ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٨١ - ٢ و العلم المصبوب
پيغام مرا برسان و بگو غروب قبل از رفتن به روستا به باغ خواهم آمد.
برگشت و صبر نكرد تا كارگر جوان حرف ديگرى بزند و به طرف مزرعه به راه افتاد. كارگر داخل رفت و در را بست. و محمد با قدمهايى بلند از باغ دور شد. حسى آميخته از حيا و هيجان در وجودش بود و دلش نمى خواست با ديدن چشمان نافذ سيد يك لحظه با خودش فكر كند كه عجب فداكارى بزرگى كرده كه در عوض يك سيب، يك عمر زندگى با دختر دردمند سيد را پذيرفته است!!!
با همين فكرها كلنجار مى رفت كه صداى آشنايى را از پشت سرش شنيد. صداى سيد بود كه مرتب مى گفت:
- صبر كن محمد ... صبر كن ...
محمد برجا ميخكوب شد. رو برگرداند. سيد با آغوشى باز به سويش مى دويد. محمد قدمى جلو گذاشت. سيد به او كه رسيد، او را در آغوش كشيد و بوسيد. محمد آهسته و با شرم سلام كرد. سيد او را به سينه فشرد و گفت:
- سلام جوانمرد! سلام.
محمد شرمسار سر به زير انداخت: شرمنده ام كرديد كه آمديد ...
سيد از صميم قلب خنديد و گفت: آنقدر خوشحال شدم كه سر از پا نشناختم. خب به سلامتى شرط مرا پذيرفتى؟ محمد آهسته گفت: تسليم سرنوشت خويشم و قول مى دهم از دخترتان چون چشمانم مواظبت كنم.
سيد با لبخند گفت: مطمئن باش پشيمان نمى شوى جوانمرد. بيا به باغ برويم.
محمد با احترام خودش را از ميان حلقه دستان سيد بيرون كشيد و گفت: كار عقب مانده از ديروز زياد دارم كه بايد انجام بدهم. قبل از رفتن به روستا خدمتتان مى رسم.
سيد دستى به پشت او زد و گفت: ديگر نيازى نيست تا زير آفتاب داغ بيل بزنى و يونجه بكارى. مى گويم سركارگرم، براى مزرعه ات چند كارگر زبردست بفرستد تا كارت را سامان دهند. به خانه بيا تا با هم در مورد مقدمات جشن عروسى ات با هم گفتگو كنيم.
محمد نگاهى به باغ سيب انداخت و گفت: حالا سيب را حلالم كرديد؟
سيد از ته دل خنديد و بوسه اى بر گونه نمناك محمد زد و گفت: حلال حلال، حلال تر از شير مادرت كه چنين جوانمردى را در دامن پاك خود پرورده است.
محمد شرمگين گفت: مستحق اين همه لطف نيستم.
سيد با نگاهى پدرانه گفت: مستحق بالاتر از اين هستى. پدرت بايد به داشتن پسرى چون تو مباهات كند. بيا ... بيا به سرسراى باغ برويم و در مورد تدارك وليمه عروسى ات صحبت كنيم. كارگرانم امروز كار سيب چينى را تمام مى كنند و قرار