ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٤ - درآمدى بر استراتژى انتظار
درآمدى بر استراتژى انتظار
١- چهار حركت
اسماعيل شفيعى سروستانى
طى يك دهه اخير درباره علل حوادث و رخدادهاى اجتماعى ايران و بويژه آنچه بنوعى مربوط به عملكرد و نحوه حضور جوانان مىشود؛ مقالات و تحليلهاى مختلفى عرضه شده است. نكته جالب توجه غلبه تمايلات سياسى بر تحليلهاى عرضه شده در اينباره است و از همين رو تصميمات متخذه بر آن اساس موجب بروز حوادث بعدى شده تا آنجا كه طى ده سال اخير هيچ تصميم روشنى براى حل بسيارى از بحرانها و يا جلوگيرى از حوادثى كه در آينده مىتواند موجب بروز بحران شود؛ اتخاذ نشده است.
جايگزينى تحليلهاى سياسى بجاى مطالعات فرهنگى و برنامهريزى بسيارى از گردانندگان امور اجرايى كشور موجب بروز برداشتهايى قابل تامل شده تا آنجا كه ناخواسته سمت و سوى بسيارى از تصميمگيريهاى سازمانهاى فرهنگى، اقتصادى، سياسى كشور متمايل به «خروج از خاستگاه اوليه انقلاب اسلامى»، «خروج از مدار تعيين شده توسط منابع نظر دينى» و بالاخره «خروج از مدار مبارزه با استكبار و امپرياليسم» بودهاست. شايان ذكر است كه نگارنده هيچيك از اين امور و حوادث جارى را سرنوشت ناگزير و پيامد غير قابل اجتناب نمىشناسد و بعكس اينهمه را ناشى از مجموعه عواملى مىداند كه بزودى در مطلبى با عنوان «جوانان و جامعه جوان ما» عرضه خواهد شد.
آنچه كه در اين مقال سعى در بازگشايى و طرح آن دارم تحليل «چهار مرحله از حيات انقلاب اسلامى» ايران استشايد قضاوت درباره آنچه كه طى بيستسال اخير پشتسر نهادهايم سختباشد. چه، بسيارى از حوادث و يا تصميمگيريها سير كامل خود را طى نكرده و بسيارى از عوامل پنهان و پشت پرده هويدا نشدهاند و نتايجبسيارى از اعمال چنانكه شايسته است آشكار نشده است. از همين رو اين تحليل ناظر بر قضاوت نهايى نيست.
معمولا اهل سياستبا شتاب بيشترى درباره عملكرد گروه رقيب به قضاوت مىپردازند و با ذكر شواهد و دلايل خصم را مخطى و خود را مصيب مىشمارند از همين رو اينان همواره منشا ناآرامى و بحرانند و غوغا و بىقرارى را در ميان جامعه انسانى مىپراكنند. بىگمان اينهمه ناشى از بيمارى روشنفكرى و اصحاب ايدئولوژى است و در عصر غلبه روشنفكرى بيش از اين نمىتوان انتظار داشت.
دو انقلاب
طى چهارصد سال گذشته جهان و ساكنان كره ارض شاهد دو انقلاب بزرگ بودهاند؛ اگر چه طى اين مدت حوادث بسيارى رخ داده و منجر به دگرگونيهاى بزرگ اجتماعى و سياسى و اقتصادى شده اما هيچكدام به منزله «انقلاب» به معنى خاص كلمه و مفهومى كه مىبايست متبادر به ذهن شود نبودهاند. يكى از اين دو انقلاب سير تطور و تحول خود را طى نموده و ديگرى در گذار از مراتب خود درگير با شرايط و حوادث عارضى و طبيعى روزگار مىگذراند. انقلاب اول، انقلاب كبير فرانسه بود. همان كه بدنبال نهضتهاى روشنگرى، اصلاح دينى و امانيسم اروپا را در خود فرو برد و منجر به رنسانس بزرگى شد كه طى چهار قرن اخير همه خلق عالم گرفتار و درگير با آنند. و انقلاب دوم، انقلاب اسلامى ايران است. وجه اشتراك اين دو جريان بزرگ اتكاء و رجوع بنيانگذاران و رهبران آنها «برنگرش كلى و ويژه به عالم» بود. دريافتى كه اساس همه اقوال و اعمال را تشكيل مىداد.
بايد دانست كه وجه تمايز