ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٤ - طاووس باغ بخش پايانى
بعد؟ ...
- بعد فرمود: به فرزندم رضى بگو ...
قلب سيد براى لحظاتى چنان شروع به تپيدن كرد كه حس كرد هر آن از سينهاش خارج مىشود. اسماعيل با چشمان اشكآلود به صورت سيد خيره شد و دوباره گفت: فرمود به فرزندم رضى بگو كه نامهاى براى علىبن عوض درباره تو بنويسد و من ...
سيد صيحهاى از دل كشيد و از هوش رفت. قلبش گويى گنجايش اين همه شادمانى و سرور را نداشت و لحظاتى او را به آسمان برد تا جسم خاكىاش بتواند اين بار عظيم روح را تحمل كند ...
بر جمعيتبىخبر از آنچه بين سيد و اسماعيل گذشته بود، هر لحظه افزوده مىشد.
عليرغم ميل قلبىشان بناچار راهى خانه وزير شدند. وزير هم عليرغم خواست قلبىاش بنا به امر خليفه از آنها استقبال كرد اما رو به اسماعيل كرد و با لحنى سرد گفت:
اين چه حكايتى است كه در همه بغداد و سامرا پيچيده؟ قصهات را مو به مو برايم نقل كن.
اسماعيل نگاهى به سيد انداخت و همه ماجرا را گفت. وزير چند قدم از او دور شد و از پنجره اتاق به آسمان نگاه كرد و با خود انديشيد:
اينها ديگر چگونه آدمهايى هستند؟!
رويش را به طرف اسماعيل و سيد برگرداند و گفت: بايد مطمئن شوم كه براى كسب شهرت از خودت قصهاى نساخته باشى. لبهاى اسماعيل لرزيد. حرفى نزد. سيد سر به زير انداخت. وزير فرمان داد همه اطبا بغداد كه قبلا اسماعيل را ديدهاند هر جا كه هستند سريعا خودشان را به او برسانند. فرستادگان وزير در بغداد پراكنده شدند تا هر كدام طبيب و جراحى را فرا بخوانند. اسماعيل بناچار در كنار سيد منتظر ماند. وزير اجازه مرخص شدن به آنها را نداد و تاكيد كرد تا اطمينان كامل از ماجرا، آنها حق خروج از خانه او را ندارند. او هم مثل ناظر بينالنهرين در صدد گزارش دادن عين ماجرا به خليفه بود.
اطبا كه خبر شفا يافتن اسماعيل را شنيده بودند با پيغام وزير سراسيمه و هيجانزده يكى بعد از ديگرى از راه رسيدند. به جاى آن چهره دردكشيده و رنجور اسماعيل، چهرهاى شاداب اما اشكآلود ديدند. همه با هم حرف مىزدند و نمىتوانستند هيجان و شگفتى خود را پنهان كنند. با آنكه مىدانستند وزير مامور خليفه سنى مذهب بغداد است. وزير براى آرام كردن آنها، اخمهايش را در هم كشيد. گرهى به پيشانىاش انداخت و آمرانه پرسيد: شما اين مرد را مىشناسيد؟
همه گفتند: بله.
وزير پرسيد: آيا قبلا او را ديدهايد؟
موسى بزرگ اطبا گفت: بله او مبتلا به زخمى بود كه در ران پاى چپش عفونتشديدى كرده بود.
- علاج او را چه تشخيص داديد؟
- علاج او منحصرا در عمل كردن پاى او بود و گفتيم كه اگر او را جراحى كنيم مشكل است زنده بماند، چون غده در قسمتحساسى روى رگ پايش رشد كرده بود.
- بر فرض كه جراحى مىشد و زنده مىماند. چقدر زمان لازم بود تا جاى زخمش خوب شود؟
- لااقل دو ماه. ولى جاى آن سفيد و بدون آنكه مويى در آنجا برويد، باقى مىماند.
- شما چند روز پيش زخم او را ديدهايد؟
- ده روز قبل او را معاينه كرديم.
وزير با چهرهاى در هم كشيده از شنيدن پاسخهاى صريح موسى و تاييد همه اطبا گفت: همگى جلو بياييد و پاى اين مرد را دوباره ببينيد.
لباس اسماعيل را كنار زد و اطبا متعجب نگاهى به جاى خالى غده و نگاهى به چشمان درخشان و اشكبار اسماعيل انداختند. سيد هم كمى آن طرفتر ايستاده بود و آرام اشك مىريخت. اسحاق بين آنها پزشك مسيحى بغداد بود. با ديدن پاى اسماعيل با شگفتى گفت: به خدا قسم اين معجزه حضرت مسيح است. سيد زير لب گفت: مسيح هم به فداى مولاى ما مىشود و نمازش را به او اقتدا مىكند ...
وزير با ديدن شگفتى و هيجان اطبا روى پاى اسماعيل را پوشاند و از آنها دور شد. پشتبه جمع جراحان بغداد، اسماعيل و سيد بن طاووس رو به پنجره ايستاد و از