ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥ - نشسته ام بر سكويى و انگار مردى مى مانم كه ديگر نيست!
گاهى وقتها به سرم مىزند به سراغ تتمّه جزوهها و پلىكپىهاى قديمى كه ديگر حسابى زرد و رنگ و رو رفته شدهاند، بروم و براى بر و بچّههاى امروزى، تجديد چاپشان كنم. فكر نمىكنم تا دنيا دنياست، گفتوگو از استعمار كهنه و نو، امپرياليسم و طاغوت كهنه بشود. تا ميل به قدرت و تماميتخواهى، با دلّالگى شيطان در تاروپود اين موجود يك سر و دو گوش (انسان) باقى است، اين گفتوگو هم باقى است. هنوز هم كم و بيش در بين برو بچّههاى جوان، گوشى براى اينجور حرفها، مىشود پيدا كرد؛ اگر چه، جزوهها رنگ و رو رفته شدهاند؛ جوانى من رفته و دوست قديمى گرمابه و گلستانم، كه انگار مردى مىماند كه ديگر نيست.
هنوز هم كم و بيش، بوى تند الكل عكسهاى سياه و سفيد و اوزاليد شده را در مشام دارم، مثل بوى تند و گزنده استعمار و استعمارگران، كه گاه و بيگاه پوست مىتركانند و رنگ عوض مىكنند، مثل مار كه سالى يك بار پوست مىاندازد.
جز اينها، سخنرانىهاى برخى سخنرانان معمّم و مكلّا بود كه چشم سر و دل ما را بر آنچه پيرامونمان مىگذشت، باز مىكردند. بىتعارف، هنوز جملات كوبنده و عبارات پرجوش و خروش و متحرّك مردانى، چون فخرالدّين حجازى را در گوش دارم. خدا رحمتش كند و ديگران را كه چون او، از استعمار و مبارزه فكرى و عملى با استعمارگران و امپرياليسم مىگفتند.
وقتى هم خودمان پر و بالى درآورديم و قلمى و قدمى يافتيم، همه آموختهها را براى جوانانى كه پشت سرمان مىآمدند، مىگفتيم تا مبادا راه بىرهرو بماند.
نوشتيم و گفتيم كه اين جريان شرير و بىخدا، بنا بر ماهيت سلطهجويش، با گذر زمان، با حلول در كالبدهاى مختلف، به حيات موذيانه خود ادامه مىدهد؛ ماهيتى كه براى صورتهاى مختلف استعمارى و استكبارى و با شعارهاى فريبنده، دل و دين را از همگان مىبرد. روزگارى، اسلحه به دست، «عراق» و «الجزاير» و «هند» را مستعمره مىسازد و روزى ديگر، پوست انداخته و با سرمايههاى غارتشده، استعمار نو را برپا مىسازد تا همچنان بر مدار سلطه بماند.
استعمار، چه اسلحه به دست گيرد و چه در هيئت كارتلها و تراستهاى بينالمللى عزم خود را براى سرمايهگذارى جزم كند، براى آن كس كه ماهيتش را شناخته باشد، قابل شناسايى است.
استعمار، امپرياليسم و همه مهرههاى دست نشاندهاش در شرق و غرب در زمين خدا، هزارچهره آشكار و نهان دارند و عموماً با ظاهرى بشردوستانه، صلحطلب و مدّعى آبادانى و رفاه؛ امّا هر گام آنها، دامى است كه فراروى مؤمنان و مستضعفان پهن مىشوند تا او به حيات شرير خود ادامه دهد.
زالوى استعمار نو، آرام و بىصدا، بر پيكر طعمه مىافتد و شروع به مكيدن خون مىكند. طعمه، آرامآرام، ضعيف و ضعيفتر مىشود تا آنكه به تمامى از پاى مىافتد.