ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٤ - سفر به سرزمين عشق
در دولت كريمهاش ساكن سهله شوم و همسايه مسجد كوفه، يا ساكن مسجد كوفه و همسايه سهله ... اصلًا ساكن كوفه شوم ساكن شهر امام زمان ...
تا كربلا ٧٠ كيلومتر راه است. بيابانى خشك و بىآب و علف و در دوردستها رديفى از نخلهاى غبار گرفته و از اين به بعد بوى حسين مىآيد، بوى كربلا و در اين سرزمين چقدر رابطه عاطفى امام حسين و امام زمان را مىشود حس كرد. اينكه مىگويند امام زمان تمام سال كربلاست و مأمنش هم مسجد سهله. يعنى اين راه را بسيار طى مىكند ... نگاهم بر جاى پاى او در كنار جاده خيره مانده است. كجايند شيعيانت كه بر اين خاك بوسه بزنند و راه رفتنت به سوى كربلا را آب و جارو كنند، با آب ديده و مژگان چشمشان ... و با خودم زمزمه مىكنم: من و كربلا؟ من از سهله آمدهام و راهى كربلايم؟ باور نمىكنم، اين آسمان غبارگرفته و غمگين، آسمان كربلاست و اين صحراى خشك و سوزان، زمين كربلا.
همه همراهانم زمزمه مىكنند و هر كس با زبان دل خودش با حسين حرف مىزند. رسيدن به كربلا، دل همه را آتش زده است. كجا مىرويم، به سمت كربلا؟ به سمت سرزمين حسين، عليهالسلام؟ ...
يا حسين! يعنى تو مرا به كربلايت دعوت كردهاى؟ تو مرا به ديارت راه دادهاى؟ تو گريههاى دعاگويان در حق مرا بدون پاسخ نگذاشتهاى؟ من راهى ديار تو هستم؟ ...
كاش مىشد تمام راه را پياده طى كنم با پاى برهنه و همگام با جاى پاى امام زمان ... خدايا تو مىدانى من چقدر انتظار اين لحظهها را كشيدهام. چقدر براى رسيدن به چنين روزى ضجه زدهام، چقدر سوم شعبان التماس كردم؟ چقدر عرفه اشك ريختم، چقدر ... تو خوبى ... تو مهربانى، تو بزرگى ... يا حسين همه آنچه كه در كتابها از محبت و كرمت خواندهام متجلى شده است. مثل مهربانيهاى پدرت مولا على، عليهالسلام، و مثل نگاههاى گرم فرزندت مهدى در سامرا و سهله و كوفه. مثل همه آنچه كه يك عمر واژههاى زيباى كتابها بوده و اكنون تجسم عينى پيش چشم من است.
خدايا همه آنها كه التماس دعا گفتهاند، همه آنها كه آرزوى ديدار كربلا را دارند، كجايند تا در گريه با من همصدا شوند. آنها كه مرا بدرقه كردند، آنها كه با اشك چشمشان التماس دعا گفتند، آنها كه در محرمها و عاشوراها و همه زندگىشان حسين را صدا مىكنند، كجايند؟ خدايا يارى كنندگان من كجايند؟ تو به آبروى چه كسى مرا به ديار امام حسين راه دادهاى؟ تو دعاى چه كسى را در حقم اجابت كردهاى؟ چقدر هر كس كه رفت سوختم و التماس دعا گفتم، چقدر با آفتاب در حجاب[١] گريه كردم. چقدر با مرور لحظههاى عاشورا اشك ريختم و چقدر اين آرزو را در هر لحظهاى كه سوختم از عمق وجودم طلب كردم و چقدر تو خوبى كه مرا با همه بديهايم اجابت كردى. چقدر تو كريمى كه مرا به خانه حسينت راه دادى ...
دورنماى اولين خانههاى شهر كربلا كه از دور پيدا مىشود، فرياد ياحسين از دل همه بلند مىشود. هيچكس حال خودش را نمىفهمد. همه يادشان رفته كه هستند و كجايند ... فقط يك نام را با همه وجود بر زبان دارند.: حسين. وارد خيابانهاى شهر كه مىشويم كربلا را غبار گرفته، مظلوم و آرام مىبينم. شهرى كه اينهمه شيفته در سراسر عالم دارد. شهرى كه شيعه ايرانى، با شنيدن نامش اشك مىريزد. شهرى كه عشق زيارتش دلهاى شيعه را جلا مىدهد. كربلا، كربلايى كه اين همه صدايش كرده بودم پيش روى من است. كاش اشك مىگذاشت كربلا را بهتر ببينم، اما نه، از پشت پرده تار اشك، كربلا ديدنىتر شده است مظلوميتى غريب از در و ديوار شهر مىبارد. مظلوميتى كه با نجف و كوفه و سامرا تفاوت دارد. كدام واژهها قادرند در آن لحظه احساس را توصيف كنند؟ خدايا از اينكه زنده ماندم و چشمانم در و ديوار كربلا را ديد با همه وجودم شكرت مىكنم ... تو را به خاطر اين سعادت بزرگ، هزاران هزار هزار هزار بار سپاس ...
از دور گلدستهها و گنبد طلايى امام حسين و ابوالفضل را كه مىبينيم فرياد ياحسين اوج مىگيرد.