ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٨٩ - حامى
بحق الحسين. بحق الحسين. بحق الحسين، عليهالسلام، اجازه بده تا امروز شهيدى كشف كنيم. ناله حامى كه مولا مولا مىگفت. از اتاقك بيل بيرون نمىرفت. دلش مىخواست فرياد بزند. اما نمىتوانست، بغض گلويش را گرفته بود و رها نمىكرد. آب دهانش را بسختى فرو داد و از پشت پرده اشك به بيرون خيره شد و گفت: آقاجان! نذر كردم به جد آن خواهر سيده، اگر شهيدى كشف كنيم، يك هديه تبركاً براى آن سيده كه مطمئنم از عاشقان و دلباختگان توست ببرم. آقاجان! تو دوستدارانت را دوست دارى. پس به خاطر اين نذر هم كه شده، نظر كن. مىدانم صدايم را مىشنوى، اجازه بده مولا. حامى به بچههاى تفحّص كه در نقطهاى مشغول كار بودند نگريست و بىهيچ صحبتى از ماشين پياده شد و به آنها ملحق گشت. آنجا هم از شهيد خبرى نبود. چندى گذشت كه ناگهان صداى بوق ماشين سيد در منطقه پيچيد. حامى برگشت. و از دور به سيد نظر انداخت. خوب كه گوش كرد صداى او را شنيد كه فرياد مىزد: حامى! بيا ... شهيد ... بدو ... حامى عرق پيشانىاش را پاك كرد و پابرهنه به سمت بيل دويد ... در حاليكه نفس نفس مىزد سراغ پاركت بيل رفت ... سيد هم پياده شد و گفت: حامى! توسّلهايت اثر كرد. مىبينى جمجمه جدا از بدن حامى روى خاك زانو زد و سر را در آغوش گرفت و بغضآلود گفت:
آقاجان! من تو را به سر بريده اباعبدالله الحسين قسم دادم. يعنى اين شهيد كه با اجازه تو خودش را به ما نشان داده هم سر جداست. آقا، اين چه رازى است؟ مولا! معلوم مىشود تو هنوز به شلمچه و بچههاى شلمچه نظر دارى ...
سيد بيل را خاموش كرد و حامى داخل گودى شد. پتوى سياهى خودنمايى مىكرد. با ولع خاصى پتو را باز كرد. دهانش خشك شده بود. پيكر شهيدى كه دستانش با سيم تلفن بسته شده بود نمايان شد. بلافاصله سيم را از دستان او جدا كرد و براى هديه به سيدهاى كه نذر كرده بود كنار گذاشت. سيد در مقابل نگاه اشكبار حامى كه به او خيره بود سوار دستگاه شد و آنرا روشن كرد.
لحظهها بتندى مىگذشتند. دو ساعتى تا پايان كار بيشتر وقت نبود. حامى در كنار دو شهيد پيدا شده، مشغول درد دل بود و آنها را درون كيسهاى كه همراهش بود گذاشت تا به معراج انتقال داده شوند. روى تكهاى كاغذ نوشت: آزاده شهيد و آن را كنار پيكر شهيد گذاشت. در اين وقت بار ديگر صداى بوق شنيده شد. ديرى نپاييد كه فرياد اللهاكبر حامى و سيد كه پشت سر هم و با فاصله زمانى اندك دو شهيد را پيش رو مىديدند. عراقىها را متعجب كرده بود. حامى با آنكه خيلى سعى مىكرد جلوى گريستن خود را بگيرد اما باز هم قطرات اشك خاك را گل كرده بودند. لحظهها خود را در شلمچه تبرك مىكردند و مىرفتند. غروب فرا رسيده بود و آفتاب سينه آسمان را همرنگ خاك شلمچه كرده بود. يك ساعتى از كشف شهدا گذشته بود و حامى هنوز به بيل چشم دوخته بود كه مشت مشت خاكها را الك مىكرد. كه از طرف بيل مكانيكى ديگرى كه در نزديكى بود صداى فريادى به گوشش رسيد: حامى بيا! ... شهيد پيدا كردم ... بدو ... حامى كه رويش را به صدا برگردانده بود، بسرعت خود را كنار گودى كه بيل ايجاد كرده بود رساند. صبر كرد تا بيل خاموش شد و وارد گودى شد. راننده با صداى بلند گفت: احتمال زياد شهيد بود. حامى خاكها را كنار مىزد تا اينكه نگاهش به شهيدى كه بدنش را در شلمچه جا گذاشته بود و خود در جوار حق منزل كرده بود. خيره شد. دستانش به جستجو حركت كرد تا شايد علامتى از شهيد پيدا كند. ناگهان تكهاى از سربند سبزرنگ توجهش را جلب كرد. سربند را دنبال كرد. به بازوى شهيد گره خورده بود، آرام آن را باز كرد. ايستاد و سربند را مقابل نور كمرنگ آفتاب قرار داد تا نوشته روى آن را بخواند ... صداى حامى گفت: آقازاده سكوت غمانگيز شلمچه را مىشكست كه با صدايى لرزان نوشته روى سربند خاكآلود را مىخواند ... يامهدى ادركنى.