ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٣ - يادى از ياران ظهور
عليهالسلام،» كار مىكرد. با نگاه مهربان و لبخند هميشگىاش، همچنان ناظر بود و چيزى نمىگفت.
- «تا سه نشه، بازى نشه»؛ اين صداى يكى از رفقاى صميمى محمود بود. بار ديگر هم قرعه انداختيم. اين بار هم به نام محمود درآمد! سكوت، مثل چترى، بر چهره بچهها سايه افكند و آنها را در خود فرو برد. نمىشد از صورت آنها چيزى خواند؛ غم و اندوه يا حسرت را!
- «... على ...، على ...، على ...، حسين»!
- «...»
- «على ...، على ...، على ...، حسين»!
صداى بىسيم، رشته خاطرات ديشب را بريد. با اشتياق گوشى را قاپيدم:
- «على هستم، بگوشم ...»
حالا ديگر، بىسيمها، يك لحظه از نفس نمىافتادند. درگيرى شروع شده بود. صداى بچهها، در پشتبىسيمها شور و حال خاصى را نشان مىداد. از سر و صداى انفجارها معلوم بود كه عراقيها هم شروع به جواب كردهاند. همان اوايل عمليات بود كه صداى «جمال قدرتى»، فرمانده گردان امام رضا، عليهالسلام، از بىسيم به گوش رسيد. فرمانده تيپ گوشى را گرفت و گفت: «بالاخره با همسايهتان دست داديد يا نه؟» پاسخ او مبهم بود؛ اما نشان مىداد كه نتوانستهاند به همديگر ملحق شوند ...
لحظاتى پرالتهاب بر ما گذشت. معلوم بود كه نيروهاى جمال در شرايط دشوارى هستند. فرمانده تيپ دستور عقبنشينى سريع گردان او را صادر كرد. بين گفت و گوى دو فرمانده، ناگهان صداى جمال قطع شد و بىسيم به خش خش افتاد ...
با شهادت او، كار سختتر مىشد. فرمانده مىكوشيد در تماسهاى ديگر، بچههاى گردان امام رضا، عليهالسلام، را به عقبنشينى هدايت كند ...
با رسيدن صبحدم، از شدت درگيريها كاسته مىشد و آتش، آهسته آهسته فروكش مىكرد. سر و صداى بىسيمها كم شده بود. تا ساعتى ديگر، درخشش آفتاب، همه چيز را روشن مىكرد. در حال نماز صبح، هنوز سلام نماز را نگفته بودم كه بىسيم به صدا درآمد:
«ذبيح، ذبيح ... محمود. ذبيح ... ذبيح ... محمود» اين، صداى گرفته محمود بود كه با فرمانده كار داشت. با تعجب و نگرانى از حالش پرسيدم و چون گويا عجله داشت، فرمانده را صدا كردم.
- «محمودجان! چه خبر؟ بچهها در چه وضعى هستند؟»
- «الحمدلله، وضعيت آنها خوب است. به سلامتى به موضعشان برگشتند ... اما، سه چهار نفر مجروحيم و اينجا ... نزديك خاكريز عراقيها افتادهايم. شما نمىتوانيد كسى را به كمك ما بفرستيد؟»
كلماتش ضربههاى سنگينى بودند كه پشتسر هم در گوشم مىنشست؛ خاطراتى كه با او داشتم، در چند لحظه ذهنم را انباشت. كار ديشب بچهها، قرعههايى كه به نام محمود درآمده بود، همه قلبم را مىفشرد ...
چهره فرمانده، افسرده و خطوط صورتش برجسته شد. انگار تاكنون، تا اين حد در جواب دادن درنمانده بود. بچههاى ديگر اتاق فرماندهى هم مات شده بودند. فرمانده چه مىتوانستبكند؟ تا لحظاتى ديگر هوا روشن مىشد و امكان رفت و آمد نبود، چه رسد به نقل و انتقال مجروح!
- «ما شديدا زخمى شدهايم؛ عراقيها هر لحظه به ما نزديك مىشوند ... از شما چه كارى ساخته است؟»
درخواست مجدد محمود بود كه بر درد و اضطراب ما مىافزود. انگار طاق سنگر بر ما سنگينى مىكرد. نفس از سينهمان برنمىآمد. تمام نگاهها به چهره فرمانده و در انتظار واكنش او بود. اشك، چشمان فرمانده را پر كرده بود و گوشى را در دست مىفشرد. لحظهاى، صداى بىسيم تنها خش خش بود، اما دوباره صداى محمود تارهاى قلبمان را لرزاند:
- «مگر صدا نمىرسد؟ كمكى از دستتان ساخته نيست؟ ...»
اشك، همه چيز را برايمان تار و