ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٧ - طاووس باغ بخش پايانى
همه صحبت اميدوار بود خليفه متقاعد شده باشد. اما انگار نشده بود. دوباره سيدبن طاووس به كاخ مستنصر احضار شد. به كاخ كه رسيد بدون اينكه خليفه حرفى بزند سيد گفت:
- من حرف آخرم را زدم.
خليفه نگاهى خشمگين به سيد انداخت و گفت: الآن وضعيت فرق مىكند. خبر را كه شنيدهاى، مغولان دستبه شورش زدهاند و اوضاع بلاد تحتحكومت ما بشدت نگران كننده است. مىخواهم ماموريتى را به تو محول كنم.
سيد با تعجب پرسيد: ماموريت؟
- از تو مىخواهم به عنوان سفير من نزد مغولها بروى و با آنها گفتگو كنى. شايد با منطق و استدلال تو دست از حمله به بغداد بردارند و حكومت ما هم از خطر آنان حفظ شود.
نمايندگى خليفه براى من نتيجهاى جز ندامت و پشيمانى ندارد.
خليفه از اينكه سيد اين همه صريح حرفش را زد بشدت جا خورد. گر چه با صراحت او آشنا بود.
سيد ادامه داد:
اگر در ماموريتم موفق شوم پشيمان خواهم شد و اگر پيروز نشوم باز هم پشيمان مىشوم خليفه با تعجب پرسيد: مگر مىشود؟
- بله اگر موفق شوم تا آخر عمر دست از سرم برنمىدارى و مرا به عنوان سفير خود به همه جا مىفرستى و با اين كار از بندگى و عبادت پروردگارم باز مىمانم. اگر موفق نشوم حرمتم از بين مىرود و بهانهاى براى آزار و اذيتم به دست مىآورى ... از همه اينها گذشته اگر من سفارت تو را بپذيرم دشمنان و بدخواهانم شايع مىكنند كه سيد بن طاووس رفته تا با پادشاه مغول سازش كند و به يارى او دودمان خليفه سنى مذهب را از بين ببرد. آن وقت تو باور مىكنى و كمر به نابودى من مىبندى و مسمومم مىكنى ...
خليفه سكوت كرد. وزير پرسيد: چاره چيست؟
سيد گفت:
استخاره مىكنم و هرگز برخلاف استخاره عمل نمىكنم.
سيد قرآنى را كه هميشه همراه داشت گشود و آيهاى كه بر رد سفر حكم مىكرد آمد، آن را تلاوت كرد و گفت:
گفتم كه برخلاف استخاره عمل نمىكنم.
خليفه از او رو برگرداند و آهسته گفت:
مرخصى ...
و بىاختيار به ياد پيغام صاحبالامر به اسماعيل افتاد كه امر كرده بود هديه او را نپذيرد ...
سيد دلتنگ از نقشههاى شوم مستنصر خليفه عباسى و لجاجتهاى وزير او براى انتصابش به دستگاه خلافتبه خانه برگشت. گر چه هر طور بود آنها را راضى كرده بود كه از حرفشان بگذرند اما مىدانستسرپيچى از فرمان خليفه برايش گران تمام مىشود. تنها دلگرمىاش وجود مقدس صاحبالامر بود. تمام شب در انديشه نقشههاى خليفه بود و با آنكه از بغداد آمده و خسته بود اما خواب به چشمش راه نمىيافت.
شب از نيمه گذشته بود. هر وقت از بغداد به حله مىرفتسر راهش شبى را در سامرا مىماند و ماندن در سامرا دل او را راهى سرداب مطهر مىكرد. نگاهى به آسمان انداخت. هنوز ستارهها، آسمان سامرا را نورباران كرده بودند و تا سحر فرصت داشت. وضو گرفت و راهى سرداب مطهر شد تا نماز شبش را در آنجا بخواند. شايد حضور در آنجا از دلتنگىاش بكاهد.
جز نور ماه و درخشش ستارهها، نور ديگرى راهش را روشن نمىكرد. همه در خواب بودند و تنها اين دل سيد بن طاووس بود كه بىقرار مولايش بيدار بود. از پلههاى باريك سرداب آهسته پايين رفت و در گوشهاى قامتبه نماز شب بست.
شب خلوتى بود و جز سيد كسى در سرداب مطهر نبود. تا نماز صبح ذكر گفت و آرام اشك ريخت. حال خوشى داشت كه دلش نمىخواست هيچ چيز آن حال خوش را از او بگيرد.
عمرى با عشق مولايش زندگى كرده بود و در فراز و فرودها دست مهربان او را بر سر خود حس كرده بود و در اين سحرگاه آسمانى دلش سخت هواى مولايش را كرده بود. او كه سيد را فرزند خود مىدانست ...
هنوز سيد سر به سجده بعد از نماز داشت كه صدايى شنيد. صداى