ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٢ - عروس باغ سيب
عروس باغ سيب
مريم ضمانتىيار
آفتاب گرم تابستان بشدت مى تابيد و باغ سيب زير درخشش آفتاب از هميشه زيباتر شده بود. «محمد» كه در نزديكى باغ سيب روى زمين كوچك كشاورزى اش كار مى كرد، خسته، قد راست كرد. بيل را در خاك فرو برد و با دستمالى كه بر گردن بسته بود، عرق پيشانى اش را پاك كرد. آفتاب به آخرين حد از گرماى ظهر رسيده بود. دست از كار كشيد و به طرف جوى آبى كه از كنار مزرعه اش مى گذشت، رفت. آستينهايش را بالا زد و وضو گرفت و زير سايه درخت تنومندى كه كنار آب بود، قامت به نماز بست. خنكاى آب جويبار و حلاوت نماز، خستگى را از تنش برد. نمازش را كه خواند روى علفهاى نرم كنار آب نشست تا نان و پنير و سبزى را كه مادرش در دستمالى پيچيده بود بخورد. ناهار ساده اش را با اشتها خورد و بلند شد تا دوباره آبى به صورتش بزند و براى كار در گرماى مزرعه آماده شود. هنوز دستش را در آب فرو نبرده بود كه سيب سرخى غلت زنان در آب به سويش آمد. با خودش فكر كرد حتما از باغ سيب «سيد» به آب