ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٣ - سفر به سرزمين عشق
آن را نداشته باشد. و هيچكس با نيت صادقانه نماز نمىخواند و دعا نمىكند مگر آنكه اجابت شده و حاجتش روا مىشود. و مسجد سهله پناه و مأمن هر كسى است كه به آن پناه آورد، از هر چه كه مىترسد و ...
پا به حياط سهله كه مىگذارم. صحن خالى و در و ديوار مظلوم آن اشك را به چشمانم مىآورد. اينجا هم مثل مسجد كوفه چقدر غريب و مظلوم و ناشناخته است.
راهنماى عرب مثل مسجد كوفه، جلوى در استقبالمان مىكند و اعمال مسجد را قدم به قدم انجام مىدهيم و بعد از آن كه نماز و تسبيح حضرت زهرا و دعاى همه مقامها را به جا مىآوريم به سالن اصلى مسجد كه تازه ساخته شده و محراب حضرت مهدى، عليهالسلام، در آنجاست، مىرويم و آنجا هم نماز امام زمان و دعاى فرج و ...
خدايا چقدر مهدى به اين ديوارها تكيه داده، چقدر در خلوتش براى ما دعا كرده، چقدر اينجا برايمان گريه كرده است و ... مىكند ... به در و ديوار مسجد دست مىكشم و بوسه مىزنم. خدايا اينجا سهله است جايى كه فقط در كتابها دربارهاش خوانده بودم و اعمالش را در مفاتيح با حسرت مىخواندم ... اينجا سهله است، جايى كه قرار است خانه مهدى شود و مأمن خانواده او و آنوقت چقدر اين راه بين مسجد كوفه و سهله، بين خانه مهدى و محل فرودش باصفا مىشود.
آنوقت چقدر اين سرزمين باصفا خواهد شد. اين همه فقر و بيمارى، درد و رنج از ميان خواهد رفت و همه مردم آن روز به اهل اين سرزمين غبطه خواهند خورد.
دل از سهله نمىكنم دلم مىخواهد مىشد ساعتها كه نه، روزها و ماهها و سالها اينجا ماند و سر بر ديوارش گريه كرد. كجا هستند آنها كه با پناه گرفتن به مسجد سهله و چهل شب بيتوته كردن با مولايشان ديدار داشتهاند! و كى مىرسد روزى كه ديگر نيازى به اين همه اشك و التماس و بيتوته و ندبه نباشد و هر كه نيازمند ديدار مولاى خويش است، بتواند خود به سهله بيايد و امامش را ببيند. اينجا ديگر هميشه درش به روى همه باز باشد. مثل ان روزها كه در خانه پيامبر به روى همه باز بود و در خانه على و آن روزها كه امام حسن جلوى در خانهاش مىنشست تا هر كس حاجتى دارد حتى شرم در زدن را هم به دل نداشته باشد و امام حسين خود ميان مردم مىگشت تا نيازمندان حاجتشان را بگويند و ... و همه ائمه معصوم كه مدينه را مأمن آرزومندان كرده بودند، كى مىرسد روزى كه كوفه، مدينه ديگر محبت معصومين شود ...
صبح جمعه و سر بر ديوار سهله همه عقدههاى دلم گشوده مىشود جز اينكه چرا، اين جدايى و فاصله چرا؟ از پشت پرده اشك در ميان جمعيت به دنبالش مىگردم و ناله مىكنم. خدا لعنت كند آنهايى را كه باعث اين فاصله و جدايى شدند ... به صحن مسجد برمىگردم. كاش مىشد بر خاك بيفتم و زمين را ببوسم.
به خداى مولايى كه عطر حضورش سهله را معطر كرده است كى مىشود كه پرده غيبت فرو افتد. كى مىشود كه بىواسطه تو را ببينيم، كى مىشود تمام عالم از عطر سهله معطر شود، كى مىشود براى هميشه دعاى ندبه از مفاتيح شيعه برداشته شود و كى مىشود سهله غريب و ناشناخته، گلباران و نورباران حضور تو شود ...
از سهله كه بيرون مىآيم نگاهم بر جاى پاهاى روى خاك مانده است خدايا! او پايش را كجا مىگذارد تا من چشمانم را آنجا بگذارم. شايد اين بار كه به سهله مىآيد پا بر روى چشمان من بگذارد ...
دل از سهله نمىكنم. هرگز جمعهاى به اين باصفايى نگذراندهام، جمعهاى با سهله و نماز امام زمان و دعاى فرج و گريه و گريه و گريه ...
و آنجاست كه گرماى نگاهش را با همه وجودم حس مىكنم، با همه هستىام احساس مىكنم گوشهاى از مسجد ايستاده و نگاهم مىكند. نه اينكه من لياقت ندارم كه او را بشناسم كه او هرگز به لياقت ما نگاه نمىكند كه اصلًا حساب او از اين حرفها جداست. نه، او فقط اذن ندارد ...
اما من دستش را روى شانهام حس مىكنم و گرماى دلنشينى كه همه وجودم را فرا مىگيرد. از سهله سبكبار بيرون مىآيم به اين اميد كه