ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٢ - يادى از ياران ظهور
يادى از ياران ظهور
به ياد ياران سفر كردهاى كه با خون خويش، فضا را از عطر ظهور آكنده ساختند
احساسى آميخته با التهاب و دلشوره، در دلم موج مىزد و هر لحظه، با صداى يكنواختخش خش بىسيمها- كه سنگر را پر كرده بود- بر دامنهاش اضافه مىشد. ساعت، ٣ بامداد را نشان مىداد، وقت زيادى نمانده بود.
فرمانده تيپ با حالتى مطمئن و در زير نور ملايم، در خطوط رنگى و پرپيچ و خم نقشه، كاوش مىكرد. ساعت را كه نگاه مىكردم، انگار كند حركت مىكرد. دوست داشتم بىسيمچى گردان در خود خط بودم تا در اينجا در محاصره بىسيمها؛ مىدانستم لحظاتى ديگر در آنجا با انفجارهاى پياپى توفانى خواهد شد؛ توفانى كه در آن، گلهاى زيادى پرپر خواهند گشت؛ اما صخرههاى ايمان، حريم دشتهاى حيات را نگاهدارى خواهند كرد؛ و من اينجا فقط بايد صداى آن حماسهها را بشنوم، چرا كه سعادت حضور در صحنه نبرد را پيدا نكردهام.
ديشب را با بچههاى مخابرات گردهم بوديم و صحبتمان گل انداخته بود. در ميان گفت و شنودهاى پراكنده، يكى از بچهها پرسيد: «فكر مىكنيد كدام يك شهيد مىشويم؟» بعد از رد و بدل شدن جوابها و شوخيها، قرار گذاشتيم با قرعه، شهيد را مشخص كنيم!
دو بار قرعه انداختيم كه هر دو به نام «محمود» درآمد؛ بسيجى شانزده سالهاى كه از گرگان آمده بود و با بچههاى گردان «امام رضا،