ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦١ - با هر مرد آسمانزاد
اگر درهاى آسمان بسته شوند، پنجره اى به سوى عرش خواهم گشود و مرغك خيال خود را در بوستان عشق پرواز خواهم داد تا آفرينش را سير كند و رمز و راز هستى را جويا شود.
استادم مى گفت: آمده ايم تا بدانيم. و من پرسيدم: بعضى ها را نمى شود فهميد و درك كرد و دانست. و او گفت: اين كه دانستى كه نمى دانى و نمى توانى هر چيزى را بدانى، خود، دانايى است. درك فقر بالاترين كمال است دخترم! «انتم الفقراء الى الله».[١]
شنيدم كه مردى[٢] از آسمان آمد و قيمتى بر دنيا گذاشت كه پيش از او هيچ كس چنين حراجى را به راه نينداخته بود. شنيدم كه گفته است:
دنياى شما نزد من از عطسه بز خوارتر است؛ «دنياكم هذه از هد عندى من عفطة عنز.» دنيايى اين چنين پست چه جاى پرستيدن و دل بستن دارد؟! و چه جاى عشق ورزيدن؟!
شنيده ام على، عليه السلام، آن مرد افلاكى، گفته است: دنياى شما براى من از خرده هايى كه از قيچى مى افتد و از تفاله هاى برگ سلم[٣] كوچك تر و بى ارزش تر است؛ «اصغر من حثالة القرظ و قراضة الجلم.»[٤]
براستى دنيايى اين چنين كوچك را چه به آرزوهاى بزرگ ما؟! اين همه غوفا و هياهو تنها و تنها براى چيزى كه از خرده هاى قيچى ريزتر است و بى فايده تر! من از امروز دنيا را گونه اى ديگر مى بينم. آنچه را كه به دنياآفرين پيوند دارد بزرگ مى بينم و ارجمند، و آنچه را از من است و براى من، كوچك و بى ارزش. آرى،
«به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست».
اگر دنيايى كوچك براى مردى بزرگ، بدتر از استخوان خوكى است كه در دست جذامى باشد،[٥] من از امروز براى مجلس ختم «دنيازدگى ام» و «دنياخواهى ام» حلوا خواهم پخت و براى دلم قرآن خواهم خواند كه:
«اعْلَمُواأَنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِينَةٌ ...»[٦] و «إِلَىاللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً ...».[٧]
از امروز در پى يافتن نسبت خودم با گلها مى گردم و تبار خويش را در درختان جستجو خواهم كرد. سبز خواهم شد و بالنده و پويا. از خود خواهم پرسيد:
من از تبار كدامين درخت انديشه ام؟! پيشينه من ريشه در كدامين خاك دارد؟! و ...
و پرسشهايم را دامن دامن بر طبق بهت و حيرت مى ريزم و به سوى كسى مى روم؛ كسى كه بتواند سبد دعاهايم را پر از اجابت كند و با كليد غفران درهاى بسته معرفت را باز كند و مرا راه دهد. كسى كه مرا با حقيقت آشتى دهد و در كشتى «نوح» جايم دهد و «ابراهيم» وار از ميان گلشعله ها بيرون آردم. كسى كه جان مرده مرا با دم مسيحايى اش حياتى دوباره بخشد و با عصاى موسوى خويش از شر افسونگران نفسم رهايى دهد. كسى كه دنيا برايش خوارتر از عطسه بز، كوچك تر از خرده برگهاى بدبو و متعفن تر از استخوان خوك در دستان جذامى باشد؛ به سوى على، پدر عدالتها.
در كدامين بهار، غنچه هاى نشكفته آرزو متولد خواهند شد و خزان، در مصيبت كدامين گلبرگ پير و خسته مويه كنان مى رود. من در پى آن بهارم و از اين خزان گريزان. دستان مرا در دشت ولايت بكاريد. مى خواهم دستهايم سبز شوند و عطر گل محمدى يابند و همراه با ياسها و شقايقها بر گرد هرچه عشق به ولايت است طواف كنم.
مى خواهم با هرچه على كه زخم «نهروان» خورده و درد «جمل» بر سينه اش سنگينى مى كند پيمان بندم. با هر مرد آسمانزاد كه فراتر از باورهاى زمينى مى انديشد و پيامهاى عرشى اش باران آسا بر قلبهاى تفتيده امت فرو مى بارد و حياتى سبز را به ارمغان مى آورد.
با هرچه محمد
با هرچه على
با هرچه رهبر محمدى و علوى.
پى نوشتها:
[١]. [اى مردم] شما به خدا نيازمنديد و اوست كه بى نياز ستوده است. (سوره فاطر (٣٥)، آيه ١٥).
[٢]. حضرت على، عليه السلام.
[٣]. درختى كه برگهايى بسيار بدبو دارد.
[٤]. نهج البلاغه، خطبه ٣٢/ ١١.
[٥]. «و الله لدنياكم هذه اهون فى عينى من خنزير فى يد مجزوم؛ به خدا سوگند كه دنياى شما براى من پست تر از استخوان خوكى است كه در دست جذامى باشد.» (حكمت ٢٣٦)
[٦]. سوره حديد (٥٧)، آيه ٢٠.
[٧]. سوره مائده (٥)، آيه ١٠٥.