ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤ - نشسته ام بر سكويى و انگار مردى مى مانم كه ديگر نيست!
نشستهام بر سكويى و انگار مردى مىمانم كه ديگر نيست!
اسماعيل شفيعى سروستانى
در سالهاى پرشور جوانى و در رفت و آمد به مجالس و مساجد، همه فكر و ذكر ما شده بود، گفتوگو درباره استعمار، امپرياليسم و دستنشاندههاى چاق و لاغرش كه بر صندلىهايى به بزرگى «آسيا»، «آفريقا» و «آمريكاى لاتين» تكيه زده بودند. فكر مبارزه و آرزوى آزادى، هيچگاه از سر ما دست بر نمىداشت و همه آنچه مردم بينوا را از دين و ديندارى و نان محروم مىساخت و در ازدحام ولنگارى اجتماعى، استبداد سياسى و چپاول، دارايى دنيا و آخرتشان را به سياهى مىكشيد.
كتاب قصّهها و اشعار شاعران كه گاه و بيگاه به دستمان مىرسيد و حتّى آهنگها و ترانههايى را هم كه گوش مىكرديم و بفهمى، نفهمى صد جور تفسير و تحليل روى آنها بار مىكرديم، همگى بوى همين نقل و قولها را داشتند و عكسهاى سياه و سفيد مبارزان ضدّ استعمارى كه يواشكى اوزاليد مىشدند و ما آنها را دور از چشم نامحرم به در و ديوار اتاقمان مىچسبانديم.
خدا رحمتش كند! رفيقى داشتم كه هرگاه آفتاب غروب مىكرد و پرده شب پايين كشيده مىشد، هواى شكستن شيشه بانكها به سرش مىزد و همه روز، در پى كشف راه فرار، كوچهپسكوچههاى شهر را قواره مىكرد تا به وقت فرار از دست پاسبانها، بتوانيم جان سالم به در ببريم. عاقبت هم در يك روز روشن، كف خيابان و جلوى چشم خلق روزگار، با تير مستقيم يكى از همان پاسبانها از پا درآمد و شهيد شد. از او، عكسى به يادگار برايم باقى مانده است؛ در حالىكه روى تختهسنگى در ميانه گندمزارى نشسته و رو به دوربين لبخند مىزد؛ با خطّ خودش هم زير همان عكس نوشته بود: نشستهام بر تختهسنگى و انگار مردى مىمانم كه ديگر نيست!