ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣١ - ١٢ فزت و رب الكعبه
اميرالمؤمنين آن كيست؟ فرمود: پادشاه تبهكار امروالقيس.»
١١. قيام در برابر خوارج
تقواى ظاهرى خوارج طورى بود كه هر مؤمن معتقدى را به ترديد وامىداشت. جوى تاريك و مبهم و فضاى پر از شك و دو دلى به وجود آمده بود آنان دوازده هزار نفر بودند كه از سجده زياد پيشانىشان و سر زانوهايشان پينه بسته بود، زاهدانه مىخوردند و مىپوشيدند و زاهدانه زندگى مىكردند زبانشان همواره به ذكر خدا جارى بود، اما روح اسلام را نمىشناختند، فرهنگ اسلامى نداشتند همه كسرىها را با فشار بر روى ركوع و سجود مىخواستند جبران كنند تنگ نظر، ظاهرپرست، جاهل و جامد بودند و سدى بزرگ در برابر اسلام.
على، عليهالسلام، درباره اين گروه، مىفرمايد: تنها من بودم كه چشم اين فتنه را درآوردم احدى غير از من جرات بر چنين اقدامى نداشت، هنگامى دستبه چنين اقدامى زدم كه موج تاريكى و شبههناكى آن بالا گرفته و هارى آن فزونى يافته بود ... اين من بودم كه خطر بزرگى را كه از ناحيه اين خشكه مقدسان متوجه شده بود درك كردم، پيشانىهاى پينه بسته اينها و جامههاى زاهدانه و زبانهاى دائمالذكرشان نتوانست چشم بصيرت مرا كور كند، من بودم كه دانستم اگر اينها پا بگيرند چنان اسلام را به جمود و تقشر و تحجر و ظاهرگرايى خواهند كشاند كه ديگر كمر اسلام راست نخواهد شد.
١٢. فزت و رب الكعبه
مؤلف تاريخ يعقوبى كه يكى از علماى قرن سوم است درباره شهادت امام على، عليهالسلام، نگاشته است:
«عبدالرحمان حمان بن ملجم مرادى ده روز مانده به آخر شعبان ٤٠ ق به كوفه آمد و چون على، عليهالسلام، از رسيدنش خبر يافت گفت: ... او رسيد همانا جز آن چيزى بر عهده من نمانده و اكنون هنگام آن است. پس بر اشعتبن قيس كندى فرود آمد و نزد او يك ماه بماند و شمشير خود را تيز مىكرد (و با زهر مىآلود.) (در سحرگاه نوزدهم ماه رمضان) على، عليهالسلام، در تاريكى صبحدم بيرون آمد سپس مرغابيانى كه در خانه بودند در پى او رفتند و به جامهاش آويختند پس گفت: «صوائح تتعبها نوائح؛ فرياد كنندگانى كه نوحهگرانى در پى آنها است.» امام وارد مسجد شد حاضرين آماده اقامه نماز گشتند ابن ملجم نيز كه تا لحظاتى پيش بر روى شمشير زهرآلودش در مسجد خفته بود برخاست و در صف اول پشتسر امام قرار گرفت. نماز آغاز شد ناگهان فرياد ابنملجم به هوا برخاست كه: «الحكملله، لا لك و لا لاصحابك ...» و شمشير زهرآلودش را فرود آورد امام على برخاك افتاد، سپس نشست و فرمود: بسمالله و بالله و على ملة رسولالله فزت و ربالكعبة «... و فرياد كرد او را بگيريد. مردم در پى او شتافتند و كسى به او نزديك نمىشد مگر آنكه او را با شمشير خود مىزد. پس «قثم بن عباس» پيش تاخت و او را بغل گرفت و به زمين كوبيد ... چون او را نزد على، عليهالسلام، آوردند گفت: پسر ملجم؟ گفت آرى. (خطاب به پسرش) گفت: «اى حسن مواظب دشمنتباش! شكمش را سير كن و بندش را محكم. پس اگر مردم او را به من ملحق كن تا نزد پروردگارم با او مجادله كنم و اگر زنده ماندم يا مىبخشم يا قصاص مىكنم.» على، عليهالسلام، دو روز زنده بود و در شب جمعه نخستين شب دهه آخر ماه رمضان سال ٤٠ در شصت و سه سالگى بدرود زندگى گفت و پسرش حسن، عليهالسلام، او را با دستخود غسل داد و بر او نماز خواند و هفت تكبير گفت: و امام در كوفه در محلى به نام «غرى» دفن گرديد.