ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٩ - ٢ و العلم المصبوب
گفتى گفتم. اما او شرطى براى رضايت گذاشت كه ...
محمد از ادامه توضيح ماجرا بازماند. جرات ابراز نداشت و مادر دل نگران دو دستش را بر روى زانوهاى محمد گذاشت و التماس كرد: جانم را به لب نرسان مادر، بگو شرط سيد چه بود؟
محمد براى نجات مادر از آنچه خودش كشيده بود تا سيد شرط را گفته بود، گفت:
- شرطش اين بود كه با يگانه دخترش، وارث همه ثروت و باغ بزرگ سيبش ازدواج كنم!
نگاه مادر درخشيد و پدر خنديد: و تو نگران همين مساله شدى؟
محمد سر به زير انداخت و گفت: خدا مى داند كه خوشحالى عالم را به دلم هديه كرد. اصلا باورم نمى شد اينطور راحت، خدا در رحمتش را به رويم گشوده و او خودش پيشنهاد اين وصلت را داده اما ...
مادر ناليد: باز كه گفتى اما ...
محمد به زحمت آب دهانش را فرو داد و گفت: دختر سيد نه مى تواند بشنود، نه مى بيند و نه راه مى رود. يعنى پاره اى گوشت است و ناتوان از انجام جزئى ترين امور زندگى. و سيد به من گفت كه وصيت نامه اش را هم نوشته و تمام ثروتش را براى او به ارث گذاشته. اما همه اينها يك طرف و ترس من از خودم طرف ديگر. مى ترسم براى زندگى با چنين دخترى كه نور چشم و همه زندگى سيد است، آن همت، جوانمردى و گذشت را نداشته باشم و در ميانه راه يا در همين ابتدا بمانم ... حالا من مانده ام و شرط حلال بودن آن سيب كه چنين وصلتى است.
محمد سكوت كرد و مادر و پدر به هم نگاه كردند. صورت محمد در پرتو نور فانوس، معصوم تر از هميشه شده بود و چقدر اين چهره براى آن دو پير ناتوان، عزيز و دوست داشتنى بود و ناتوانى از كمك كردن به او در اين شرايط زجرآور. مادر نتوانست تاب بياورد و گفت:
- فردا با تو مى آيم. به پاى سيد مى افتم و از او مى خواهم از گناه تو درگذرد و آن سيب را بر تو حلال كند و دخترش را به خدايى بسپارد كه او را اينگونه آفريده است تا هرطور كه مقدر است زندگى اش را ادامه دهد و تو را هم با سرنوشت خودت رها كند.
پدر ناله كرد: زن چه مى گويى؟ مگر تو مى توانى چند فرسخ راه تا مزرعه را با اين پاهاى دردمندت پياده برويى؟ اگر هم بروى مگر مى توانى سيد را راضى كنى. آن سيب مال او بوده و حق دارد هرطور كه دوست دارد تصميم بگيرد. مادر با گريه گفت: التماسش مى كنم و به جدش او را سوگند مى دهم.
محمد با غرور مردانه اشكهايش را پاك كرد و بلند شد و به ستون ايوان تكيه داد و گفت: نه مادر ... نه ... نيازى به التماس و سوگند نيست. گناهى مرتكب شده ام و مجازاتش را هم خودم بايد ببينم. اما پدر ... برگشت و به پدر كه مستاصل او را نگاه مى كرد، خيره شد: تو گفتى اگر كارى از دستتان ساخته نبود، دعايم