشق و محبت به هم پيوند بده و دل محمدم را لبريز از عشق آن دختر بيمار كن تا به واسطه اين عشق و محبت زندگيشان پربركت شود ...
پدر كه براى نماز بيدار شده بود و حرفهاى آن دو را شنيده بود، آمين گفت و جلو آمد. صورت پسرش را بوسيد و گفت: من به تو لقمه حرام نداده ام و راضى نيستم كه تو هم هرگز حرام بخورى. برو به امان خدا. هرچه خير است پيش مى آيد. محمد خم شد دست پدر و مادرش را بوسيد و از خانه بيرون رفت تا خودش را به باغ سيب سيد برساند. پدر و مادر هم رفتند تا بر سر سجاده نماز صبح تنها پسر و عزيزشان را دعا كنند. تنها كارى كه در آن شرايط از دستشان ساخته بود.
\*\*\*
محمد در تمام مسير روستا تا مزرعه با خدا حرف زد و براى ثابت ماندن در انتخاب راه زندگيش از او مدد خواست. به باغ كه رسيد كارگران كارشان را شروع كرده بودند و باغ پر از همهمه و كار و تلاش بود. هر كس كارى مى كرد و بر كوه سيب سرخ سيد، كوه ديگرى افزوده شده بود و جز رديف كوچكى از درختان باغ، سيب ديگر درختان چيده شده و آماده فروش در بازار شهر بود. محمد ايستاد. هواى صبح تابستان و عطر خوش سيبها را استنشاق كرد. دستش را روى قلبش گذاشت و با خودش زمزمه كرد: خدايا خودم را به تو مى سپارم. مرا در راهى كه در پيش گرفتم ثابت قدم بدار و هرگز دلم را ملرزان و پايم را ملغزان. كمكم كن تا بتوانم دل نااميد اين دختر بيمار را شاد كنم. كمكم كن بتوانم دوستش بدارم ...
در را به صدا درآورد. كارگر جوانى در را گشود. محمد سلام كرد و گفت: به سيد سلام مرا برسان و بگو محمد پيغام داد كه من شرطت را پذيرفتم و هرچه تو بگويى همان مى كنم. حلالم كن.
كارگر كنار رفت و گفت: خودت بيا و حرفت را بزن. سيد همين جاست.
محمد كه دلش نمى خواست با سيد رودررو شود گفت: نه كار زيادى دارم كه بايد انجام بدهم. تو