ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٨٨ - حامى
زمين افتادى و توى تاريكى به اوج روشنايى پرواز كردى. اسلحهات را از زمين برداشتم و به دل دشمن ....
در اين وقت دست گرم سيد روى شانه حامى نشست و او را از خاطراتش بيرون آورد. حامى نفس عميقى كشيد و به سيد نگاه كرد. سيد كه با انگشت به نقطهاى اشاره مىكرد، گفت: افافاف، حامى! آن عراقىها را مىبينى، حتى حاضر نيستند، پوتينهايشان را در بياورند، انگار آمدند جنگ كنند ... دلم مىخواهد بإ؛ پپ همين بيل بلندشان كنم و محكم بزنمشان زمين. اما حيف كه بيل رو بايد تميز و پاك نگه دارم براى شهيدان خودمان.
حامى به نيروهاى عراقى كه در اطراف پراكنده بودند و مراقب بچههاى تفحّص بودند، نگاه كرد و گفت: چرا اين عراقىها ما را تنها نمىگذارند؟ سيد جواب داد:
شايد مىترسند نقشه بكشيم و اين ١٥ كيلومتر را به تبركيف شهدايمان مال خودمان كنيم. مىترسند مرزبندى كنيم و بگوييم: محدوده عملياتى كربلاى ٥. با وضو وارد شويد ...
لبخند سيد با ديدن چهره حامى كه غمآلود بود زود بند آمد. حامى گفت: اين نشان مىدهد كه هنوز از ما حساب مىبرند. سيد همچنان تلّههاى خاك را با انگشتان بيل زير و رو مىكرد كه چشمانش را ريز كرد و آرام سرش را از پنجره اتاقك بيرون برد و گفت: حامى، برو پايين، ببين چيه؟ اگر خدا بخواهد ... حرف سيد ادامه داشت كه حامى مثل برق بيرون پريد و با عجله لابلاى خاك مشغول جستجو شد. تكهاى از چفيه را از خاك جدا كرد و به سينه چسباند. آهسته گفت: امام زمان! به دادمان برس. مولا! اجازه بده، شهيدان را پيدا كنيم.
خدايا! احساس مىكنم بچهها، چهار، پنج متر زير خاك دارند دست و پا مىزنند اما نمىتوانستيم پيدايشان كنيم ... سيد پاركت بيل را خالى كرد و مشتى ديگر برداشت. خبرى نبود. حامى بغضش را فرو خورد و به عراقىها كه به او چشم دوخته بودند نگاه كرد و بىصدا وارد اتاقك شد. سيد چفيه را كه ديد، بوسيد و گفت: رفيقان! چرا از ما فاصله مىگيريد؟ شما آمديد در خاك دشمن، ما آمديم شما را برگردانيم تو ايران خودمان. مىدانم نامحرميم اما آقايى كنيد. اگر دوستمان نداريد، باشد، اما ما به عشق شما آمدهايم. حامى در حاليكه با سيد همناله شده بود زيارت عاشورا را از جيب پيراهنش درآورد و به زمزمه شروع كرد به خواندن. السلام عليك يا اباعبدالله ...، مهدى جان! تو را به جدت كمكمان كن ... هق هق ناله حامى فضاى اتاقك را پر كرده بود. سيد گفت: حامى جان! مواظب باش عراقىها حساس نشوند. حامى! مثل شبهاى عمليات كه هيچكس متوجه نمىشد و هر كسى در گوشهاى زمزمه مىكرد. مثل نصف شب در كربلاى ٥، كه الآن تو منطقه عملياتى آن هستيم ... آرامتر. عراقىها در حال گشتزدن هستند. اگر مشكوك شوند، مكافات دارد. حامى صدايش را پايينتر آورد.
لحظهها به كندى مىگذشتند. سيد آهى كشيد و آهسته گفت:
يا امام زمان! الآن يك هفته است كه هر روز از ٧ صبح تا ٥ عصر كار مىكنيم و جز قمقمه و چفيه چيز ديگرى پيدا نكرديم، يا مهدى! كمكمان كن. يادتان بخير شهيدان! از اين دنياى خاكى رفتيد. اما براى هميشه تو شلمچه ماندگار شديد. شلمچه ... شلمچه ...
|
برگى از باغ گل عشق بده تا بروم |
با توام جبهه كه از خون دل آباد شدى |