ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٨٢ - ٢ و العلم المصبوب
است فردا سيبها را به شهر ببرند و بفروشند. مى گويم با پولش وسايل لازم براى مجلس عروسى ات را خريدارى كنند. مى دانى كه سيب باغ من در تمام اردبيل شهرت دارد و حتما به بهاى خوبى به فروش مى رسد.
محمد نگاهى به درختان سبز بدون سيب انداخت و گفت: سيبها كه بودند درختان چقدر زيباتر بودند. سيد خنديد و گفت: غصه نخور. بهار كه بيايد اين باغ سيب شكوفه باران مى شود و تو مى توانى در كنار همسرت از اين بهشت كوچك لذت ببرى.
محمد آمد بگويد: حيف كه همسرم قادر به ديدن اين همه زيبايى نيست، اما حرفش را بر زبان نياورد. هر دو با هم به باغ رفتند. محمد پا به باغ كه گذاشت احساس آرامشى عجيب سراپاى وجودش را دربرگرفت. از آن همه دلهره روز قبل هيچ خبرى نبود. يك نوع حس رضا و تسليم وجودش را احاطه كرده بود.
با سيد به سرسرا و ايوان زيباى باغ رفت و دوزانو با احترام روى فرش گرانبهايى كه پهن بود نشست. سيد هم به پشتى تكيه كرد و از خادمش خواست تا براى ميهمان جوانش شربت گوارايى بياورد.
محمد دلش مى خواست مى توانست فقط براى يك بار و آن هم يك لحظه، همسر آينده اش را ببيند. اما شرم و حيا مانع بر زبان آوردن خواسته اش شد. مى دانست تا بعد از جارى شدن خطبه عقد بايد صبر كند. اين بود كه سراپا گوش به صحبتهاى سيد داد در حاليكه مرغ دلش در قفس سينه پروبال مى زد. براى اولين بار در زندگى ساده اش شور دوست داشتن و عشق به دلش راه يافته بود. دوست داشتنى كه غبارى از يك اندوه ناشناخته هم بر آن نشسته بود. اندوه بيمارى عروسش.
\*\*\*
همانطور كه سيد گفته بود كار چيدن سيبها به پايان رسيده و گاريها يكى بعد از ديگرى پر از سبدهاى سيب سرخ و تازه مى شد تا هرچه زودتر راهى بازار شهر اردبيل شود و با رفتن گاريها، كارگران دست به كار سر و سامان دادن به باغ و سرسرا شده بودند. محمد هم شانه به شانه سيد راه مى رفت و سيد به كارها سامان مى داد. باغ سيب در تكاپوى عروسى دختر سيد بود و محمد نمى دانست پشت درهاى بسته و پرده هاى فروافتاده خانه سيد كه انتهاى باغ بود چه مى گذشت. عروسى كه نه مى ديد، نه مى شنيد، نه حرف مى زد و نه قادر به راه رفتن بود، چگونه خود را مهياى آغاز يك زندگى مى كرد ... اما سيد آرام بود و گاه گاه به خانه هم سر مى زد تا نبودن مادر در خانه، انجام نيكوى امور را دچار نقصان نكند و جاى خالى او را براى دخترش پر كند.
قرار شد وليمه عروسى محمد را ناهار ظهر بدهند تا ميهمانان سفره گسترده و بابركت سيد در باغ بتوانند جمع شوند ...
روز موعود فرا رسيده بود و سرتاسر ايوان را سفره پهن كرده بودند و زير درختان سيب هم فرش پهن كرده و سفره گسترده بودند. كوزه هاى پر از شربت گوارا با سبدهاى سبزى تازه، سفره را زيباتر كرده بود. سبدهاى سيب سرخ هم بين سبدهاى سبزى جلوه زيبايى به سفره داده بود. سينى هاى پر از گوشت تازه بره بريان شده بر روى دست خادمان سيد به سفره آورده مى شد و بوى نعنا و ريحان و نان تازه در فضا پيچيده بود. سيد دور سفره ها مى چرخيد تا كم و كسريها را رفع كند و به ميهمانانى كه هر لحظه به جمع اضافه مى شدند خوش آمد بگويد. عروس جوان در حلقه زنان و دختركان شاد روستا از نگاه همه حتى محمد پنهان بود و حتى بعد از جارى شدن خطبه عقد هم هنوز محمد عروسش را نديده بود.
مادر و پدر پيرش با دلى غمگين، لبخند به لب داشتند و از آنچه بعد از اين ميهمانى پرشكوه در انتظار يگانه فرزندشان بود در اضطراب بودند و سيد با اكرام و احترام بيش از حد به آن دو پير، مى كوشيد آرامش را به دلهاى مضطربشان هديه كند. محمد اما، آرام و قرار نداشت. دلش هر لحظه او را به سمت عروسش