ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥ - باز هم نامه
دوباره سلام. دوباره اشك. دوباره مرگ را نازكشيدن. دوباره ...
كاش اينجا بودى. همين جا؛ زير همين سقف. رو در رو. مثل آن وقتها كه پدربزرگ مى نشست و در جنب و جوش ما گم مى شد.
اينجا هوا بارانى است. شايد باران ... شايد برف ... شايد هيچ كدام. اگر برف باشد، بهتر است. باران، وقتى به زمين مى رسد، همه جا را فقط خيس مى كند؛ همين. برف اما رنگ و بوى زمين را عوض مى كند. برف، جاى پاى آدمها را نگه مى دارد؛ زود آنها را فراموش نمى كند.
از برف و باران بگذريم. چه كار مى كنى با تنهايى، با غريبى، با بى وفايى هاى ما؟ راستى چرا دائم از اين شهر به آن شهر مى روى؟ نگران نامه هايم نيستم كه مبادا به دستت نرسد؛ مى دانم نامه هايى كه نشانى شان توى پاكت، بعد از سلام نوشته شده باشد، حتماً- و خيلى زود- چشمهاى تو را زيارت خواهند كرد. اما دلم مى خواهد بدانم چرا يك جا نمى مانى؟ يك روز مى گويند مكه اى، يك روز خبر مى آورند كه در مدينه ديده شده اى، يك روز كربلايى ها را ذوق زده مى كنى. يك روز بوى تو را كه در مسجد كوچك و قديمى محله جا مانده بود، شناسايى مى كنند. فكر مى كردم فقط ما آرام نداريم. گويا تو از ما ناآرامترى.
نمى خواهم گلايه كنم، چون اصلًا دل و دماغ اين كار را ندارم، ولى باور كن به ما خيلى سخت مى گذرد. سخت نيست بى تو در ميان دشمنان تو بودن؟ سخت نيست ناز هر نازيبايى را كشيدن و پاى هر علف هرزه اى، جوى عمر بستن!؟ سخت نيست تبديل عروسى ها به عزا، فقط به جرم اين كه جوانهاى ما، نشانى شادى را از غم گرفته اند و فقط به اين اتّهام كه در راه مدرسه به گداى شهر سلام نگفته اند؛ سخت نيست تنها راه گريه كه از گلوى ما مى گذشت، به فرمان بغض بسته باشد؟ آخر چقدر تنهايى؟ چقدر دلتنگى؟ چقدر جمعه هاى دلگير؟ چقدر خنديدن به روى آنان كه گريه تو را نمى شناسند و عكس سياه و سفيد خود را در اشك رنگين تو نمى بينند؟
ديروز براى خريد كفش به بازار رفتم. چها كه نديدم! مردى فرياد مى زد: بياييد! بياييد! از اين انگورهاى من كه با حبه اى شما را به معراج بى عارى مى برد، بخريد، بخوريد و بنوشيد. يكى دستهايش را به هم مى زد و كتابهايش را به رخ ما مى كشيد و مى گفت: دست خالى نرويد!" بخريد و بخوانيد كتابهاى مرا كه هر برگ آن صحنه صد عشق كاغذى است يكى را خريدم و دوبار نه سه بار، خواندم. راست مى گفت بيچاره! پر بود از عشقهايى كه يخهاى قطب جمود را شرمنده مى كرد. كفش را فراموش كردم. يك هديه براى تو خريدم. نمى گويم چه خريدم. ولى به فروشنده آن گفتم: اگر نپسنديد، پس مى آورم. گفت: از قول من به او بگو: اگر اين را نپسندى بايد به دوستانى در مريخ، اميد ببندى. ما زمينى هستيم و هديه هاى زمينيان، بيش از اين نمى تواند بود. آن هديه بى ارج و مجد را در كاغذهاى همان كتاب پيچيدم. چون مى دانم براى پاره كردن آن كاغذهاى كاهى هم كه شده، نگاهى به هديه من خواهى كرد.
مى خواهى دو سه سطرى هم از حال ما بدانى؟ اقبال گم شده است. مستى، ذوقى ندارد. باده هاى جام خوشايندى، همه آبگونند. بى طعم و بى بو. آنقدر قلب و دغل فراوان شده است كه گويى روز داورى از باور مردم قهر كرده است. بعضى هنوز چشم به راه معجزه بخت اند و شانس مى پرستند. همه اتفاقات مهم زندگى ما، در خانه سالمندان مى گذرد. اين را هم بگويم كه جديداً مرگ خيلى خوش سليقه شده است. نمى دانى چه نازى مى كند. هميشه ديرتر از اجل مى رسد و زودتر از آرزوها. در شهرى كه ما زندگى مى كنيم بچه ها را از روى رنگ لباسهايشان مى شناسند و جوانها را از خيابانى كه در آن بالا و پايين مى روند. اين جا همه دست به كار شده اند كه روى عكس تو، آگهى هاى تبليغاتى بچسبانند.
ديوارهاى شهر، همگى برگهاى يك كتاب اند: خودآموز خودكشى. من نديدم فيلمى كه زنگ آن را براى تو- يا حتى من- به صدا درآورده باشند. اين جا همه در جنب و جوش اند، كه تو را فراموش كنند؛ باز هم نمى خواهى بيايى؟