ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٨ - ٢ و العلم المصبوب
ادامه از صفحه ٤٧
پيرش را ديد كه در ايوان نشسته و نماز مى خواند. محمد به جز سلام، هيچ حرفى بر زبان نياورد. وضو گرفت و به نماز ايستاد تا كمى آرام شود و مادر و پدرش پى به آشفتگى درونش نبرند. چشمان اشك آلود و چهره پريشان محمد در تاريكى بعد از غروب پيدا نبود. اما پدر كه نمازش را خوانده بود و سر سجاده ذكر مى گفت، از حركات محمد فهميد كه حالش مثل هميشه نيست. مادر نمازش را كه تمام كرد فانوس را از ميخ ديوار برداشت و روشن كرد. در پرتو نور فانوس چهره محمد آشكارتر نشان مى داد كه گريه كرده و پريشان است. نمازش را كه خواند بسترش را از اتاق آورد و روى ايوان خانه پهن كرد تا بخوابد. شب تابستانى روستاى نيار، ستاره باران بود و محمد هر شب دوست داشت به پشت بخوابد و ستاره ها را نگاه كند. اما آن شب فقط زود بسترش را انداخت تا مجبور به جواب دادن به نگاه نگران و پرسشگر پدر و مادرش نشود. شايد اگر ديگر خواهر و برادرانش در كودكى از بيماريها و فقر جان به در برده بودند و خانه با حضور آنها اين همه ساكت و آرام نبود، اينقدر آنها روى پلك زدن محمد هم دقيق نمى شدند. اما فقط او برايشان مانده بود و عزيزشان بود.
محمد پشت به پدر و مادر دراز كشيد. مادر دستى به زانوهايش گرفت و به زحمت از جا بلند شد. چادرنمازش را از سر برداشت و بالاى سر او رفت و گفت: محمد چه شده؟ مگر گرسنه نيستى كه به رختخواب رفته اى؟ تازه مغرب بالا آمده. چه وقت خواب است؟
محمد بى آنكه سر برگرداند گفت: خسته ام مادر ... گرسنه نيستم ... و در دل گفت: همان سيبى كه خوردم بس است. همان سيب حرامى كه دارد گوشت تنم مى شود.
مادر سر درنياورد: يعنى چه گرسنه نيستى. از صبح بيل زده اى و كار كرده اى و بجز يك لقمه نان و پنير، چيزى نخورده اى. حالا مى گويى گرسنه نيستى؟
پدر كه نگران، حرفهاى مادر و پسر را گوش مى داد گفت: محمد از هر كس بتوانى حالت را پنهان كنى، از من و مادرت نمى توانى. بيست و سه سال است كه صداى نفسهايت هم براى ما آشناست. قلب ما به صداى قلب تو مى تپد. از ما پنهان نكن. بلند شو بنشين و هرچه در دل دارى به ما بگو. هم ما را از نگرانى نجات بده هم خودت را سبك كن. اگر از من و مادرت كارى ساخته بود، مطمئن باش دريغ نمى كنيم. اگر هم در گشودن گره از مشكلت ناتوان بوديم، برايت دعا مى كنيم كه دعاى پدر و مادر ناتوانى چون ما در حق فرزند خوبى چون تو حتما مستجاب است.
حرف پدر، دل محمد را قدرى آرام كرد. راهى كه پدر نشان داده بود تنها راه نجات فعلى او از اين وضع پريشان بود. از جا برخاست و به احترام خواسته پدر و مادر نشست. اشك اما مجالش نداد كه حرفى بزند. مادر آشفته با دست چروكيده و لرزانش، اشك را از محاسن سياه محمد پاك كرد و گفت: مادرت زنده نباشد تا اشك تو را ببيند. حرف بزن چه شده؟ تو كه جوان شاد و خنده رويى بودى. تو كه با آمدنت به خانه شادمانى مى آوردى. امروز چه بر سرت آمده كه اشكت را جارى كرده؟
محمد به زحمت و تنها براى تسلى دل مادر و پدر بغضش را فرو خورد و گفت: يك عمر به من لقمه حلال داديد و من هم از وقتى جاى پدر را در مزرعه گرفته ام، زحمت كشيده ام و عرق ريخته ام تا لقمه حلال به خانه بياورم. مادر نگران پرسيد: خب مگر امروز غير از اين بود كه گفتى؟
و پدر به فكر فرو رفت. محمد جواب داد: امروز آب جويبار سيبى از باغ سيب سيد به مزرعه آورد و من يك آن فريب شيطان را خوردم، سيب را از آب گرفتم و خوردم. بى آنكه فكر كنم آيا صاحب آن راضى است يا نه. پدر نگاهش را به چشمان اشك آلود محمد دوخت و گفت: محمدم! اين كه غصه ندارد. به باغ مى رفتى و رضايت صاحب سيب را جلب مى كردى. حتى اگر قرار بود پول سيب را بدهى يا حتى بدون مزد برايش كار كنى.
- رفتم پدر ... رفتم و همه اينها را كه