ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٣ - طاووس باغ بخش پايانى
هنوز هر لحظه به ياد آن ديدار آسمانى پر از اشك مىشدند. سيل جمعيتسر پل منتظر او بودند و هر مسافرى كه مىرسيد اسم و خصوصياتش را مىپرسيدند. اسماعيل به جمعيت كه رسيد همه با هم سؤالبارانش كردند. با همان چشمان اشكآلود و بغضى كه گلويش را مىفشرد، سر تكان داد و گفت: من اسماعيلم ... اسماعيل بن حسن هرقلى، همانكه منتظرش بوديد ... همانكه مولايش او را شفا داده ... با شنيدن اين جملات، مردم كه او را شناختند، از هر سو به سويش هجوم بردند و هر كس مىكوشيد تا دستش را بر سر و روى او بكشد ... هجوم جمعيت اسماعيل را از اسب فرود آورد و كم مانده بود زير دست و پاى مردم زمين بخورد كه ناگهان از ميان فريادهاى جمعيت صدايى آشنا شنيد كه نام او را مىبرد. سيد بن طاووس بود كه با جمعى از دوستانش به استقبال او آمده بود. با همه وجودش فرياد زد: سيد ... سيد ...
سيد با شتاب جلو آمد. مردم به احترامش راه باز كردند. سيد به اسماعيل كه رسيد از اسب پياده شد و اسماعيل جوان را در آغوش گرفت و با چشمانى اشكبار سر و صورتش را غرق بوسه كرد نه از آن جهت كه دردش شفا يافته بود؛ از آن رو كه صاحبالامر را زيارت كرده بود. اسماعيل همچون پسرى كه بعد از يك دوران پر از درد و رنجبه آغوش پدر رسيده باشد، بغضش تركيد. سر بر شانه سيد با صداى بلند گريه كرد. سيد چشمان اشكبار اسماعيل را بوسهباران مىكرد و زير لب مدام مىگفت: «به فداى چشمانى كه سعادت ديدار مولا را داشته» و اسماعيل قدرت تكلم نداشت كه بگويد: «سيد، امام تو را فرزند خود خطاب كرد ... تو چه كردهاى كه ...»
سيد اسماعيل را از خود جدا كرد و گفت: تو شفا يافتى؟
اسماعيل سر تكان داد. سيد كه خود شاهد رنج غربت و درد اسماعيل بود روى زخم را باز كرد و چون اثرى از آن غده چركين نديد، فريادش به گريه بلند شد و لحظهاى نگذشت كه از هوش رفت. اسماعيل آشفته سر سيد را بغل گرفت. قطرههاى اشك از چشمان اسماعيل بر سر و روى سيد مىباريد و اسماعيل آرام با خودش زمزمه مىكرد: تو از شفا يافتن من به دستحضرت به اين حال و روز افتادى، من چه بگويم كه با چشمانم او را ديدم، با گوشهايم صداى نازنينش را شنيدم و با دستهايم پا و ركابش را گرفتم و بوسيدم ...
سيد آرام آرام به هوش آمد و با كمك اسماعيل و ديگر دوستانش بلند شد و به شانه اسماعيل تكيه داد. هنوز سيد سوار بر اسب نشده بود كه سوارى بسرعتبه سمت جمعيت آمد. از اسب پياده شد. موج جمعيت را شكافت و خودش را به سيد و اسماعيل رساند و گفت: وزير پيغام داده كه امر ما را اطاعت كردهاى يا نه؟ سريعا خبرش را بياور.
فرستاده وزير منتظر پاسخ سيد نشد و با سرعت از ميان جمعيت گذشت و سوار بر اسب شد و از آنجا رفت. سيد رو به اسماعيل گفت: ناظر بينالنهرين پيكى به بغداد فرستاد و خبر شفايافتن تو را به خليفه داد. خليفه خبر را به وزيرش داده بود و او هم قبل از آمدن تو مرا طلبيد و گفت از سامرا كسى مىآيد كه خداوند بوسيله حضرت بقيةالله او را شفا داده و او با تو آشناست. به ديدنش برو و زود خبرش را براى ما بياور ... همينكه فهميدم تو شفا يافتهاى مردم را به اينجا رساندم. اما مىبينى كه وزير صبر ندارد و نمىگذارد به حال خودمان باشيم. اينها تا از صحت ماجرا مطمئن نشوند راحتمان نمىگذارند.
اسماعيل دستسيد را در دست گرفت و گفت: ولى من ... من از سوى صاحبالامر براى تو پيغامى دارم. دل سيد فرو ريخت و پرسيد: براى من؟ ...
دستسيد ميان دست اسماعيل شروع به لرزيدن كرد. اسماعيل دست او را گرمتر فشرد و گفت: نمىدانم چه كردهاى كه به اين مقام رسيدهاى.
سيد با صدايى كه از شوق و هيجان مىلرزيد التماس كرد: حرف بزن حضرت چه فرمود؟
- آقا به من فرمود: وقتى به بغداد رسيدى مستنصر خليفه عباسى تو را مىطلبد و به تو عطايى مىدهد، از او قبول نكن ...
سيد دستش را روى قلبش گذاشت. آهى جانسوز كشيد و اشكهايش يكپارچه فرو ريختند: