ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٥ - طاووس باغ بخش پايانى
شدت خشم فقط توانست زير لب بگويد: همگى مرخصيد ...
چند روزى بود كه اسماعيل مهمان سيد بن طاووس بود و سيد همانگونه كه حضرت امر فرموده بود، براى على بن عوض، نامهاى نوشته و فرستاده بود و منتظر پاسخ او بود. اسماعيل در خانه سيد بيش از همه جا و هميشه احساس آرامش مىكرد.
خادم كه تازه در خانه را باز كرده بود به اتاق آمد و گفت: آقا فرستاده وزير است.
سيد با دلخورى گفت: دست از سرمان برنمىدارند.
اسماعيل گفت: صاحبالامر پيشبينى فرموده بود كه خليفه احضارم مىكند. وزير حتما براى همين كار مرا خواسته. حدس اسماعيل كاملا درستبود. وزير اسماعيل را احضار كرده بود تا با هم به قصر مستنصر بروند. خليفه كه تمام ماجرا را شنيده بود از وزير خواسته بود تا اسماعيل را به ديدنش ببرد.
فرستاده وزير منتظر ماند تا سيد و اسماعيل آماده رفتن شوند. وزير به محض ديدن آنها، همراهشان شد چون ىدانستخليفه بيش از اين نمىتواند صبر كند.
با ورود آن سه نفر به قصر، خليفه به استقبالشان آمد و گفت: تو كه هستى جوان كه قصهات دهان به دهان مىگردد و آوازهات به همه جا رسيده؟
اسماعيل گفت: بندهاى از بندگان خدا هستم، اسماعيل بن حسن هرقلى.
- جريانت را كامل برايم بگو؟
اسماعيل همه ماجرا را گفت و ماجراى جمع كردن اطبا توسط وزير را هم افزود. خليفه دقايقى طولانى به آنچه شنيده بود فكر كرد و بعد به خادمش فرمان داد تا كيسه پولى را كه هزار دينار در آن بود به اسماعيل بدهد. خادم بسرعت كيسه را حاضر كرده و به اسماعيل داد. اسماعيل نگاهى به سيد انداخت و گفت: من نمىتوانم آن را بپذيرم.
خليفه با تعجب پرسيد: چرا نمىپذيرى؟ از كه مىترسى؟
اسماعيل سر بلند كرد و گفت: از كسى نمىترسم. اطاعت امر كسى را مىكنم كه مرا شفا داده.
- من متوجه منظورت نمىشوم.
- صاحبالامر به من فرمود: وقتى به بغداد رسيدى مستنصر خليفه عباسى تو را مىطلبد و به تو عطايى مىدهد، از او قبول نكن.
رنگ خليفه سرخ شد. بشدت از اسماعيل رو برگرداند. شگفتزده از پيشبينى صاحبالامر و مكدر از امر كردن او به نپذيرفتن هديه ...
اسماعيل به طرف در به راه افتاد و منتظر حرفى از خليفه نشد. سيد لبخندى به روى اسماعيل زد. خادم متعجب كيسه هزار دينارى كه از سوى اسماعيل رد شده بود را در دست گرفته و ايستاده بود. تا به حال هرگز نديده بود كسى به اين راحتى هديه خليفه را رد كند. خليفه پشتبه خادم و حاضران قصر ايستاده بود و به فكر فرو رفته بود.
لحظه وداع براى هر دوى آنها سختبود، اما براى اسماعيل سختتر، او غريب و دردمند آمده بود و حالا تندرست و شادمان برمىگشت و اين تحول بزرگ را مديون اعتبار و آبروى سيد بود. با بدرقه سيد و مردم، اسماعيل به هرقل بازگشت و سيد در حله باقى ماند. اين اولين بارى نبود كه او مورد لطف و محبت صاحبالامر قرار مىگرفت و دلش از اين بابتسرشار شوق شده بود. اما اين اولين بار بود كه خليفه اينطور از نزديك متوجه مقام و منزلتسيد شده بود. اين بود كه هنوز چند روزى از رفتن اسماعيل به هرقل نگذشته بود كه فرستادهاى به خانه سيد فرستاد و او را به دربار احضار كرد. سيدبن طاووس از اين كار بشدت احساس خطر كرد و دريافت كه خليفه بعد از اين ماجرا آرام نمىگيرد. فرستاده خليفه منتظر ماند تا او آماده سفر شود و فاصله حله تا بغداد لحظهاى از او دور نشد تا او را به قصر خليفه رساند. مستنصر با ديدن او در قصر بظاهر خودش را بسيار شادمان نشان داد. او براى تحكيم حكومتش به وجود شخصيتى چون سيد بن طاووس بشدت نياز داشت. با ديدن سيد، به احترام او از جا برخاست و گفت:
- ابن طاووس، آوازه تو در تمام بلاد اسلامى پيچيده و من انتظار دارم كه مردم بيش از اينها از وجود شخصيتى چون تو بهرهمند شوند.