ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٣ - عروس باغ سيب
افتاده است و درختان باغ او آنقدر سيب دارند كه اگر يك سبد پر از سيب هم از دست كارگرى به آب بيفتد، اعتنا نمى كند. اين فكر كه از ذهنش گذشت، دست به آب برد و سيب را گرفت و آن را به صورتش نزديك كرد. حس كرد با نان و پنير سير نشده و سيب را با اشتها خورد. سيب ترد و شيرينى بود و خوردنش مطبوع و گوارا. اما همينكه تمام شد، ناگهان از خودش پرسيد: محمد! صاحب اين باغ و درختان سيب، راضى بود تو سيبش را بخورى؟ از صبح توى گرما عرق ريختى و بيل زدى تا يك لقمه نان حلال براى خودت و پدر و مادر پيرت به دست آورى، آن وقت ...
اين فكر او را از جا كند. سفره خالى نان و پنيرش را كنار درخت گذاشت و به سوى باغ سيب به راه افتاد. از فراز پرچين باغ مى شد سرشاخه هاى درختان سبز را ديد كه غرق سيب بودند و كارگران با سبدهاى بزرگ مشغول سيب چينى. فكر كرد حتما از ست يكى از همينها سيبى به آب افتاده است. به طرف در چوبى باغ به راه افتاد. سيد دورتادور باغش را ديوار كشيده بود و اين مساله، دلهره محمد را بيشتر كرد. چرا كه فكر كرد اگر سيد راضى بود كه مردم سيبهايش را به همين راحتى بخورند كه دور باغش ديوار نمى كشيد. به در باغ كه رسيد، در زد. كارگرى در را باز كرد. خسته به نظر مى رسيد و يك سبد پر از سيب سرخ و تازه در دست داشت. محمد سلام كرد و گفت: خدا قوت! با صاحب باغ كار دارم. كارگر از جلوى در كنار رفت و گفت: بيا تو! آقا سيد آنجاست، انتهاى باغ. بايد نمازش تا حالا تمام شده باشد.
محمد پا به باغ گذاشت. سالها همسايه اين باغ بود و تا به حال وارد آن نشده بود. در برابر مزرعه كوچك و زمين زراعى او، اين باغ سيب، بهشتى زيبا و پرنعمت بود. تا چشم كار مى كرد رديف درختان سيب بود و كارگران سيب چين كه حالا براى نماز ظهر دست از كار كشيده بودند و سبدهاى پر از سيب را تحويل سركارگر مى دادند و براى وضو به سمت نهر آبى كه از وسط باغ مى گذشت مى رفتند. كوهى از سيب سرخ كنار باغ روى هم انباشته شده بود. يك لحظه از دل محمد گذشت: سيد الآن به من مى خندد. مى گويد ميان اين همه سيب و درختانى كه هنوز غرق ميوه هاى درشت و آبدار است، تو نگران سيب كوچكى هستى كه از دست كارگرى به آب افتاده و قسمت و روزى تو شده؟ ... اما با اين